« November 2006 | صفحه اول | January 2007 »

December 2006 بايگاني

December 1, 2006

دعوت از وبلاگ نویسان

وبلاگ نویسان عزیز! از شما دعوت شده برای آشنایی با جمعی از کاندیداهای اصلاح طلبان برای انتخابات شوراها، حضور به هم رسانید.
نامزدهاي حاضر در اين جلسه:

1- محمدعلي نجفي، وزير اسبق آموزش و پرورش و معاون رييس‌‏جمهور سابق

2- معصومه ابتكار، رييس سابق سازمان حفاظت از محيط زيست

3- احمد مسجدجامعي، وزيرسابق فرهنگ و ارشاد اسلامي

4- اعظم نوري، شهردار اسبق منطقه 7 تهران

5- پيروز حناچي، معاون وزير سابق مسكن

6- شهاب الدين طباطبايي - فعال در امور سازمان‌هاي غيردولتي

زمان : چهارشنبه 15 آذر از ساعت 17 تا 19

محل : هتل درسا واقع در خیابان انقلاب – بين ايرانشهر و شريعتي – نبش خيابان شهيد موسوي(فرصت) – تالار اجتماعات هتل درسا

جلسه نيز به مانند دفعات گذشته به صورت تريبون آزاد خواهد بود.

December 6, 2006

فرزندانی فاقد حقوق انسانی

چندی پیش مطلبی در روزنامه ای دیدم با این مضمون که نوزادی توسط سرنشینان یک ماشین مدل بالا در یک محله بالای شهر رها شده است. کلا مسائل مربوط به انسانها به خصوص کودکان هر چقدر هم اخبار تکراری باشند، تکان دهنده و ناخوشایندند. نمی شود به راحتی از کنارشان گذشت. به خصوص رها کردن یک نوزاد بی پناه و بی دفاع در سرمای زمستان در خیابانهای این شهر شلوغ و وحشی.
چه چیزی باعث می شود که مادری کودک خود را رها کند؟ چه چیزی انسانها را به این نتیجه می رساند که نوزاد معصوم خود را به دور بیاندازند؟ فقر مادی؟ فقر فرهنگی؟ اضطرار؟ چه نوع اضطراری؟
یکی از این دلایل در ایران، روابط خارج از چهارچوب ازدواج رسمی است که اگر منجر به تولد کودکی شود، آن کودک از همان ابتدای تولد و حتی پیش از آن گناهکار شمرده می شود و حقوق انسانی خود را از دست می دهد. در این گونه موارد مادر که تنهاست و آسیب پذیرتر است، نه تنها حمایت اطرافیان و خانواده خود را از دست می دهد و هیچ گونه حمایتی نمی شود که دولت نیز حمایت خود را از او دریغ می کند و تازه با او برخوردی مجرمانه دارد.
فرزندی که پدرش نامعلوم است، شهروند درجه دو نیست، اصلا شهروند نیست و هیچ نوع حقوق شهروندی ندارد. او تبعه ایرانی نیست، شناسنامه نمی گیرد، نام ندارد، نمی تواند به مدرسه برود و تحصیل کند، تحت حمایت هیچ قانون کاری قرار نمی گیرد و به راحتی می تواند مورد بهره کشی قرار بگیرد. او حقوق اجتماعی ندارد، حقوق سیاسی ندارد، نه می تواند انتخاب کند، نه انتخاب شود. چه می گویم، وجودش هم زیادی است. او پیش از تولد حق از بین رفتن هم ندارد، باید زنده بماند و تاوان گناه ناکرده اش را پس بدهد.
در قانون مدنی ایران، وقتی صحبت از تابعیت می شود، یعنی مبنایی که بر اساس آن به افراد شناسنامه تعلق می گیرد، و دارای حقوقی تحت قوانین ایران می گردند، فرزندانی که از مادر ایرانی و پدر نامعلوم متولد می شوند، جایی ندارند. تنها لطفی که شده است این است که فرزندان از پدر «و» مادر نامعلوم که در خاک ایران متولد شده باشند به رسمیت شناخته می شوند و ایرانی محسوب می گردند. بنابراین در قوانین کنونی ایران، نوزادی که در خیابان رها می شوند از جهتی خوشبخت تر از کودکی است که با مادر تنهای خود می ماند.
در دنیای کنونی دولتها به اتباع و مقیمان خود تا جایی که ممکن است امکانات بیشتری می دهند و آنان را از حقوق اجتماعی برخوردار می گردانند تا از بروز مسائل بعدی، از مسائل اجتماعی و جرم و جنایت های معلول آن پیشگیری کنند. در چنین شرایطی است که ما طبق روال معمول خود صورت مساله را پاک می کنیم. وجود افراد را نادیده می گیریم و آنها را محکوم به زندگی می کنیم.

با دیدن اخبار مربوط به نوزادان رها شده، نمی توانم به مسائل کودکان متولد شده از روابط خارج از ازدواج رسمی فکر نکنم.

December 16, 2006

انتخابات به سبک ایرانی

مشاهدات انتخاباتی

یکی از آقایان رای دهنده به فامیلشان که با هم برای رای دادن آمده بودند، در حالیکه داشت با نگاه گیجی به لیست کاندیداها روی دیوار نگاه می کرد گفت:
-از یک تا بیست دو تا عدد بگو بنویسم.
-چی بگم آخه؟
-نمی دونم. دو تا عدد شانسی بگو دیگه. ما که نمی شناسیم!
آن طرف تر یک خانم جاافتاده از پای صندوق کنار آمده بود و به دو خانم دیگر با حرص می گفت:
-بالاخره رای دادم ولی از اینکه رای دادم خیلی عصبانیم!
برگه را روی میز گذاشتم که پر کنم. نگاهم به برگه آقایی که کنارم بود افتاد که از یک تا پانزده همه را خط زده بود. او هم نگاهی به لیست در دست من انداخت: «لیست یاران خاتمی». انگار کمی تردید کرد و بعد برگه اش را برداشت و رفت.
دو سه نفر با خودشان لیست آورده بودند و می دانستند به چه کسانی می خواهند رای بدهند. بقیه نگاه های سرگردانشان روی لیست های روی دیوار می چرخید.

من این جزیره سرگردان را...

از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام

همیشه انتخابات این طور نبوده است. اوایل شرکت در انتخابات یک «تکلیف شرعی» بود. آن وقتها بیشتر چهره ها و اشخاص رای می آوردند. بعد کم کم جریانهای انتخاباتی شکل گرفت. و جریانها و چهره ها در هم ادغام شدند. بعد رای دادن به لیست ها کم کم متداول شد. جمعیت و مجمع و جامعه عنوان هایی بودند که مجموعه ای از کاندیداها را برای ما معین می کردند. بعد دوم خرداد شد. واژه هایی مثل توسعه سیاسی، جامعه مدنی، دمکراسی، نهادینه سازی دمکراسی، گفتگو، گفتمان، تساهل و تسامح و مدارا، مطبوعات آزاد و همچنین حزب در ادبیات سیاسی جا باز کردند. به زودی جبهه و حزب شدند سرمشق هایی که بایداز روی آن تمرین می کردیم. دمکراسی را تمرین می کردیم و انتخابات را. مردم با لیست هایشان وارد حوزه های انتخابی می شدند. لیست هایی که اسم و نشان احزاب را یدک می کشید.
سالهای اصلاحات سپری شد. بعضی برنامه ها توفیقی نیافت، بعضی جاها شکست خوردیم. حزبها دیگر نتوانستند توجه افراد را جلب کنند. هر حزبی ساز خود را می زد و مردم هم یا به هیچ کدام رای نمی دادند یا به چند نفر از هر کدام. دوباره چهره ها نقش موثرتری پیدا می کردند تا مرام احزاب و برنامه هایشان. اما این بار احزاب بودند که باید چیزی می آموختند، و آموختند. آنها یاد گرفتند با هم صحبت کنند، افراط و تفریط های خود را کنار بگذارند و با هم لیست مشترک بدهند. یاد گرفتند ائتلاف کنند.
همیشه دور و بر گلها علف های هرز هم می رویند. حالا هر دو نفری که قبلا جمعیت و جامعه و حزب و جبهه تشکیل می دادند، حالا با هم دو تایی «ائتلاف» می کردند.

...حکایتی است...

شاید حالا باز نوبت مردم باشد که بیاموزند. که انتخابات حق آنهاست. در این چند روزه چندین بار از رادیو و تلویزیون این اصطلاح مسخره را شنیدم که «شرکت در انتخابات حق و تکلیف ماست!». بگذریم...

صفرها

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

در این مملکت خبرها همیشه کمی دیر می رسد. دفعه گذشته در انتخابات شوراها -یا انتخابات شوراهای دوم- انفعال مردم و سرخوردگی از همه آنچه انتظار می رفت اصلاحات انجام دهد و نتوانسته بود، سرنوشتی را رقم زد که دو سال بعدش احمدی نژاد را رییس جمهور ایران کرد.

بعد از پیروزی عجیب اصولگرایان در آن انتخابات، انتخابات مجلس هفتم با رد صلاحیت های گسترده باعث اعتراض و تحصن نمایندگان اصلاح طلب مجلس شد و آنها اعلام کردند که انتخابات مجلس هفتم را قانونی نمی دانند و با توجه به عدم مشارکت مردم در انتخابات شوراها، انتخابات را به نوعی تحریم کردند.

انتخابات مجلس هفتم با یا بدون تحریم یا شرکت اصلاح طلبان انجام شد و نتیجه مجلسی شد که هم اکنون هست. بعد از آن هم اصلاح طلبان -بعضی هاشان- کوتاه نیامدند و نمایندگان مجلس هفتمی را «راه یافته» و نه نماینده نامیدند. و بعد باز هم برای انتخابات میان دوره ای مجلس در همین جمعه بیست و چهار آذر کاندیدایی به طور رسمی معرفی نکردند.

انگار خبر تحریم انتخابات دیر رسیده باشد. انتخابات ریاست جمهوری -به جای انتخابات مجلس- با تحریم فعال عده ای مواجه شد. عده ای که در شعارها و اهداف گاهی فاصله ای با اصلاح طلبان ندارند و تنها تاک تیک های سیاسی شان متفاوت است. مرز تحریم و مشارکت در انتخابات آنقدر ظریف بود و هست که بسیاری را به اشتباه انداخت. نتیجه اینکه انتخابات ریاست جمهوری با عدم حضور کسانی مواجه شد که اگر در آن شرکت می کردند همفکرانشان دولت را در دست می گرفتند ولی آنها ترجیح دادند قدرت را دو دستی تقدیم «رقیب» کنند. نمی خواهم بگویم کارشان درست بود یا غلط. فقط به نکته ظریفی توجه می دهم که فاصله تحریمی ها و اصلاح طلبان مشارکت جو تنها یک قدم است. و برایم جالب است که برای این عده هنوز جا نیفتاده است که تحریم یک وسیله است و کاربرد کوتاه مدت دارد و یک استراتژی دراز مدت نیست وگرنه تاثیر خود را از دست خواهد داد، و ما را تبدیل به همان صفر خواهد کرد.

مبارزه من چیست؟

حالا انتخابات را پشت سر گذاشته ایم. هنوز هم -تا الان که این مطلب را می نویسم- نتیجه معلوم نیست. ولی من گمان می کنم تکلیف خود را -و حق خود را- می دانم. آنچه من می خواهم این است که در زندگی عمومی خود سهم موثری داشته باشم. که کسی نتواند به نام من بجنگد یا صلح کند. که کسی نتواند حق مرا ثروت ملی و عمومی مرا از من دریغ کند. که بتوانم بی آنکه شرمگین باشم یا بترسم یا ملاحظه کنم، هویت خود را به طور واقعی داشته باشم و آن را ابراز کنم. که بتوانم به آنچه خود هستم افتخار کنم.

برای اینکه به این خواسته خود برسم باید صدایی داشته باشم. و صدایم را هر روز بلندتر کنم تا شنیده شود. گاهی سکوت بلندترین فریاد است، گاهی هم باید فریاد زد. گاهی باید نوشت، گاهی باید خواند. گاهی هم باید تلاش کرد که با همفکران همصدا شد.

من تصور می کنم تمام اینها یعنی دمکراسی و مبارزه امروز من مبارزه برای استقرار و استحکام گام به گام و آهسته دمکراسی است. و برای همین بود که رای دادم، و از این رای دادن بی نهایت راضی ام.

December 18, 2006

از نتایج انتخابات چه می شود فهمید؟

هر چقدر هم که رای ها نگه داشته شوند، هر چقدر هم که فکر کنیم که چه می شود کرد، مگر نتیجه تغییر می کند؟
انتخابات در واقع دو ماهیت دارد. یکی ماهیت دمکراتیک که قدرت را به مردمی می سپارد که خود مردم انتخاب کرده اند. اما ماهیت دیگر آن هم کم اهمیت تر از اولی نیست. انتخابات یه نظرسنجی بزرگ است. جایی است که گرایش های سیاسی مردم تا حدودی مشخص می شود. شاید با تقلب و انکار بتوان جلو انتخاب مردم را گرفت، اما به هیچ ترتیبی نمی توان ذهنیت پشت این انتخاب را تغییر داد، مگر با تغییر روش در درازمدت. می شود جلوی دهان کسی را که فریاد می زند، گرفت، اما آیا با این جلوگیری درد او هم از بین رفته است؟
نتایج انتخابات اخیر نشانه تغییرخواهی مردم بود. مردم چگونه تغییری می خواهند؟ پاسخ چندان آسان نیست. وقتی حزب دمکرات امریکا در انتخابات سال 2000 شکست خورد، کلینتون گفته بود «مردم سخن گفتند، اما طول می کشد تا بدانیم چه گفته اند.»
شرکت بی سابقه مردم در انتخابات خبرگان و انتخاب شگفت انگیز هاشمی رفسنجانی بعد از شکست او در انتخابات ریاست جمهوری چه معنایی می تواند نداشته باشد؟ حتی از آن هم معنادارتر، انتخاب سهیلا جلودارزاده از اصلاح طلبان که بدون هیچ حمایت رسمی از جانب اصلاح طلبان و بدون تبلیغ و تابلو وارد انتخابات شده بود به عنوان نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ و همین طور در مورد انتخابات شوراها می توان گفت. برتری اصلاح طلبان در انتخابات شوراها و در اقلیت قرار گرفتن رایحه خوش خدمت کاملا معنادار است. به خصوص وقتی توجه کنیم که در این دو ساله سفرهای استانی رییس جمهور به شهرستانها می توانست به عنوان نوعی تبلیغات برای این جریان عمل کند، که نکرد.
نتایج انتخابات شورای شهر تهران هنوز قطعی نیست اما نتایج اولیه آن تنها موید نتایج تمام انتخابات دیگر این دوره است.
این را نیز باید اضافه کنم که فکر می کنم تحلیل اینکه مردم پس از دو سال به شناخت از جریان حاکم بر دولت رسیده اند و در این انتخابات آن را بروز داده اند، به نظر من صحیح نیست. در واقع بر خلاف گذشته که مردم بعد از انتخاب رییس دولت در انتخابات بعدی نیز به جریانهای متمایل به دولت رای می داده اند، -مانند انتخابات شوراهای اول و مجلس ششم پس از دوم خرداد، که هر دو متمایل به جریان دو خرداد بودند- این بار روند گرایش مردمی به جریان اصولگرا از انتخابات شورای شهر دوم ، یعنی چهار سال پیش آغاز شد، و انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری هم به نفع همین جریان تمام شد، هر چند در صحت و سلامت هر دو تردید وجود دارد. به خصوص انتخابات مجلس هفتم که با رد صلاحیت های گسترده کاندیداها عملا وجهه قانونی خود را از دست داده بود.
به هر حال منظور این است که شناخت مردم نسبت به جریانی که اکنون به رایحه خوش خدمت شناخته می شود، بیش از دو سال، و با تجربه بیشتری همراه بوده است. و اگر بخواهیم پیام این انتخابات را در جمله ای جمع بندی کنیم شاید بتوان گفت که:
آقای رییس جمهور، وقت تغییر است!

December 20, 2006

شمارش آرا، چقدر ماشینی است؟؟؟

انتخابات شورای شهر تهران، انتخابات خیلی سختی بود. سخت تر از انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری! هر چه باشد حدود یک هفته زمان لازم بود تا آرا شمرده شده و اعلام شوند. پرش های برگزیدگان مردم هم زیاد بود، چه به بالا، چه پایین لیست. اما یکی از جالب ترین مباحث مطرح شده در این انتخابات به نظر من، همین مساله شمارش آراست.
هر وقت صحبت از ماشین و کامپیوتر می شود، بی احساسی و بی عاطفگی این دستگاه هم به ذهن می رسد، که اتفاقا در مساله ای مثل شمارش آرا خیلی هم خوب است. کامپیوتر نه به کاندیدای خاصی ارادت دارد، نه حامی و سمپات حزب و جریان خاصی است و بدون ملاحظه فقط آنچه به اون سپرده شده را انجام می دهد: رای ها را می شمارد. بنابراین وقتی گفته می شود که قرار است شمارش آرا ماشینی باشد، فوری فکر می کنیم: چه خوب! صحت و سلامت انتخابات تضمین شد!
حالا باید دید اصلا منظور از شمارش ماشینی آرا چیست؟ آیا قرار است برگه های رای را به دستگاهی بریزند و از آن طرف دستگاه پروفسور بالتازار نتایج سالم به دست آمده را به مردم اعلام کنند؟ اصلا تفاوت شمارش ماشینی و دستی چیست؟
در پاسخ به این سوال خوب است از یک مثال ساده استفاده کنیم. اگر شمارش دستی یعنی اینکه جمع دو عدد را با انگشتان دست خود حساب کنیم، شمارش ماشینی باید به این معنی باشد که همان جمع را با ماشین حساب انجام دهیم. حالا می خواهم بپرسم اگر همین جمع را هنوز با انگشتان دست حساب کنیم و بعد نتیجه را روی ماشین حساب تایپ کنیم، آیا شمارش ما ماشینی بوده است؟!
صحنه شمارش ماشینی آرا را بارها از صدا و سیما در بخش های مختلف خبری در این چند روز دیده ایم. یک نفر برگه به دست بالا سر یک نفر دیگر که پشت مونیتور یک کامپیوتر است، ایستاده و می خواند و نفر دوم همان خوانده ها را به کامپیوتر وارد می کند. می خواهم بدانم این نوع شمارش آرا چقدر ماشینی است؟!
راستش اگر نبود این انتخابات شورای مرکزی جبهه مشارکت به سیستم مکانیزه که در تابستان انجام گرفت، خیلی به شمارش ماشینی آرا بدبین نمی شدم. ولی انتخابات اخیر، به محض شنیدن اینکه شمارش احتمالا ماشینی است، رنگم پرید که نکند باید صبح نیم ساعت پیش از بسته شدن درها با در دست داشتن شناسنامه و مداد نرم مشکی و پاک کن، در حوزه ها حضور داشته باشیم و با شنیدن سوت شروع، نام و کد کاندیداها را وارد کنیم. بعد که دیدم نه این خبرها نیست، کمی خیالم راحت شد.
بالاخره اینکه حتما راههای بهتری برای اخذ رای و شمارش آرا وجود دارد، که هم شمارش را راحت تر کند و هم امکان تقلب را کم کرده و سلامت انتخابات را تضمین نماید، ولی کو تا ما به آنجا برسیم...

December 23, 2006

بازی یلدا- نوبت من

حنیف عزیز منو هم دعوت کرده برای بازی یلدا. منم بدون مقدمه شروع می کنم:
1- وقتی بچه بودم (پنج سالم بود) عروسکی داشتم به اسم بنفشه که خیلی دوستش داشتم. اون روزها روزهای انقلاب هم بود. یک روز داشتم با بنفشه توی حیاط بازی می کردم. اون روی تاب نشونده بودم و هل می دادم و براش می خوندم: بنفشه اعدام باید گردد!! البته معنی ش رو نمی دونستم. بعد دیدم برادرم که هشت سال ازم بزرگتره پشت دره. در واقع تا دیده بود که من این بازی رو می کنم رفته بود و ضبط صوت رو آورده بود و صدام رو ضبط کرده بود. بعد هر کی می اومد خونه ما، این نوارو براش می گذاشت. منم انقدر خجالت می کشیدم که یه بار رفتم گوشه یه اتاق و خودمو زیر لحاف قایم کردم و فکر کردم تا تابستون(!) بیرون نمیام.

2- سال دوم دبیرستان به این فکر افتادم که با واکمن تقلب کنم. این کار هنوز خیلی بکر بود و موبایل هم که هنوز نیامده بود. امتحانات ثلث سوم بود. همه درسها رو اعم از فارسی و عربی تا جبر و زیست شناسی و شیمی، روی نوار ضبط می کردم و با خودم می بردم سر جلسه. یه بار وسط امتحان باتری واکمنم تموم شد و با چه زحمتی همونجا عوضش کردم. ولی از همه بدتر سر امتحان زیست شناسی بود که واکمن رو روشن کردم دیدم صدای قابل تشخیصی ازش در نمیاد. معلوم شد تمام زحمات شب گذشته م به هدر رفته و هیچی ضبط نشده. مجبور شدم برای این درس به حافظه م رجوع کنم. نتایج امتحانات اون سالم بد نبود. ولی چون از زیست شناسی بیزار بودم و تصمیم گرفته بودم که برای دانشگاه علوم سیاسی بخونم، اون سال تغییر رشته دادم و رفتم رشته انسانی.

3- هجده سالم بود که رفتم روزنامه سلام و کار روزنامه نگاری رو شروع کردم. اون موقع تو سرویس اجتماعی کار می کردم. یک سال بعدش با دبیر سرویسم ازدواج کردم :) هر چند برای تشکیل خانواده زود بود، فکر می کنم بهترین انتخاب رو کردم و خیلی راضیم.

4- هر چی فکر می کنم یادم نمیاد از چیزی بترسم! فکر کنم این یکی از خصوصیاتیه که بیشتر اطرافیانم در مورد من ازش خبر دارن.

5- وقتی پسر کوچیکم با مشکل قلبی به دنیا اومد، تصمیم گرفتم یک NGO برای حمایت از کودکان بیمار قلبی و والدین اونها تاسیس کنم. با جدیت دنبال این کار بودم و مقدماتش رو فراهم می کردم که یک سفر یک سال و نیمه برامون پیش اومد و ناچار این کار به تعویق افتاد تا حالا. هنوزم گاهی بهش فکر می کنم و امیدوارم یه روز این کارو بکنم.

5.5- گاهی به نظرم می رسه که من در عین حال که یک نفرم، سه نفرم! یه زمانی می خواستم برای هر کدوم از این سه نفر یه وبلاگ درست کنم، ولی وسطهای راه بریدم. یکی از ما، یا من ها، طراح داخلیه، که کارش رو خیلی دوست داره و گاهی هم فکر می کنه که کاش همه چیز رو ول می کرد و فقط همین کارو ادامه می داد. یه نفر دیگمون، همینیه که اینجا می بینین. علوم سیاسی خونده و دوست داره تا جایی که جا داره ادامه بده این رشته رو، هم از لحاظ آکادمیک و هم عملی. و البته یه نفر مهم مون، مادر دو تا بچه است.

حالا من این دوستان رو معرفی می کنم برای ادامه بازی:
سعید شریعتی - سوسن موسوی - معصومه ناصری - بی بی گل - کلاس اولی

December 25, 2006

این قالیباف چلچراغی!!


مرد سیبیلوی پشت پنجره کنار چرخ هندوانه مدتی است سوژه نقاشی پسرک من شده! یعنی از روز جشن یلدای چلچراغ.
برنامه چلچراغی ها سرشار از سلیقه بود. سلیقه ای که هم از جانب برگزارکنندگان هم از جانب تماشاچیان و مدعوین. مثلا یکی از خوش سلیقگی های تماشاچیان این بود که وقتی برق برای سومین بار رفت، زمزمه «یار دبستانی من» در تاریکی به گوش رسید و کم کم بلند شد و تا وقتی برق آمد ادامه یافت. یک مورد از سلیقه برگزارکنندگان هم این بود که امسال به تعدادی از افراد به انتخاب خوانندگانشان «نشان» می دادند، و به این مناسبت برای هر کسی که به روی سن دعوت می شد تا نشانش را دریافت کند، مطلع سرود هیجان انگیز چلچراغ را می نواختند. اما وقتی باران کوثری را صدا زدند، به جای سرود چلچراغ، آهنگ «بارون بارونه زمینا تر می شه» نواخته شد. که چون به قسمت ترانه آن نرسید شاید بعضی ها متوجه ظرافت آن نشدند. مدوعین و نشان گیرندگان هم که چپ و راست نشانهای خود را به قهرمانان دیگر اهدا می کردند: به خاتمی (هادی ساعی)، به پدر و مادر (باران کوثری)، به دکتر شریعتی (قیصر امین پور)،... و سخنان همه آنها هم جالب بود. سایه خاتمی هم که برخلاف سال گذشته شخصا در مراسم حضور نداشت، با فیلمی که در آن برایمان فال حافظ گرفت، فضا را به هیجان آورده بود.
اما اعتراف می کنم که وقتی اعلام کردند که قالیباف نشان مدیریت را دریافت کرده است، خیلی خوشحال نشدم. هر چند به نظرم باید به نظر افرادی که او را لایق دریافت این نشان تشخیص داده اند احترام گذاشت و از این جهت چلچراغ خیلی درست و دمکراتیک عمل کرده است که بدون دستکاری و دخالت، رای خوانندگانش را پاس داشته. و برخورد خود قالیباف هم که پسر خود را برای دریافت نشان به همراه پیامی کتبی برای تشکر فرستاده بود، به نظر خوب می آید. نکته ای که در اینجا باید دیده شود این است که چطور خوانندگان «مجله چلچراغ» به قالیباف برای دریافت نشان مدیریت رای می دهند؟ به نظر من نباید از این موضوع غافل بود.

مثل هر برنامه دیگری، این یکی هم با وجود تمام خوش سلیقگی ها و مثبت نگری ها، نکات منفی کمی هم داشت. یکی دو مورد اینها هستند:
1- به نظر من قسمت آتش گرفتن یک نفر به هر منظوری که در برنامه گنجانده شده بود، کاملا بی ربط بود و به درستی مورد اعتراض چند نفر از اطرافیان من (در جایی که نشسته بودم) هم قرار گرفت. دود حاصل از این آتش سوزی بدلی، یک نفر را که آسم داشت، دچار مشکل کرد.
2- مدت بعضی از برنامه ها خیلی زیاد و کشدار بود. شاید هر کدام تک تک اینقدر طولانی به نظر نمی رسیدند ولی چون برنامه خیلی پر بود، باید از مدت هر کدام کمی کم می کردند.
3- با وجود تمام علاقه ای که به مجریان برنامه در مقام نویسنده چلچراغ دارم، به نظرم به عنوان مجری خیلی خوب عمل نکردند. کاش این بار افراد دیگری این کار را تجربه کنند.

و در پایان، گذشته از این چند انتقاد، بگویم که چلچراغ برنامه بسیار خوبی تدارک دیده بود. ای کاش بیش از یک شب یلدا از این برنامه ها داشتیم.

December 29, 2006

برف

دیشب یک برف حسابی آمد. البته شاید فقط این طرفها (مناطق کوهستانی تهران) برفش حسابی بوده باشد. تکه های درشت برف، همانقدر که زیبا بود، مشکل ساز هم بود. مردم که به رانندگی در خیابانهای خشک و هوای غیر بارانی-برفی عادت دارند، و با روشهای من درآوردی و نیست در جهان سعی می کنند از هم جلو بزنند تا زودتر به مقصدشان برسند، در خیابانهای لیز و یخزده هم از همان روشها می خواهند استفاده کنند و گاهی دردسرساز می شوند.
برف دیشب خیلی هم طول نکشید و با وجود اینکه بارش آن چندان طولانی نبود، خوب بر زمین نشست. امروز هم که آفتابی است و بعضی جاها برفها آب شده اند، ولی جاهای سردتر، به جای آب شدن، یخ زده اند.
تازگی شهرداری سطلهای بزرگی کنار خیابانها قرار داده که روی آن نوشته «شن مخصوص» برای برف و یخ. یادم است که در یک کشور دیگر، صبح های سرد که دما به پایین تر از سه درجه سانتیگراد می رسید، چه برف آمده باشد، یا باران، یا هیچی نباریده باشد، دانه های صورتی نمک های مخصوص روی پیاده روها باعث می شد که عابران پیاده لیز نخورند. تهران که از شر پیاده رو راحت است!! همین قدر که کنار خیابان شن مخصوص قرار داده شده که وقتی برف بارید ماشین ها لیز نخورند، کلی مایه قوت قلب است.
با این وجود هنوز آن طرح های ابتکاری و منحصر به فرد سر جای خود هستند و از این بابت «هویت فرهنگی» ما آسیبی ندیده. کدام طرح ها؟ امروز هم طبق معمول هر ساله دیدم که کارگران شهرداری، با بیل از کنار خیابانها برف و یخ را قلمبه قلمبه در می آورند و می اندازند وسط خیابان! نمی دانم اصل و ریشه این کار به چه بر می گردد، ولی مطمئنم که همیشه اصل بر این است که سطح خیابانها از برف و یخ پاک شوند. حالا یک سری ماشینهای مخصوص شهرداری سطح خیابانها را تمیز می کنند، و چند ساعت بعد کارگران شهرداری با بیل برف ها را دوباره وسط خیابان پهن می کنند تا خوب و یکنواخت یخ بزند! ولی نه این بار یک چیز جالب تر هم دیدم که بر می گشت به همان سطلهای «شن مخصوص». اول سطح خیابان را پاکسازی می کردند، بعد دوباره یخ ها به سطح خیابان بر می گشت و در مرحله سوم روی برف های پهن شده در خیابان شن ریخته بودند که زودتر آب شود!
این هم از ابتکارات ما. کاش دوربین همراهم بود. :)

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007