« January 2006 | صفحه اول | March 2006 »

February 2006 بايگاني

February 1, 2006

مه

Picture-042.jpg

February 5, 2006

[...]

.

.

.

.

.

February 7, 2006

تقصیر ملت ها نیست؟

دلم بدجور گرفته. مدام در سرم و ذهنم می چرخد که اگر رهبران دنیا با هم سر جنگ دارند، ملتها بی تقصیرند. بچه های ما که معصومانه و بی خبر از همه جا روزها بازی می کنند و شبها معصومانه تر به خواب می روند، بی تقصیرند. یاد تظاهرات بزرگ ضد جنگ در لندن می افتم. بعضی خانواده ها بچه هایشان را توی کالسکه گذاشته بودند و آورده بودند. و پلاکاردهایی که دست بچه ها بود می گفت: NOT IN MY NAME
می شد گفت که آنجا ملت بی تقصیرند، چون صراحتا می گفتند که به اسم ما جنگ راه نیندازید. ولی آیا همیشه ما بی تقصیریم؟
صدای ما شاید صدای گنگ و مبهمی است که در هیاهو گم می شود. شنیده نمی شویم، و تاریخ درباره سکوت ما قضاوت خواهد کرد.

راستی خانواده تیبو یادت هست؟ آخرهای جلد چهارم

February 14, 2006

دیپلماسی

تاریخچه و خاستگاه دیپلماسی به بشر اولیه بر می گرده. همون زمانی که اجداد ما توی غار زندگی می کردن و سر شکار و این چیزا با هم می جنگیدن، وقتی جنگها طول می کشید و خسته می شدن و می خواستن کشته ها رو دیگه جمع کنن، با هم گفتگو و مذاکره می کردن. نهادهای دیپلماسی هم به همون قدمت هستن. مثلا از همون زمان غارها می دونستن که نماینده قبیله مقابل رو نباید کشت، نباید خورد، نباید زندانی کرد، خونه ش رو نباید آتش زد و...

February 21, 2006

آشفته

چند تا اسمارتیز خوشرنگ ته یک ظرف جلوم هست. اشتیاقی به خوردنشان ندارم. وسط شلوغی و همهمه گم شده ام. زمین بوی آسفالت داغ و خاک آفتاب خورده می دهد. همهمه و شلوغی بی معنای صداهای در هم تنیده و گنگ آدمها که بلند حرف می زنند، داد می زنند، عصبانیند، با صدای بوق های پی در پی و ممتد به هم می آمیزند. آدمهای بی چهره. صداهای بی کلمه. دود و گازوئیل و بوی تنهای عرق کرده تار و پود این شهر را به هم تنیده است. در میان جمعیت گم شده ام. کسی را نمی شناسم. حرفی را نمی فهمم. احساس بیگانگی می کنم.
کلیک می کنم تا خاموش شود. تا نجات پیدا کنم.
یک لیوان هست پر از مداد و خودکار. نمی توانم. جا می مانم.
از حوادث جا مانده ام. صداها را نشنیده ام. صدای تیراندازی می آمد. ولی بوی گاز اشک آور را خوب به خاطر دارم. جایی که یک ایستگاه بود در زندگی من. دود غلیظی همه جا را گرفته بود. صدای آلارم آتش درآمده بود.
-دود دارین؟
-بله؟؟
-کباب درست می کنین؟
-بله!
زندگی روزمره من.
دکمه را می زنم. خاموشش می کنم.
هیچ ملالی نیست جز دوری شما!

February 22, 2006

دیکتاتورها و ببرها

دیکتاتورها سوار ببرها هستند و جرأت پایین آمدن ندارند. و ببرها دارند گرسنه می شوند.

Dictators ride to and fro upon tigers which they dare not dismount. And the tigers are getting hungry.

Winston Churchill

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007