صفحه اصلي

citizen بايگاني

August 23, 2005

سررسید روزهای خوب، روزشمار روزهای بد

همه روزها و همه سالها خوب نیستند، بد هم نیستند. قدیم سالها را به اسمهایی می شناختند که برگرفته از اتفاقات مهم آن سال بود. در فکرم چه اسمی می شود روی این سال گذاشت؟ شاید هنوز زود باشد نمی دانم! ولی لیستی دارم از اسمهایی که تا امروز برای ما مناسبند:
سال سونامی
سال وبایی!
سال سقوط
سال فرار
سال امید و انتظار

August 24, 2005

اصحاب کهف!

مستاصل پرسید: «پس حالا چی بخریم؟!»
یک ایران برداشت و بعد از مشورت و پریشانی و تردید زیاد بین آفتاب یزد و شرق حاضر نشد هیچکدام را بخرد.
نمی دانم این خانمی که امروز دیدم از کجا هراسان به کیوسک روزنامه فروشی آمده بود. از خانه شان؟ از خارج؟! از لاک تحریم؟
و نمی دانم برای دنبال کردن چه خبری -شاید بحث های کابینه جدید- آنقدر پریشان حال از روزنامه فروش پرسید: «اقبال دارین؟»
روزنامه فروش با تعجب گفت: «اقبال نمی آریم!»
«نمی آرین؟ چرا؟!!»
(یک نفر دیگر): «الان ماه هاست که توقیف شده!»
و آن خانم شروع کرد گشتن بین روزنامه های دیگر...
من داشتم با عذاب وجدان و شرمندگی بسیار یک یا لثارات الحسین می خریدم. آنرا تا کرده بودم که کسی نبیند و با عجله و خیلی آهسته به روزنامه فروش گفتم که کدام روزنامه را برداشته ام و پولش را دادم. در همان حال به آن خانم که می پرسید حالا چه باید بکند گفتم شرق بخرد -که مثل اینکه نخرید.
کاش بولتن مشارکت را که در کیفم داشتم به او داده بودم. ای کاش!

2

وقتی داشتم وارد بانک می شدم پورمحمدی داشت در مجلس از خودش دفاع می کرد. بانک خیلی شلوغ بود. زور دستگاه تهویه هوا به جمعیت نمی رسید و پنکه های اضافه هم کاری از پیش نمی بردند. هوا راکد و خفه بود. هشتاد نفر تا نوبت من فاصله بود. پورمحمدی به شدت از خودش دفاع می کرد. نمی دیدمش ولی می توانستم تصور کنم که دستش چطور بالا و پایین می رود و خطابش به مخالفان چطور از حد دفاع می گذرد.
...انتظار، انتظار، انتظار...
کارمندان بانک با خوشرویی لبخند می زدند. روی بورد تقدیری با امضای خاتمی بود. در متنش بود:
....با مدیریت توسعه گرا، اصلاح گر و آینده نگر.....
...انتظار، انتظار، انتظار...
منتظر پولی بودم که باید بگیرم.
فکر کردم تا من از بانک بیرون بیایم دولت رای اعتمادش را گرفته.
و همه چیز تغییر کرده.
و همه تغییر کرده اند.
شاید واحد پولمان هم تغییر کرده باشد!

کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی است بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته!
گاه گه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار!
لیک...

م.امید

August 30, 2005

پوست گاو!

دیروز همان شخص را در یک خیابان دیگر، در نقطه ای دیگر از شهر دیدم. مثل دفعات پیش یک پوست گاو بزرگ را باز کرده بود و نگه داشته بود تا همه ببینند و برایش مشتری پیدا شود. نمی توانم تصور کنم که یک روز تمام مثل صلیب بایستی و یک پوست را نگه داری چه احساسی می تواند داشته باشد.

-هر سه تا رو ببر! بهت تخفیف می دم!
-آخه سه تا نمی خوام
-ارزون بهت می دم، هر جوری هم می خوای پولشو بده. چک بده!
-چکی هم می فروشی؟

شاید بعد از مدتی به این نتیجه برسد که یک پایه درست کند و پوست را به آن ببندد.

-فروشت خوبه؟
-آره، بد نیست. خارجی ها خوب می خرن.

بعد از مدتی هم شاید یک دکه یا مغازه باز کند. پوست فروشی! شاید هم نه. هر چه باشد نوع فعلی کسب و کارش مالیات ندارد!

-مبایلم رو داشته باش، اگر یه وقت پوست آهو و ببر و پلنگ هم خواستی میارم!
-از کجا میاری؟
-از پاکستان

اصولگرایی

خب ديروز رفتيم شهرک غرب
يادته توي خيابون ايران زمين
ماشين هاي دخترها و پسرها دنبال هم راه مي افتادن؟
از ته ايران زمين مي اومديم و هيچ خبري نبود
چرا اينا نيستن پس؟
رييس جمهور عوض شده آخه
نه بابا الان بهشون مي رسيم
تا اينو گفت يکيشون جلومون سبز شد
و بلافاصله با ماشين نيروي انتظامي مواجه شد
نگهش داشتن
جايي که چهار تا ماشين ديگه هم نگه داشته شده بودن
و دختره که راننده يکي بود
هي شلوارشو مي کشيد پايين تر چون تقريبا زير زانو بود
يک نفر هم بي سيم به دست مي گشت
ايران زمين خلوت خلوت شده بود

یک توضیح: راستش از اینکه مزاحمت این جماعت برای اهالی و رهگذران کم بشود خوشحالم! ببینیم آیا تفریح مناسبی برای جوانان جایگزین آن می شود یا نه.

September 1, 2005

هدف

Aim for the moon, even if you miss, you'll land among the stars.

می گذرد

ما این دوره رو بالاخره می گذرونیم. تو برای خودت، منم برای خودم. می تونستیم همدیگرو تنها نگذاریم. می تونستیم به هم کمک کنیم تا این خفقان آسون تر بگذره. ولی دور افتادیم از همدیگه. تو رفتی برای خودت سکوت کردی و منم برای خودم. تو همه ش اخم کردی، من همه ش لبخند زدم. بعد تو همه ش لبخند زدی و من همه ش اخم کردم. چون هر دو ناراحت بودیم. ولی نتونستیم تو ناراحتی هم شریک باشیم. به جای اینکه اشتراک ناراحتی ما بارمون رو سبک تر کنه، اونو سنگین تر کرد. دو برابرش کرد. شد قوز بالا قوز.

حالا من به سکوت خودم ادامه می دم. تو هم به سکوت خودت ادامه می دی. این طوری بهتره. دیگه حوصله ای برای فریاد نمونده راستش.

September 3, 2005

دریا

زیر تابلوی «خواهرم، حجاب مصونیت است، نه محدودیت» سربازان نیروی انتظامی نشسته اند. هوا خوب است و ساحل شلوغ. هر چند اینجا جزو طرح سالمسازی دریا نیست، ولی در دو نقطه دور از هم پرده زده اند برای محل شنای خواهران و محل شنای برادران. خانواده ها هم جایی بین این دو پرده روی زمین نشسته اند. اگر صندلی هم اجاره می دادند خیلی خوب می شد.
بچه ها فوری با سطل های رنگین شان راهی می شوند تا بازی کنند. بیشتر بچه هایی که در آبند، لباس شنا ندارند و با لباس زیر یا (در مورد دختران) با لباس کامل رفته اند دریا.
خورشید به زیبایی بر دریا و شناگرانش و بر ساحل با تمام سنگها و ماسه هایش و تمام آشغالها و پوست هندوانه و خربزه ها و لنگه کفش و دمپایی ها و بطریهای نوشابه و سرنگهای خالی و کهنه و پوشک بچه می تابد!
محیطی امن برای بچه ها فراهم است اگر به سمت آشغالها نروند و پیش مادر و پدرشان بمانند و قلعه شنی درست کنند. اما نه! سه تا پاترول تا لب ساحل آمده اند و حالا گیر کرده اند و نمی توانند خارج شوند. از آنها دور می شویم، یک موتور سیکلت با ویراژ به جمع می پیوندد! نیروی انتظامی از دور تماشا می کند!
یکی از سربازان نیروی انتظامی سوت زنان نزدیک می شود، مثل اینکه بالاخره می خواهد تذکری بدهد! ولی نه، به سمت دیگری رفت تا درباره گوشه چادر محل شنای خواهران تذکر بدهد!
حالا دو قایق موتوری تفریحی مانور می دهند و دنبال هم می کنند. تمام وحشت من از این است که طی یکی از این چرخهای «قهرمانانه» به سر یکی از شناگران اصابت کنند. هیچ کس تذکری نمی دهد. همه چیز خیلی عادی است. اینجا ایران است. دریای خزر. اگر قرار بود اسمش را عوض کنند، چه ها که نمی کردیم! اینجا کنار دریاست. محل تفریح محلی ها و گردشگران. پر از زباله. پر از ماجراجو. محیطی ناامن. نیروی انتظامی هم حی و حاضر آنجا نشسته.

نه! مثل اینکه بلند شدند. اتفاقی افتاده؟ گوشه چادر شنای بانوان که صاف و سالم است، حجاب کسی هم که ایرادی ندارد. واقعا برای تذکر به قایقی و موتوری و پاترولی آمده اند؟

-آقا این چیه می خوری؟ الکلیه؟!!!
-دلستره بابا! از همین مغازهه خریدم!

September 4, 2005

اووووووخ!

انگار زیاده روی کردم! آخه آدم انقدر از چیزی یا کسی تعریف نمی کنه که، می کنه؟!

فوتسال

من نه خیلی فوتبالی هستم نه فوتسالی. اصولا خیلی ورزشکار و ورزشدوست نیستم. ولی خیلی دلم می خواست تماشاگر این مسابقات فوتسال جبهه مشارکت باشم. آنطور که در خبرنامه مشارکت آمده:

شاخه جوانان در نظر دارد یک دوره مسابقه فوتسال بین ارکان حزب برگزار نماید. این مسابقات از هفته آینده به صورت حذفی و بین ارکانی که تمایل دارند در این مسابقات شرکت کنند برگزار خواهد شد. تاکنون حضور تیم های شورای مرکزی به سرگروهی حسین کاشفی، کادر اداری، کمیته دانش آموزی، حوزه شمال و شاخه جوانان مرکز در این مسابقات قطعی شده است.
لازم به ذکر است سایر بازیکنان تیم شورای مرکزی عبارتند از: محمدرضا خاتمی، عبدالله رمضان زاده، سعید شریعتی، نعیمی پور، مزروعی، داود سلیمانی و هادی حیدری.

جایی برای این بازی ها بلیت نمی فروشند؟

September 17, 2005

?

فکر می کنید سه روز شورش برای تربیت یک ملت کافی است؟

همه می میرند- سیمون دوبووار

September 18, 2005

توسعه وبلاگی، کمی و کیفی

وبلاگ های فارسی زبان چهارسالشان تمام شد. وبلاگ نویسی چه در ایران چه در جاهای دیگر دنیا به سرعت گسترش پیدا کرده است. طبیعتا در این بین وبلاگ های کم ارزش و بی ارزش هم زیادند. وبلاگ های خوب هم همین طور. ولی چون نمی خواهم مقاله خیلی جدی و بلندی در این مورد بنویسم به یکی از یافته های اخیرم بسنده می کنم.
داشتم در وب گشت و گذار می کردم و به وبلاگ ها خارجی سر می زدم. یک وب سایت پیدا کردم که اولین جمله هاش این بود:

تا چند ماه پیش در همین آدرس وبلاگ من بود که حالا با مراجعه به آرشیو می تونید اون رو بخونید. زمانی که هر کسی برای سگش هم هوم پیج می ساخت من وبلاگ می نوشتم. حالا که همه برای سگشون هم وبلاگ می نویسن، من برگشتم به همون هوم پیج. بعضی وقتها آدم مدل قدیمی بشه بهتره!!

September 19, 2005

بچه نیستیم؟

روز ثبت نام دانشگاهها بود. بیشتر نودانشجویان دست پدر و مادرشان را گرفته بودند و آمده بودند برای ثبت نام. جلوی در دانشکده خیلی شلوغ بود. هر کسی شماره ای داشت و مامور دم در، شماره ها را یکی یکی می خواند. او اجازه نمی داد همراه با دانشجو وارد ساختمان بشود و این موضوع داد عده ای را درآورده بود: «آخه خودش نمی تونه، بلد نیست! باید همراهش باشم...» و مامور دم در اصرار داشت که: «بذارین خودش یاد بگیره، دیگه باید این کارا رو یاد بگیره و از پس خودش بربیاد»
یک زمانی بود که ما ثبت نام مدرسه مان را هم از راهنمایی به بعد خودمان انجام می دادیم. یادش به خیر!
قبلا برای بچه هایی که در درسی ضعیف بودند معلم خصوصی می گرفتند. این طور بود که معلم خصوصی داشتن خیلی مایه افتخار نبود و کمی هم مایه شرمندگی بود اتفاقا. کم کم معلم خصوصی به دبیرستانها و بعد راهنمایی ها و بعد دبستانها رسید. زمانی شد که باید در به در دنبال معلم خصوصی بگردی و با شرط نمره و معدل فرزندت را قبول کنند. از همه اینها بگذریم، دیدن آگهی «تدریس خصوصی درسهای دانشگاهی» برایم خیلی جالب بود.
هنوز جلوی در دانشکده خیلی شلوغ است. دختری با عصبانیت آمده و به مادرش می گوید که کارش را راه نینداخته اند! مادرش هم کمی حرص می خورد و بعد نصیحت می کند که اولش است. درست می شود. حالا خودت را ناراحت نکن...
دو سال پیش در شهری جهانی مثل لندن دختران نوجوانی را ملاقات کردم بین 17-19 ساله. دنیا را به تنهایی گشته بودند، چند زبان می دانستند، کار می کردند، دختران پاک و سالمی هم بودند، فهمیده و با مطالعه، و بالغ. حسرت خورده بودم که زندگی دختران ما و جوانان و نوجوانان ما هدر می روند.

September 28, 2005

رفتن یا نرفتن

فردا افتتاحیه کنگره مشارکته ولی من مطمئن نیستم که بتونم برم. حیف می شه اگر نتونم شرکت کنم. به خصوص سر مساله مهمی مثل رای گیری برای استعفا یا ابقای دبیرکل.
از این حرفها گذشته، بازی روزگار برام جالبه. پارسال کنگره در سالن کنفرانس سران برگزار شد (روز اول) و حالا سالن دشت بهشت (اوین)!! ironic

October 19, 2005

بسیج

خانم...شما هم که عضو بسیج شدی؟!
-چطور مگه؟
کارت برات صادر شده بود، دیدم.
-همه عضو شدن. اینجا همه عضون
می دونم. دیدم.
-به خاطر کلاسهای ورزشی که گذاشتن
نه خیلی خوبه. خیلی خوبه.
-آخه کلاس تیراندازی گذاشتن، منم خیلی دوست داشتم.
نه اشکالی نداره. خیلی هم خوبه
-تازه ما جزو آخرین سری بودیم که عضو شدیم.
آره. خوبه. اشکالی نداره. ناراحت نباش!

توضیح: این گفتگویی بود که چند روز پیش من شاهدش بودم. اون خانم یکی از کارمندان دانشگاه و آقایی که ازش سوال می کرد یکی از دانشجویان بود.

October 23, 2005

بسیج--ادامه...

(خانمی که عضو بسیج شده بود رو به من به شوخی): کارت بسیجم اومده! دیگه مواظب خودت باش.
(یکی دیگر از کارمندان): ببینم کارتت رو، چرا مال ما هنوز نیومده؟... این که نوشته عضو عادی!
- آره دیگه ما که توی کلاسها فقط شرکت می کنیم عضو عادی هستیم.
-نه خب باید یه کاری کنیم بشیم عضو فعال!
-نه بابا برای عضو فعال شدن یه کارایی ازت می خوان که از عهده ما بر نمیاد.
-نه هیچ کاری ندارن. فوقش تو چهار تا سخنرانی شرکت می کنی. عوضش مگه تو نمی خواستی فوق لیسانس شرکت کنی؟ عضو فعال باشی صد در صد قبولی!
-(با تردید): نه آدم فروشی و اینا رو ما نمی تونیم.
- نه هیچی نمی خوان بابا. فقط مزایا داره. حقوقت رو هم زیاد می کنن

توضیح: گفتگوها تماما واقعی است. فقط نامها را حذف کرده ام. هیچ کدام از این افراد عضو بسیج بودنشان را حتی نمی شود حدس زد. نه از وضع ظاهری، و نه هیچ چیز دیگر.

October 24, 2005

فمینیسم فطری!

-راستی کافیه چطوره؟ ازش خبر داری؟
-فوق لیسانسش رو گرفت. حالا سه تا هم بچه داره.
-فوق لیسانس؟! اون که خیلی حالت های روستایی داشت! مطالعه و سواد هم که چندان نداشت
-هیچ وقت یادم نمی ره. روز اول دانشگاه، قادری (استادمون) از همه می پرسید که برای چی این رشته رو انتخاب کردین. جواب کافیه با همه فرق داشت. گفت توی ده ما همه فکر می کنن که دخترا نمی تونن سیاست بخونن و نمی تونن در مورد این چیزا صحبت کنن. من می خواستم به همه ثابت کنم که می تونم!
-عجب جوابی!
-با همین روحیه درس خوند و همه نمره هاش هم خوب بود.

October 29, 2005

بی حوصلگی

راستش حوصله ندارم در مورد مسائل مهمی مثل حرفهای احمدی نژاد و اسرائیل و امریکا و اینها بنویسم. در این مدت شنیدن این چیزها فقط خسته ام کرده. دلم می خواست فارغ از تمام این اتفاقات و مسائل می رفتم دنبال همون سقراط و افلاطون!دنبال اینکه سقراط واقعا همونیه که افلاطون معرفی می کنه یا نه. حالا ماجرای اونها رو هم بعدا تعریف می کنم.

قضاوت

کمی وارد دعواهای خاله زنکی بشم! امروز دیدم الپر لینکی به یکی از مطالب سرزمین آفتاب گذاشته، رفتم و خوندم. مضمونش این بود که چرا در مورد اشخاص از روی وبلاگشون قضاوت می کنین؟
خب چرا نکنیم؟ اصلا به چه درد آدم می خوره در مورد کسی خارج از چهارچوبی که باهاش کار داره قضاوت کنه؟ اصلا قضاوت کردن در مورد اشخاص به چه درد آدم می خوره؟ مسلما وقتی کسی در مورد شخصیت نویسنده فلان وبلاگ فکری می کنه، در چهارچوب همان وبلاگ و نوشته هاشه. اینکه در روز چه کارهای دیگه ای می کنه طرف، به چه درد آدم می خوره؟
فکر می کنم مشکلی که در وبلاگ ها به وجود میاد بیشتر مربوط به عدم تساهل و مطلق اندیشی باشه، تا قضاوت درمورد اشخاص.

ارکستر

آنجا همه ما گناهکار بودیم. در آن ترافیک سنگین پیش از افطار، آنها ارکسترشان کامل بود. یکی در نقش یک دیوانه با حرکات و اشاره دست و سر بازی می کرد، یکی لنگ می زد و می رفت، یکی پیرمردی عصا به دست بود، یکی هم زنی با یک بچه پنج شش ماهه در آغوش.
ماشین هایی که از اتوبان کرج با سرعت می رسیدند، فلاشر می زدند و ترمز می کردند. اینجا انتهای مسیر بود. به تهران رسیده بودند. توی ماشینها همه جور آدمی بود. خیلی ها از سر کار بر می گشتند، خیلی های دیگر از دانشگاه، بعضی ها از مسافرت، بعضی ها هم به مهمانی می رفتند. وقتی ناگهان به ترافیک می رسیدند، بین ماشین ها بازیگران را می دیدند که ایستاده اند، و راه می روند و بین ماشین ها می گردند.
کمی جلوتر، دو سه نفر کارگر داشتند پل عابر پیاده را درست می کردند. برایش پله برقی کار می گذاشتند. آن طرف اتوبان، ماشین های کرایه و تاکسی و تاکسی ران و مسافر هیاهوی خود را داشتند. پلیس هم کمی پایین تر ایستاده بود و خسته تماشا می کرد.
همه گناهکار بودیم. هم ما تماشاچیان، هم آنها، مجریان ارکستر شوم گدایی. همه ما گناهکار بودیم، جز آن بچه پنج شش ماهه چادرپیچ در آغوش زن متکدی.

November 5, 2005

اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری!

اینکه خیلی کم می نویسم به این دلیله که فرصتم خیلی کم شده. و چقدر خوبه که آدم فرصت نداشته باشه و همه ش کار کنه. راستی چند روز پیش رفته بودم شمال، بعد از مدتها. طبق معمول غصه خوردم و ناراحت شدم. از دیدن طبیعت و ظرفیت های بالقوه اونجا و خرابی و بدبختی و فقر و اعتیاد و... کنار دریا قدم می زدم یک موش غرق شده دیدم. فکر کردم آیا واقعا همه چیز اینقدر سیاه و ناامیدکننده است، یا نگاه من این طوری شده؟
وقتی سکوت می شه و آدم فکر می کنه، فکرهای عجیبی به کله آدم می زنه. قبلا با دیدن شالیزارها و روستاها و زنان و کودکانی که صبح خیلی خیلی زود سر زمین می رفتند، فکر کرده بودم الان من در چه وضعیتی بودم اگر چند میلیمتر(!) از روی نقشه این طرفتر به دنیا آمده بودم. ولی این بار فکر عجیبم چیز دیگه ای بود. داشتم فکر می کردم اینجا چی لازم داره تا آباد بشه، و مردم عادی ش از همون امکاناتی برخوردار بشن که مثلا من در تهران دارم، یا همه ما بیشتر از این امکانات عمومی داشته باشیم. چه منظره قشنگی بود، درختهای دوردست توی مه فرورفته بودن، و همه جا سبز بود. شکل بعضی مناظر نقاشی. یه کمی مثل انگلیس شده بود. یه دفعه به فکرم زد، اینجا یه چیزی کم داره. اینجا اخلاق پروتستانی کم داره!!! و پیرو این فکرم آدمهایی که رد می شدن رو یه جور دیگه دیدم: یه خانم چادر به سر روستایی رو با روحیه پروتستانی مجسم کردم. پر انرژی و عاشق زمین و کار و بچه هاش. یه موتور می اومد که سه تا جوون سوارش بودن. به اونها هم اخلاق پروتستانی دادم!
خب همه چی که توی این موضوع خلاصه نمی شه. ولی تو تخیلم انگار یه دفعه طبیعت بارور شد.

November 6, 2005

خدا

خداوند تنها موجودیست که برای سلطنت حتی نیاز به بودن ندارد.

-بودلر

November 9, 2005

پاییز

درختان زردت
آسمان خاکستریت
زمین خیست را
دوست دارم

November 17, 2005

چوب خط

چهار ماه!
چهار ماه گذشته از چهار سال!
یعنی این کابوس می خواد چهار سال طول بکشه؟
شده م مثل زندانی هایی که روی دیوار چوب خط می کشن.

November 19, 2005

عقلانیت و دموکراسی

راستش باورم نمی شد که خرافات رسمی -از قبیل این سگی که گریه کرده! و هاله نور دور احمدی نژاد در سازمان ملل! و همه فیلم ها و سریالهایی که سالهاست دارند خرافات را تبلیغ و ترویج می کنند- توجهی در نسل جوان و روشنفکر برانگیزد و انتظار نداشتم که به عنوان دفاع از عقیده عده ای که به این خرافات معتقدند یا گولش را می خورند، مخالفت علنی با آن را جایز ندانند!
به نظر من بیراهه است که فکر کنیم مردمی که حق رای دارند، بنابراین هر وقت هر چه فکر کردند و گفتند، ما نباید به آن اعتراض کنیم. در واقع معتقدم رابطه ای هست بین عقلانیت و دموکراسی. هر وقت عقلانیت جایش را به خرافه بدهد، دموکراسی عقب نشینی می کند. جز این هم نمی تواند باشد. کسی که به آن تصویر دختر موش شده در اثر توهین به مقدسات(!) باور دارد، و آنرا مورد استناد قرار می دهد، چطور می تواند به خود اجازه تفکر و انتخاب بدهد؟ چگونه می تواند نسبت به مخالفین عقیده مقدس اش تساهل و تحمل داشته باشد؟
اگر بگوییم احترام به چنین عقایدی (خرافات) احترام به دموکراسی است، خود را فریب داده ایم.

November 21, 2005

توهم

گاهی احساس می کنم که وارد یک تونل زمان شده ام. یا احساس اینکه یک دفعه از توی تونل زمان خارج شده ام. گیج می شم و نمی دونم الان چه زمانیه. گذشته است یا آینده. 1984 ه یا 500-600 قبل از میلاد. یا شاید یک زمان مجهول در آینده. گاهی وقتی می خوام اتفاقات روزمره رو از کانتکست شون در بیارم و قدر مطلقشون رو ببینم، خنده م می گیره. آخه کی دیده که توی دانشگاه یک استاد و یک دانشجو بترسن با هم حرف بزنن؟!! بعد مثل فیلم های پلیسی، یه جوری با رمز و اشاره قرار بذارن که در جای دیگری در مورد یک موضوع کاملا علمی و مرتبط با درس و دانشگاه -نه بی ربط و مبتذل- صحبت کنن. کی دیده که توی دانشگاه به دختر و پسر دانشجو که تازه با هم ازدواج کرده ن تذکر بدن که شما حق ندارین توی دانشگاه با هم راه برین! یکی باید از یک راه بره و یکی از یه راه دیگه! بعد اون زن و شوهر تا دانشگاه رو با هم میان، کلاسشون هم یکیه، ولی قدم هاشون رو کند و تند می کنن و از هم فاصله می گیرن و هر کی از یه مسیری به همون مقصد می ره.
گاهی هم تاسف برانگیزه. کاش از اون سر تونل می شد بیام بیرون. جایی که هنوز خیابونای تهرانش اینقدر شلوغ نباشن. انقدر آدمها سطحی نشده باشن. استاندارد زندگی انقدر پایین نباشه. ای کاش این تونله یک خروجی داشت.

November 23, 2005

درد دل

بعضی وقتها آدم از اینکه خودش باشه باید فرار کنه. تا حالا پیش اومده؟ خیلی دردناکه. و بدترش وقتیه که خودت رو مثل یک عزیز، مثل یه عضو دوست داشتنی خانواده رها کنی، باهاش دست تکون بدی و خداحافظی کنی و با چشمان پر اشک، هر قدم که بر می داری پشت سرت رو نگاه کنی و فکر کنی کی دوباره بر می گردم پیشش. تا حالا پیش اومده؟
تا حالا پیش اومده از خودت بترسی؟ از اینکه دو دقیقه بعد چی کار خواهی کرد بترسی و نتونی مثل یک بزرگتر برای خودت تصمیم بگیری؟
باید یک کمی استراحت کنم.

November 25, 2005

چهارچوب فکری

احتمالاتی که به آن فکر می کنم:

انقدر ایدئولوژی زده شده ایم که حتی از فلسفه ای که بتواند پراکنده گویی هایمان را به هم ربط دهد فرار می کنیم.
به یک نوع پریشان اندیشی سیاسی مبتلا شده ایم که قرار گرفتن در یک مبنای تئوریک و داشتن چهارچوبه فکری را از خود دریغ می کنیم.
اسمش را ایدئولوژی نگذارید، ولی به یک مبنای فکری نیازمندیم که سیاست و اقتصاد و فرهنگ مان در آن جا بگیرد و در آن قدرت مانور استراتژیک داشته باشیم.

November 27, 2005

گذرگاه دشوار

چونان محکومی که تبر روی گردنش را دوست دارد و از آن متنفر است از او متنفر بودم و او را دوست داشتم. بالاتر از همه آنکه من دانش، رهبری، آرامش و مهربانی خالی از ضعف و نقصان او را تحقیر می کردم و از آنها تنفر داشتم، و از آنچه که در وجودم با او موافق بود، او را تایید می کرد، می خواست مانند او باشد و از او تبعیت کند متنفر بودم.

-هرمان هسه

November 30, 2005

چیستان!

هیچ می دونستید «ناموس» یعنی چه؟
این کلمه ریشه یونانی داره (nomos) و در یونان باستان به قوانین بشری و عرف گفته می شده. یعنی قراردادهایی که در انسانها وضع می کردند و نه قانون طبیعت. و البته احترام و عمل به نوموس خیلی مهم بوده. ناموس همان عربی شده نوموس هستش.

و اما اینکه حالا چرا یاد این افتادم؟ چون دارم دوباره اندیشه سیاسی کلاسیک رو می خونم. بنابراین نباید تعجب کرد اگر این روزها از افلاطون و ارسطو یه چیزایی بنویسم.

December 1, 2005

سیاسی بودن یا سیاسی نبودن! مساله این است

ماجرای جلسه وبلاگ نویسان با دکتر معین از اولش برای من با جریانات جالبی شروع شد. وقتی دیدم مبایلم زنگ خورده ولی «صاحب زنگ» را نمی شناسم، شروع کردم به شماره گرفتن. به خانمی که گوشی را برداشت خودم را معرفی کردم و پرسیدم چه کاری داشته اند که شماره ام را گرفته اند. آن خانم جواب داد که لطفا به «آقای غنیمی فرد» بگویید که روز ... ساعت ... دعوت شده اند که جلسه وبلاگ نویسان با آقای دکتر معین. بعد هم تاکید کرد که حتما این پیغام را به آقای غنیمی فرد برسانم!!!! من هم زرنگی کردم و از آنجایی که هیچ کدام از آقایان غنیمی فرد که می شناسم وبلاگ ندارند، پیغام مربوطه را به ایشان نرساندم و خودم به این جلسه رفتم ببینم چه خبر است :)
متاسفانه دیر راه افتادم و کلی هم در ترافیک ماندم و آخرهای جلسه بود که به آنجا رسیدم. خیلی از دوستان را دیدم و خوشحال شدم، ولی چون دیر رسیده بودم حرفی هم برای گفتن نداشتم و بیشتر شنیدم. ولی حالا که به همه آن حرفهای شنیده شده و گزارشهای داده شده در وبلاگ ها فکر می کنم، یک نکات بامزه ای را می توانم ببینم و حیف است که ننویسم.
راستش فکر کنم اعتراض و منفی بافی مد شده باشد. بعضی از دوستان عزیز وبلاگ نویس با نفس جمع شدن وبلاگ نویسان در کنار هم مخالف بودند. خب پس چرا خودشان اینجا حضور داشتند؟ لابد ناخودآگاه قبول داشته اند که چنین جمعی بعضی نکات مثبت را دارد و بنابراین در آن حاضر شده بودند. بعضی ها به سیاسی بودن قضیه اعتراض داشتند. من هم می خواستم بیش از همه روی همین نکته فرعی صحبت کنم. خود دکتر معین اصرار داشتند که این جلسه سیاسی نیست به خصوص اینکه ایشان دیگر کاندیدا نیستند و با وبلاگ نوشتن هم نمی شود خیلی کار شاق سیاسی کرد. و به خصوص تکذیب می کردند که اشخاصی به نام «ه.خ» یا «م.ت» در برگزاری جلسه نقشی داشته اند، و می گفتند که فقط خود «م.م» و «ح.س» برگزار کننده جلسه بوده اند و بس. ضمنا ایشان می گفتند که این جلسه بیشتر به خاطر تشکر از وبلاگ نویسانی بوده که در جریان انتخابات از ایشان حمایت کرده اند.
البته من همه حرفهای دکتر معین و دکتر خانیکی را قبول دارم. ولی خب لابد برای وبلاگ نویس مدعو این سوال پیش آمده که اگر یک کاندیدای سابق ریاست جمهوری یک شخصیت سیاسی نیست پس چیست؟ و چرا باید ملاقاتش با وبلاگ نویسان در محل یک حزب انجام گرفته باشد؟ هر چند بدانیم که آن کاندیدا برای قدردانی وبلاگ نویسان را دعوت کرده و هر چند بدانیم در گذشته و حال آنجا دفتر دکتر معین بوده است، به هر حال این سوالی است که ممکن است پیش آمده باشد. ولی پیرو این سوال من هر چه فکر کردم نتوانستم ربط منطقی آن را با آمدن معترضین بفهمم. خب اگر کسی واقعا انقدر از سیاسی بودن قضیه ناراحت است، اصلا چرا به جلسه آمده؟ می خواسته اعتراف بگیرد؟ می خواسته اعتراض خود را به گوش دیگران برساند؟ می خواسته بقیه وبلاگ نویسان را ببیند؟ خب خودش یک قرار وبلاگی در یک پارک، کوه، کافی شاپ، می گذاشت و در کمال غیر سیاسیت جلسه را برگزار می کرد.
نمی دانم! خیلی برایم قابل درک نیست. به نظر من این برخوردها وقت تلف کردن است. بهتر است تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم. اگر معترض جلسه هستیم، نیاییم. اگر موافق آن هستیم وقت را نکشیم. اگر به هر حال معتقدیم که این وبلاگ نویسان روزنامه نگار سیاسی مشارکتی که فضای وبلاگ ها را هم آلوده کرده اند ارزش آنرا دارند که در کنار ما قرار بگیرند، خب پس اعتراضمان چیست؟ می خواهیم آنها را تغییر دهیم؟
جمع بندی من این بود که نفس برگزاری این جلسه بسیار خوب بود و امیدوارم ادامه پیدا کند. اما در ضمن نگرانم که این کار هم مثل بقیه کارها با یک مانع عظیم مواجه باشد که آن، مانع درونی خود ماست.
گزارش های دیگر: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 -
و عکسها

December 3, 2005

نه سیخ بسوزه نه کباب، اصلا ولش کن!!

با توجه به مخالفت ها و موافقت هایی که دوستان نسبت به جلسه هفته پیش وبلاگ نویسان ابراز کرده بودند، و با توجه به بحث هایی که در مورد سیاسی بودن یا نبودن وبلاگها، حوزه عمومی یا حوزه خصوصی بودن آنها، تفرد یا تجمعشان، توهم زدگی یا واقعگرایی صاحبانشان، مجازی یا حقیقی بودن وبلاگها و نویسندگانشان، و غیره مطرح شده، به خصوص با خواندن کامنت محمد جواد روح به نوشته آب باریکه، در کنار دیگر توضیحات پیرامون این جلسه، نکاتی به ذهنم رسید که بی انصافی می دانم اگر مطرح نکنم.
در مطلب قبلیم نوشته بودم که منتقدان باید با حدس و گمان و ایما و اشاره در می یافتند که حضور در مکان یک حزب به دعوت یک کاندیدای سابق ریاست جمهوری بوی سیاست می دهد و اگر از این موضوع ناراحت بودند خوب بود وقت خودشان و دیگران را تلف نمی کردند و نمی آمدند. اما، فکر می کنم انتقاد مهمتری به برگزارکنندگان جلسه وارد است که بهتر است آن را جدی بگیرند و برای برنامه های آینده آنرا در نظر داشته باشند.
1- بارها از سوی حامیان، و برگزارکنندگان توضیح داده شده است که این جلسه موضوع نداشته، دستور کار نداشته و این به عهده خود وبلاگ نویسان گذاشته شده که موضوع بیابند و درباره آن صحبت کنند.

خیلی ببخشید! مگر مردم بیکارند که بیایند پیش شما که خودشان یک جلسه درست کنند و آنرا به مقصدی که معلوم نیست کجاست اداره کنند؟ آیا این واقعا بهانه خوبی است که بگوییم این جلسه هدف نداشته؟ یا مثلا هدفش گردهم آوردن وبلاگ نویسان بوده است؟ مگر خود نویسندگان وبلاگها نمی توانستند برای خود جلسه بگذارند؟ پیشنهاد مشخص من این است که این بار ضمن دعوت از هر کسی موضوع جلسه را هم به طور دقیق برایش روشن کنید. این طوری هر کسی تکلیف خودش را می داند و می تواند آگاهانه برای خودش تصمیم بگیرد و در آخر احساس ضرر و خسران هم نمی کند. مثلا بگویید «به صرف شیرینی و چایی مهمان دکتر معین برای اینکه ایشان می خواهند از همراهی شما در زمان انتخابات تشکر کنند»، یا «تریبون آزاد وبلاگ نویسان نزدیک به ما و آنهایی که وبلاگشان را می خوانیم است» یا هر موضوعی که از قبل در مورد آن فکر شده باشد.

2- اصرار عجیبی از سوی برگزارکنندگان وجود داشت که موضوع سیاسی نیست.

خب پس چیست؟ اقتصادی؟! اجتماعی؟ علمی؟ تخصصی؟ صنفی؟ معلوم است که هیچ کدام از اینها درست نیست. شاید بهتر بود بدون هیچ ناراحتی و یا عذاب وجدان اعلام می شد که «می خواهیم ارتباط دوستانه مان را با شما حفظ کنیم». فکر می کنم عده زیادی هستند که از شفافیت خوششان می آید و از بازی خوردن ناراحت می شوند. اگر این جمله که بوی صداقت می دهد گفته شود، خیال خیلی ها راحت می شود. مطمئن باشید. اگر هم نشد، تکلیف خودشان را می فهمند و برگزارکنندگان هم تکلیف خودشان را می فهمند.

3- وبلاگ نویسان را دعوت می کنیم و با هم چای می خوریم، گپی می زنیم، فحشی می خوریم، بعد هم می رویم خانه هامان. بنا نیست به هدفی برسیم. تمایل نداریم بیش از این هم کاری کنیم. از دست وبلاگ نویس که کاری ساخته نیست. این را هم ما می دانیم و هم آنها. بیش از این هم توهمی بیش نیست! فقط آنها را می بینیم. نه سیخ می سوزد و نه کباب!

ای برگزارکنندگان، برای چی پس این جلسات را برگزار می کنید و به دنبال ادامه دادنش هم هستید؟ ای دعوت شدگان، پس برای چه به این جلسات تشریف می برید؟

و اما یک نکته دیگه که اگر نگم خفه می شم:
اول می خواهیم وبلاگ را تعریف کنیم و بعد طبق آن تعریف برایش کارویژه تعیین کنیم و پا را هم از خط فراتر نگذاریم. می گوییم وبلاگ یعنی اینکه تفرد، پس نباید جمع برایش درست کرد. می گوییم وبلاگ یعنی حوزه خصوصی، پس نباید عمومیش کرد. می گوییم وبلاگ یعنی محیط مجازی پس نباید به واقعیت آلوده شود.

به این هم توجه کنیم که وبلاگ رسانه ای است که تکنولوژی برایمان فراهم کرده. بنا بر نیاز ما می تواند تعریف های گوناگون و جدید پیدا کند. نیازهایمان را بشناسیم، استفاده مان را ببریم.

December 10, 2005

توضیح

مطلبی که در مورد آلودگی هوا نوشته بودم باعث شد بعضی دوستان خوبم از راههای مختلف ابراز نگرانی کنند و حال پسرم، نیکان را بپرسند. خیلی از همه تشکر می کنم. نیکان خوب و سرحال است. ما هم البته از تعطیلات استفاده کردیم و از شهر خارج شدیم. منظور من هم از آن نوشته بیشتر توجه دادن کلی به این مساله بود، نه نگاه شخصی به آن. باز هم ممنونم.

December 27, 2005

پراکنده

1- پیاده شدم که علیرغم شبهات بهداشتی، یک سمبوسه بخرم. ولی وقتی به آن طرف خیابان رسیدم وجدانم به داد و فریاد درآمد که می روی طرف کیوسک و به جای روزنامه و نشریه، قاقالی لی می خری؟
روی پیشخوان روزنامه فروشی کیهان جلوی چشم بود، و البته ایران و همشهری و چند روزنامه ورزشی. بیشتر که گشتم پایین، طبقه زیرین پیشخوان دو سه روزنامه دیگر از جمه آفتاب یزد بود.
تقصیر خودم بود، باید حدس می زدم. پرسیدم شرق ندارین؟ گفت برای ما شرق نمیاد! بعد مکث و نگاه طولانی مرا دید و گفت: آفتاب یزد!
پرسیدم سمبوسه چنده و با دستی پر از «قاقالی لی» برگشتم.

2- داشتم از خودم می پرسیدم: چرا با سندیکا و اعتصاب مخالفند؟
الف) چون صبح خیلی توی صف ایستاده اند و دیر به محل کارشان رسیده اند؟!
ب) چون دلشان برای مردم سوخته و راضی نیستند که مردم ناراحت باشند!
ج) چون سندیکا و اعتصاب در اسلام نبوده!
د) چون اگر به این یکی تن بدهند، از فردا هر صنفی برای خودش می خواهد سندیکا و احیانا اعتصاب راه بیندازد.

نکته) به شدت یاد وقتی افتادم که عبدالله نوری را استیضاح می کردند. یکی از دلایل آن این بود که یکی از تاجزاده -به عنوان یک مسوول وزارت کشور- با شنیدن مشکلات یک صنفی که یادم نیست کدام بود، پیشنهاد کرده بود که چرا اعتصاب نمی کنید!!

3- این روزها باز هم بازار انتقاد و همچنین افسوس از دوران خاتمی و خود او داغ شده است. داشتم فکر می کردم که کاش برعکس بود: به جای اینکه دوران اول خاتمی دوران شکوفایی شود، و دوران دوم دوران رکود، کاش دوران اول حرکتها با آرامش بیشتری صورت می گرفت و دوره دوم آن حرکتهای تکمیلی انجام می شد. نمی دانم، شاید هم زیادی دارم فکر می کنم.

December 31, 2005

چشم درد من

چشم راستم به شدت درد گرفته. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته و خیلی اذیتم می کنه. امیدوارم زودتر خوب بشه که بتونم به کارام برسم.

January 2, 2006

این هم از آلودگی هوا

بالاخره دیروز رفتم دکتر چشم پزشک. معلوم شد که نمی دانم از کجا یک تکه پلاستیک چسبیده به قرنیه چشمم. می گفت تو غبار هوا بوده احتمالا. به هر حال پلاستیک برداشته شد و جای زخم آن هم امروز و فردا خوب می شه.

January 4, 2006

شبح اپرا

یک بار هم در مورد یک فیلم مطلبی بنویسم!

phantom

خلاصه داستان: می گویند شبحی در اپرای پاریس هست. این شبح عاشق یکی از رقاصان اپرا شده و به او خواندن آموخته. زن هم به صدای شبح علاقه مند شده و مثل جادو شده ها دنبالش می رود. شبح او را به هفت طبقه زیر اپرا و دریاچه آن می برد. شبح نقابی بر چهره اش دارد که وقتی زن آنرا بر می دارد...

فیلم شبح اپرا (The Phantom of The Opera) به نمایشنامه موزیکال آن تا جای ممکن وفادار بوده. تاکنون چند فیلم از روی داستان این کتاب ساخته شده که اولین آن صامت است. اما نگاه خاص اندرو لوید وبر به داستان کاملا این ورژن را دیدنی می کند. شبح (فانتوم) در این دیدگاه بد و پلید مطلق نیست و حتی بیش از آنکه تنفر ایجاد کند، نوعی همدلی و همراهی بر می انگیزد.
در ورژن صحنه «شبح اپرا» که 19 سال است در لندن و چند شهر دیگر دیگر روی صحنه است، و در تمام این مدت یک صندلی خالی و بلیت نفروخته هم نداشته، طراحی صحنه نقش بسیار مهمی در ایجاد فضا دارد. به خصوص صعود و سقوط لوستر (شاندلیه) عظیم اپرا بر روی صحنه، و صحنه دریاچه زیر اپرا و راههای مخفی رسیدن به آن تحسین برانگیز است. برای ایجاد تداعی آب دریاچه از دهها شمع در میان مه غلیظ استفاده شده است. طبق آمار تا کنون بیش از 52 میلیون نفر تئاتر وبر را بر صحنه در لندن، نیویورک یا مراکز دیگر جهان دیده اند و بیش از 900 میلیون پوند درآمد فروش بلیت آن در سراسر دنیا بوده است.
نکات قابل توجه و بحث انگیز این اثر 1- نقش حساس و بحث برانگیز ماسک بر چهره شبح و 2- موقعیت و تصمیم زن داستان است.
در مورد ماسک شاید بتوان مدتها صحبت فلسفی کرد. اینکه بودن ماسک بر چهره شبح، روحیه او را تلطیف می کند و برداشتن آن خوی وحشیانه ای در وی ایجاد می کند. بحث persona و ماسک های نامرئی که همه ما روزانه بر چهره خود می زنیم تا تلقی و تصور خاصی از شخصیت خود در ذهن دیگران و خودمان ایجاد کنیم و شاید چیزهایی را در شخصیت خود پنهان نماییم. و اینکه اصلا آیا بی نقاب بودن چیز خوبی است یا نه؟ برای دنبال کردن این بحث دانستن این نکته جالب است که در طراحی ماسک برای این نمایشنامه تحقیقات وسیعی صورت گرفته. از ماسک ها افریقایی گرفته تا ماسک های مدرن. در نهایت از ایده ای الهام گرفته شده که از تاریخ چین به دست آمده است. در جنگ بین چین و ژاپن، سربازان چینی که اسیر شده و تحت شکنجه ژاپنی ها قرار می گرفتند، گاهی بر اثر شکنجه قیافه انسانی صورت خود را از دست می دادند. آنها بعد از آزادی ماسک به چهره می زدند و روی آنرا نقاشی می کردند.
چون این مطلب استعداد طولانی شدن دارد، از نکته بعدی که مربوط به تحول نقش زن در داستان هاست، از زیبای خفته و سیندرلا تا.... شبح اپرا، می گذرم.
نکات دیگری هم وجود دارد در مورد واقعیت های جالب خود ساختمان اپرا (اپرای واقعی) و دریاچه ای که واقعا هفت طبقه زیر آن هست.
تنها توصیه ام این است که اگر فیلم را ندیده اید، حتما حتما آنرا ببینید. بیش از یک بار ببینید و در آن عمیق شوید.

January 7, 2006

مدرنیته

یک سوال : شما در پاراگراف آخر گفتید با "پزیرفتن" مدرنیته...و الا آخر .. به نظر شما "آزادی های تعریف شده فردی در چارچوب محدود نکردن حقوق دیگران" مفهومی پایه تر و ایده آل تر نیست؟ که البته به نظر می رسد مدرنیته همیشه در پی دست یافتن به ایده آل های انسان است ولی همیشه رسیدن به تمام ایده آل ها را به آینده موکول می کند، حالا توجه به پذیرفته بودن ایده آل ها به نظر من هیچ وقت دنیای مدرن پذیرفتنی نیست، البته با نگاه های جدید امروزی و دید "فازی" داشتن به همه چیز (منظورم مطلق ندیدن است) باز هم نمی توان اظهار نظر کرد که این دنیا پذیرفتنی ست. من دارم به این نتیجه میرسم که اصول گرایی زیاد هم بد نیست، چون این قدر ها هم نمیشه در شک و شبحه بود. به عنوان کنایه باید بگم: "شاید بشه چیزی بیشتر از وجود خودمون را قبول داشته باشیم واصل بدانیم!"

این کامنتی بود که در مطلب 1984 دیدم. به نظرم خیلی بحث خوبی است. من هم اعلام آمادگی می کنم که در آن شرکت کنم. از همه علاقه مندان هم به این ترتیب دعوت می کنم که نظر بدهند.

و اما نظر من:
مهدی عزیز، همانطور که می دانی مدرنیته اصل اساسی اش تغییرات مداوم است. همانطور که خود انسان تغییر می کند و همانطور که انسان مدرن یا انسان در دنیای مدرن خیلی بیشتر از گذشته تغییر می کند و متحول می شود. از مدرنیته گیج کننده تر هم پست مدرنیسم است که با نوعی عدم قطعیت کامل همراه است. من موافقم که با پذیرفتن اصول گرایی و اعتقاد ثابت و مطلق به یک اصول خاص، آرامش بیشتری پیدا می کنیم، ولی مطمئن نیستم این درست ترین کار باشد، و مطمئن نیستم نهاد ناآرام انسان امروز اصلا بتواند همچین آرامشی را بپذیرد، چون هر روز در معرض سوالات جدید قرار می گیرد. یا در معرض سوالات قدیمی در قالبی نو.
این بحثی که در مطلب 1984 نوشته بودم، به ذهن خودم رسید که شبیه داستان لویاتان هابس است. برای اینکه شباهتش مشخص بشه یادآوری می کنم که هابز در زمان خودش به این نتیجه رسیده بود که بشر در وضع طبیعی که بدون حکومت زندگی می کنه، وضعیت عدم امنیت ولی آزادی کامل داره. جمله معروف «انسان گرگ انسان است» و «جنگ همه علیه همه» را به یاد بیاور. بعد حکومت را انسانها تشکیل می دهند تا امنیت به دست بیاورند. در این راه مقداری از آزادی خودشان را از دست می دهند. یعنی یک نوع معامله می کنند. لویاتان آن هیولایی است که انسانها حکومتش را پذیرفته اند، تا امنیت شان را به دست بیاورند. من الان کاری با درستی و غلطی این طرز فکر ندارم. فقط می خواستم شباهتش را با آنچه در دنیای مدرن -دنیایی که از تکنولوژی برای کنترل شهروندان استفاده می کند- نشان بدهم. اما آن 1984 ی که من گفته بودم در یک دموکراسی اتفاق افتاده بود و برای همین کسی احساس مزاحمت یا دخالت در زندگی خصوصی اش را نمی کرد. برعکس احتمالا با وجود آن چشمها نوعی احساس امنت در شهروندان پیدا می شد.
تفاوت ما با آنها این است که با ضبط شدن اس ام اس ها و مکالمات تلفنی مان نه تنها احساس امنتی نمی کنیم، که به حق احساس ناامنی هم می کنیم. و چون خودمان در چنین فضایی زندگی می کنیم، فکر می کنیم از اساس وسایل کنترل باید نباشند و خوب نیستند و با تصور چنین جامعه ای احساس خفقان می کنیم.
من می گویم اشکال کار از تکنولوژی نیست، از ابزار نیست، بلکه از مقصودی است که ابزار در آن مسیر مورد استفاده قرار می گیرند و باید آن مقصود مورد انتقاد ما باشد.

January 12, 2006

زمستان است

Picture-0513.jpg

زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه
زمستان است

January 15, 2006

روزمرگی ها و دلخوشی های کوچک من

*کاش برف دیگه فعلا بند بیاد. وگرنه فردا چی کار کنم!
*برای شام می خوام سالاد بخورم: کاهو، گوجه، یکی دو تا قارچ، کمی جوانه ماش، یک مقدار پنیر معمولی، نعنا خشک، روغن زیتون، سرکه. شایدم باهاش یه مقدار ماهی تن بخورم.
*می خوام ذهنم رو آزاد کنم برای برنامه ریزی. هزار جور برنامه درهم ریخته ذهنم رو مشغول کرده.
*چرا سرعت کتاب خوندنم انقدر کم شده؟ انتظار می کشم که نوبت اون کتابه برسه که تو صفه! پس کی نوبتش می شه؟؟
*چقدر لازمه که آدم یه وقتایی رو خودخواهانه فقط به خودش اختصاص بده. چقدر حیاتیه.

January 21, 2006

سایت حزب اعتماد ملی

حزب اعتماد ملی هم صاحب روزنامه شد و هم سایت. خیلی از این بابت خوشحالم. کاشکی بقیه هم یاد بگیرند. به خصوص در مورد سایت. البته از چیزهای دیگرش هم خیلی آموختنی ها را می شود دید. مثلا اینکه یک قسمت در مورد یا برای عضویت می توان در این سایت دید. هر چند هنوز راه نیفتاده است، همینکه به این عنوان فکر کرده اند، جالب بود.
دیگران عزیز، دوستان، لطفا فکری بکنید!

January 27, 2006

روزگار

دست خودم نیست! راستش اصلا نگران این جریانهای هسته ای نیستم. و به نظرم هیچ اتفاق نامعقولی نخواهد افتاد. حتما اشتباه می کنم! ولی کاریش نمی تونم بکنم. این طوری فکر می کنم.

توضیح و تکمیل: 1- آقا بهزاد من احساس خودم رو گفتم نمی دونم شما چرا به دیگران ربطش می دید. 2- مهدی جان من هم از همین نگاه های معنی دار به ساعتم می کنم همیشه. ولی متاسفانه یه چند وقتیه که ساعتم خوابیده :(

January 30, 2006

زندگی

مقداری آجر و سنگ و سیمان با یک در و دو پنجره روشن
یا یک گذرگاه، یک مسیر بی انتها
زندگی تغییر و تکامل است یا ماندن و آرامش؟

February 1, 2006

مه

Picture-042.jpg

February 21, 2006

آشفته

چند تا اسمارتیز خوشرنگ ته یک ظرف جلوم هست. اشتیاقی به خوردنشان ندارم. وسط شلوغی و همهمه گم شده ام. زمین بوی آسفالت داغ و خاک آفتاب خورده می دهد. همهمه و شلوغی بی معنای صداهای در هم تنیده و گنگ آدمها که بلند حرف می زنند، داد می زنند، عصبانیند، با صدای بوق های پی در پی و ممتد به هم می آمیزند. آدمهای بی چهره. صداهای بی کلمه. دود و گازوئیل و بوی تنهای عرق کرده تار و پود این شهر را به هم تنیده است. در میان جمعیت گم شده ام. کسی را نمی شناسم. حرفی را نمی فهمم. احساس بیگانگی می کنم.
کلیک می کنم تا خاموش شود. تا نجات پیدا کنم.
یک لیوان هست پر از مداد و خودکار. نمی توانم. جا می مانم.
از حوادث جا مانده ام. صداها را نشنیده ام. صدای تیراندازی می آمد. ولی بوی گاز اشک آور را خوب به خاطر دارم. جایی که یک ایستگاه بود در زندگی من. دود غلیظی همه جا را گرفته بود. صدای آلارم آتش درآمده بود.
-دود دارین؟
-بله؟؟
-کباب درست می کنین؟
-بله!
زندگی روزمره من.
دکمه را می زنم. خاموشش می کنم.
هیچ ملالی نیست جز دوری شما!

March 7, 2006

سوال

اگر بشر هیچ وقت پرواز نمی کرده است، چرا حس پرواز هنوز در ما زنده است؟