کسی به فکر کودکان وطن من نیست
توی ماشین منتظر بودم و شیشه پایین بود.
-خاله یه بسته اسکاچ می خری؟ تو رو خدا خاله!
-چند سالته؟
-هفت سال. خواهش می کنم خاله. یکی می خری؟
قلبم به تپش افتاد. هفت سال. همسن نیکان من. دندانهای جلوییش افتاده و باید کلاس اولی باشد. نیکان دوست ندارد از من جدا بشود. مدرسه را دوست دارد. دوستانش در مدرسه را دوست دارد. معلمش را دوست دارد. بازی و ورزش را دوست دارد. دوست ندارد تنها باشد و در خیابانها گم بشود.-خاله خواهش کردم. تو رو خدا یکی بخر. خواهش می کنم. می خری؟
-تو مدرسه نمی ری؟
-نوچ! خاله بیا یکی بخر. تو رو خدا خاله!
بغض گلویم را گرفته. کسی به فکر کودکان بی پناه خیابانهای شهر من نیست.
