« November 2005 | صفحه اول | January 2006 »

December 2005 بايگاني

December 1, 2005

سیاسی بودن یا سیاسی نبودن! مساله این است

ماجرای جلسه وبلاگ نویسان با دکتر معین از اولش برای من با جریانات جالبی شروع شد. وقتی دیدم مبایلم زنگ خورده ولی «صاحب زنگ» را نمی شناسم، شروع کردم به شماره گرفتن. به خانمی که گوشی را برداشت خودم را معرفی کردم و پرسیدم چه کاری داشته اند که شماره ام را گرفته اند. آن خانم جواب داد که لطفا به «آقای غنیمی فرد» بگویید که روز ... ساعت ... دعوت شده اند که جلسه وبلاگ نویسان با آقای دکتر معین. بعد هم تاکید کرد که حتما این پیغام را به آقای غنیمی فرد برسانم!!!! من هم زرنگی کردم و از آنجایی که هیچ کدام از آقایان غنیمی فرد که می شناسم وبلاگ ندارند، پیغام مربوطه را به ایشان نرساندم و خودم به این جلسه رفتم ببینم چه خبر است :)
متاسفانه دیر راه افتادم و کلی هم در ترافیک ماندم و آخرهای جلسه بود که به آنجا رسیدم. خیلی از دوستان را دیدم و خوشحال شدم، ولی چون دیر رسیده بودم حرفی هم برای گفتن نداشتم و بیشتر شنیدم. ولی حالا که به همه آن حرفهای شنیده شده و گزارشهای داده شده در وبلاگ ها فکر می کنم، یک نکات بامزه ای را می توانم ببینم و حیف است که ننویسم.
راستش فکر کنم اعتراض و منفی بافی مد شده باشد. بعضی از دوستان عزیز وبلاگ نویس با نفس جمع شدن وبلاگ نویسان در کنار هم مخالف بودند. خب پس چرا خودشان اینجا حضور داشتند؟ لابد ناخودآگاه قبول داشته اند که چنین جمعی بعضی نکات مثبت را دارد و بنابراین در آن حاضر شده بودند. بعضی ها به سیاسی بودن قضیه اعتراض داشتند. من هم می خواستم بیش از همه روی همین نکته فرعی صحبت کنم. خود دکتر معین اصرار داشتند که این جلسه سیاسی نیست به خصوص اینکه ایشان دیگر کاندیدا نیستند و با وبلاگ نوشتن هم نمی شود خیلی کار شاق سیاسی کرد. و به خصوص تکذیب می کردند که اشخاصی به نام «ه.خ» یا «م.ت» در برگزاری جلسه نقشی داشته اند، و می گفتند که فقط خود «م.م» و «ح.س» برگزار کننده جلسه بوده اند و بس. ضمنا ایشان می گفتند که این جلسه بیشتر به خاطر تشکر از وبلاگ نویسانی بوده که در جریان انتخابات از ایشان حمایت کرده اند.
البته من همه حرفهای دکتر معین و دکتر خانیکی را قبول دارم. ولی خب لابد برای وبلاگ نویس مدعو این سوال پیش آمده که اگر یک کاندیدای سابق ریاست جمهوری یک شخصیت سیاسی نیست پس چیست؟ و چرا باید ملاقاتش با وبلاگ نویسان در محل یک حزب انجام گرفته باشد؟ هر چند بدانیم که آن کاندیدا برای قدردانی وبلاگ نویسان را دعوت کرده و هر چند بدانیم در گذشته و حال آنجا دفتر دکتر معین بوده است، به هر حال این سوالی است که ممکن است پیش آمده باشد. ولی پیرو این سوال من هر چه فکر کردم نتوانستم ربط منطقی آن را با آمدن معترضین بفهمم. خب اگر کسی واقعا انقدر از سیاسی بودن قضیه ناراحت است، اصلا چرا به جلسه آمده؟ می خواسته اعتراف بگیرد؟ می خواسته اعتراض خود را به گوش دیگران برساند؟ می خواسته بقیه وبلاگ نویسان را ببیند؟ خب خودش یک قرار وبلاگی در یک پارک، کوه، کافی شاپ، می گذاشت و در کمال غیر سیاسیت جلسه را برگزار می کرد.
نمی دانم! خیلی برایم قابل درک نیست. به نظر من این برخوردها وقت تلف کردن است. بهتر است تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم. اگر معترض جلسه هستیم، نیاییم. اگر موافق آن هستیم وقت را نکشیم. اگر به هر حال معتقدیم که این وبلاگ نویسان روزنامه نگار سیاسی مشارکتی که فضای وبلاگ ها را هم آلوده کرده اند ارزش آنرا دارند که در کنار ما قرار بگیرند، خب پس اعتراضمان چیست؟ می خواهیم آنها را تغییر دهیم؟
جمع بندی من این بود که نفس برگزاری این جلسه بسیار خوب بود و امیدوارم ادامه پیدا کند. اما در ضمن نگرانم که این کار هم مثل بقیه کارها با یک مانع عظیم مواجه باشد که آن، مانع درونی خود ماست.
گزارش های دیگر: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 -
و عکسها

December 2, 2005

واژه شناسی سیاسی

دوستان
دقیقا نمی دانم این کلمه از چه موقع وارد ادبیات سیاسی شده است. و نمی دانم آیا تنها اصلاح طلبان از آن استفاده می کنند یا دیگر طیف های سیاسی هم به همان اندازه از این واژه بهره می برند. «دوستان» بنا به موقعیت می تواند معانی متفاوتی داشته باشد. معمولا می توان آنرا در جملات معترضه دید. یعنی وقتی که «دوستان» مورد نقد و اعتراض واقع می شوند! اما مواردی هم دیده شده که برای گرفتن تایید از کلمه «دوستان» استفاده می شود. این بار در گفته ها دقت کنید. فکر کنم این واژه به زودی جایگاه ویژه ای در ادبیات سیاسی پیدا کند. و جای «برادران» و «رفقا» را بگیرد.

December 3, 2005

نه سیخ بسوزه نه کباب، اصلا ولش کن!!

با توجه به مخالفت ها و موافقت هایی که دوستان نسبت به جلسه هفته پیش وبلاگ نویسان ابراز کرده بودند، و با توجه به بحث هایی که در مورد سیاسی بودن یا نبودن وبلاگها، حوزه عمومی یا حوزه خصوصی بودن آنها، تفرد یا تجمعشان، توهم زدگی یا واقعگرایی صاحبانشان، مجازی یا حقیقی بودن وبلاگها و نویسندگانشان، و غیره مطرح شده، به خصوص با خواندن کامنت محمد جواد روح به نوشته آب باریکه، در کنار دیگر توضیحات پیرامون این جلسه، نکاتی به ذهنم رسید که بی انصافی می دانم اگر مطرح نکنم.
در مطلب قبلیم نوشته بودم که منتقدان باید با حدس و گمان و ایما و اشاره در می یافتند که حضور در مکان یک حزب به دعوت یک کاندیدای سابق ریاست جمهوری بوی سیاست می دهد و اگر از این موضوع ناراحت بودند خوب بود وقت خودشان و دیگران را تلف نمی کردند و نمی آمدند. اما، فکر می کنم انتقاد مهمتری به برگزارکنندگان جلسه وارد است که بهتر است آن را جدی بگیرند و برای برنامه های آینده آنرا در نظر داشته باشند.
1- بارها از سوی حامیان، و برگزارکنندگان توضیح داده شده است که این جلسه موضوع نداشته، دستور کار نداشته و این به عهده خود وبلاگ نویسان گذاشته شده که موضوع بیابند و درباره آن صحبت کنند.

خیلی ببخشید! مگر مردم بیکارند که بیایند پیش شما که خودشان یک جلسه درست کنند و آنرا به مقصدی که معلوم نیست کجاست اداره کنند؟ آیا این واقعا بهانه خوبی است که بگوییم این جلسه هدف نداشته؟ یا مثلا هدفش گردهم آوردن وبلاگ نویسان بوده است؟ مگر خود نویسندگان وبلاگها نمی توانستند برای خود جلسه بگذارند؟ پیشنهاد مشخص من این است که این بار ضمن دعوت از هر کسی موضوع جلسه را هم به طور دقیق برایش روشن کنید. این طوری هر کسی تکلیف خودش را می داند و می تواند آگاهانه برای خودش تصمیم بگیرد و در آخر احساس ضرر و خسران هم نمی کند. مثلا بگویید «به صرف شیرینی و چایی مهمان دکتر معین برای اینکه ایشان می خواهند از همراهی شما در زمان انتخابات تشکر کنند»، یا «تریبون آزاد وبلاگ نویسان نزدیک به ما و آنهایی که وبلاگشان را می خوانیم است» یا هر موضوعی که از قبل در مورد آن فکر شده باشد.

2- اصرار عجیبی از سوی برگزارکنندگان وجود داشت که موضوع سیاسی نیست.

خب پس چیست؟ اقتصادی؟! اجتماعی؟ علمی؟ تخصصی؟ صنفی؟ معلوم است که هیچ کدام از اینها درست نیست. شاید بهتر بود بدون هیچ ناراحتی و یا عذاب وجدان اعلام می شد که «می خواهیم ارتباط دوستانه مان را با شما حفظ کنیم». فکر می کنم عده زیادی هستند که از شفافیت خوششان می آید و از بازی خوردن ناراحت می شوند. اگر این جمله که بوی صداقت می دهد گفته شود، خیال خیلی ها راحت می شود. مطمئن باشید. اگر هم نشد، تکلیف خودشان را می فهمند و برگزارکنندگان هم تکلیف خودشان را می فهمند.

3- وبلاگ نویسان را دعوت می کنیم و با هم چای می خوریم، گپی می زنیم، فحشی می خوریم، بعد هم می رویم خانه هامان. بنا نیست به هدفی برسیم. تمایل نداریم بیش از این هم کاری کنیم. از دست وبلاگ نویس که کاری ساخته نیست. این را هم ما می دانیم و هم آنها. بیش از این هم توهمی بیش نیست! فقط آنها را می بینیم. نه سیخ می سوزد و نه کباب!

ای برگزارکنندگان، برای چی پس این جلسات را برگزار می کنید و به دنبال ادامه دادنش هم هستید؟ ای دعوت شدگان، پس برای چه به این جلسات تشریف می برید؟

و اما یک نکته دیگه که اگر نگم خفه می شم:
اول می خواهیم وبلاگ را تعریف کنیم و بعد طبق آن تعریف برایش کارویژه تعیین کنیم و پا را هم از خط فراتر نگذاریم. می گوییم وبلاگ یعنی اینکه تفرد، پس نباید جمع برایش درست کرد. می گوییم وبلاگ یعنی حوزه خصوصی، پس نباید عمومیش کرد. می گوییم وبلاگ یعنی محیط مجازی پس نباید به واقعیت آلوده شود.

به این هم توجه کنیم که وبلاگ رسانه ای است که تکنولوژی برایمان فراهم کرده. بنا بر نیاز ما می تواند تعریف های گوناگون و جدید پیدا کند. نیازهایمان را بشناسیم، استفاده مان را ببریم.

December 6, 2005

آلودگی و کندذهنی

دیروز عصر ساعت پنج به خانه رسیدم و دیدم پسر کوچکم خواب است. بعد فهمیدم که به محض رسیدن به خانه از مهد کودک، گفته خسته ام، رفته روی تختش و فوری خوابش برده. دیشبش زود خوابیده بود و شب خواب کافی داشت، معمولا هم بعد از ظهرها نمی خوابد، این شد که کمی نگران شدم. ولی وقتی بیدار شد مریض نبود و تب نداشت.
بعد اخبار اعلام کرد که روزهای سه شنبه و چهارشنبه مدارس و مهدکودکها به خاطر آلودگی هوا تعطیل است. و من تازه متوجه شدم که چرا نیکان خسته بوده و این همه خوابیده. از پنجره بیرون را نگاه کردم، تقریبا چیزی دیده نمی شود. تا دو ردیف خانه آنطرفتر را نمی شود دید. همه چیز در مه دود غلیظ غرق شده.
امروز صبح در راه به رادیو پیام گوش می دادم. می گفت تعطیلی مدارس به خاطر آلودگی هوا احتمالا یک روز با تاخیر اعلام شده، چون در جلسه ای (مربوط به آلودگی هوا در مواقع اضطراری) که پریروز به این منظور تشکیل شده بوده، 8 نفر غایب بوده اند و جلسه به حد نصاب نرسیده!
این را که شنیدم بیش از اندازه ناراحت شدم. سهل انگاری عده ای باعث می شود که جان عده ای دیگر به خطر بیفتد. به خصوص به این علت ناراحت شدم که پسرم سابقه نوعی بیماری قلبی دارد و دانستن شدت خطر آلودگی برای پرهیز از حضور در مکانها آلوده تر واقعا برایمان حیاتی است. و این تنها مشکل من نیست. هزاران کودک، بزرگ و سالمند مگر مستثنی هستند؟
گاهی فکر می کنم بعضی مسوولین ما دچار انواع کندذهنی هستند، وگرنه بعید می دانم کسی نسبت به سلامت جامعه تحت مسوولیتش، خانواده خودش، و خود خودش این همه بی تفاوت باشد.

فاجعه سقوط هواپیما

چه روزی بود امروز. و چه فاجعه ای بود سقوط این هواپیما و کشته شدن تمام سرنشینان آن. وای اگر این خبر درست باشد. فاجعه است فاجعه.

December 10, 2005

توضیح

مطلبی که در مورد آلودگی هوا نوشته بودم باعث شد بعضی دوستان خوبم از راههای مختلف ابراز نگرانی کنند و حال پسرم، نیکان را بپرسند. خیلی از همه تشکر می کنم. نیکان خوب و سرحال است. ما هم البته از تعطیلات استفاده کردیم و از شهر خارج شدیم. منظور من هم از آن نوشته بیشتر توجه دادن کلی به این مساله بود، نه نگاه شخصی به آن. باز هم ممنونم.

تجمع، سوال، اعتراض در انجمن صنفی

دلم می خواست امروز در این گردهمایی در انجمن صنفی روزنامه نگاران شرکت کنم، ولی متاسفانه به دلایل شخصی نمی توانم. اگر می شد، روحم را می فرستادم آنجا از قول خودم.
درست است که:

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من/ آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

و درست است که به حادثه اعتراض کردن معنایی ندارد. اما می شود سوال کرد، توضیح خواست، همدردی کرد. بالاخره اگر عضوی از جامعه ای هستیم که عده ای از اعضای آن به دلیلی کشته شده اند، خوب است دلیل آنرا بپرسیم، بدانیم، و لااقل باشیم. معتقدم این کار از هیچ کار نکردن بهتر و ارزشمندتر است.

December 11, 2005

خفه می شویم!

تمام امروز به خصوص وقتی در خیابانهای تهران بودم به این فکر می کردم که چرا تلاشی از جانب NGOهای ما برای مقابله با آلودگی هوا انجام نگرفته. یک شایعات خنده آوری هم در مورد آلودگی هوا و تعطیلی این روزها شنیدم و خواندم مبنی بر اینکه اینها همه فیلم بوده و دروغ بوده برای ماست مالی کردن 16 آذر روز دانشجو!! نیست که خیلی قرار است دانشجویان عزیز ما شق القمر کنند در این روز! و همه بی صبرانه انتظارش را می کشیدند! و نیست که دانشجویان ما خیلی خیلی سیاسی اند! از اینها گذشته شایعه سازان را نمی دانم ولی باورکنندگان عزیز کمی چشمهای سوزانشان را بمالند (اگر در تهران زندگی می کنند) و سعی کنند به دورترین نقطه ای که در دیدرسشان هست خیره شوند. نه! بیشتر از صد قدم آنورتر را می گویم. در حالت عادی باید بیشتر از آن را هم بتوانید به راحتی ببینید. حتی خودم شاهد بوده ام در روزهای پاک و خلوت (مثل تعطیلات نوروز) از روی پل کریم خان، می شود دماوند را دید. شما این روزها سعی کنید ساختمانهای اطراف را ببینید، اگر شد!
بگذریم... اینکه ان جی اوهای محیط زیستی ما چرا ساکت بودند و چرا ساکتند، جای گله زیادی دارد. حتی اگر این تشکل ها رانتی بوده باشند، به هر حال با این اسم و رسم شکل گرفته اند و لابد می دانند در کنار رها کردن ماهی های کوچک قرمز عید در آبهای رودخانه، مسائل زیستی جدی تری ما را، زندگی ما انسانها را تهدید می کند. چرا ساکتند؟
می خواستم بگویم: ای امریکا، ای اروپا، ای اسرائیل! زیاد برای ساکت کردن ما زحمت نکشید! ما خودمان داریم خفه می شویم!!

December 16, 2005

اسم ها و رسم ها

به جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر امید داشته اید؟ مثل من. و لابد مثل بناکنندگان آن. ولی تا حالا شده فکر کنید این جبهه چه ماهیتی خواهد داشت؟ از چه کسانی، چه گروههایی، برای چه منظوری تشکیل می شود، تعریفشان از دموکراسی و دموکراسی خواهی چیست، تعریفشان از حقوق بشر چیست، استراتژی و راه و روش شان چیست؟
من هم مثل شما خیلی فکر کرده ام و هر بار امیدوار بوده ام این جبهه آن طوری باشد که من می پسندم. مثل هر کس دیگری که امیدوار بوده جبهه بر طبق میل او باشد.
ولی راستش را بخواهید به نتیجه ای رسیده ام. به این نتیجه که بیش از آنکه این جبهه ماهیت یا وجود داشته باشد، یک اسم دارد. اسمی که همه به آن علاقه مندیم و احتمالا وجه مشترکی برای همه ماست. شاید مثل دکمه همان کتی که حالا باید دنبال دوزنده و خیاط کتش بگردیم. و به این ترتیب به نظر من جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر حتی یک چیز بالقوه هم نیست، یعنی ماهیتش معلوم نیست. یک اسم است. و دارم به این نتیجه می رسم که من دنبال این اسم نخواهم رفت، مگر اینکه روزی ماهیتش مشخص شود و بدانم با آنچه می خواهم منطبق است.

December 19, 2005

بسیج در دورانهای مختلف

1-سال 72 دانشگاه: برای کاری وارد دفتر آموزش دانشگاه که ضمنا مقر بسیج دانشجویی هم بود وارد شدیم. جوانی با خوش اخلاقی نزدیک شد و یک کتابچه کوچک از مرجع تقلیدش به هر کدام از ما داد و گفت: امیدوارم با خواندن این کتاب تصمیم خود را درباره حجاب بگیرید!!
من که خودم با حجاب بودم گفتم لازم به توضیح شما نیست. خودمان قبلا تصمیمش را هر طور صلاح می دانستیم گرفتیم.
گفت: منظورم چادر است! حیف است که خواهران چادر نداشته باشند. چند روز پیش خواهری حالش بد بوده و مجبور شده بیاید در نمازخانه کمی استراحت کند، ولی یک چادر نداشته که رویش بکشد!!! واقعا بد است که یک دختر چادر نداشته باشد!!
گفتم: پس شما از خدا هم مسلمانترید

2-سال 74 همان جا: به طور ناگهانی یک گروه دانشجو از واحد قم به واحد کرج دانشگاه آزاد منتقل شد. دانشجویان جدید راه بسیج را ادامه دادند. یکی از آنها هر روز موق اذان در کلاسش را باز می کرد و راهرو را مزین به صدای خود می نمود! یک روز برای انجام کار اداری رفته بودم دانشگاه. دوران دانشجوییم تمام شده بود. در آموزش منتظر انجام کارم بودم که دیدم کارمندها همانطور که سرشان پایین است با اشاره دست و چشم مرا متوجه کسی می کنند که: باشماست!
دیدم موذن جدید دانشگاه است!! در حالیکه به نقطه تقریبا خلاف جهت وجود و حضور من خیره شده با لحن بی ادبانه ای می گوید که چرا کنار مانتویی که پوشیده ام چاکدار است. لحن تهاجمی و بی ادبانه اش کاملا اعصابم را بهم ریخته بود: چرا این طوری اومدی دانشگاه؟ این وضع لباس پوشیدنه؟ برو بیرون تا بیرونت نکردم!
پرسیدم «با منید؟» ولی قبل از آنکه چیز دیگری بگویم کارمندهای آموزش سعی کردند مساله را خاتمه بدهند. در واقع خطر کردند. کاملا واضح بود که از او حساب می برند.

3-...سالها گذشت و دیگر کاری با دانشگاه نداشتم. تا ....امسال. دیروز گذارم به همان دانشگاه و بسیج دانشجویی افتاد. باید کتابی می گرفتم که به آنجا سپرده شده بود. طبقه آخر ساختمان در اختصاص بسیج بود. البته طبقه آخر تنها یک اتاق دارد. پا به پله های طبقه آخر گذاشتم، وزن سنگین نگاه دانشجویان را حس کردم. بالا جلسه بود. عده ای از برادران دور میز نشسته بودند. با دیدن من خیلی محترمانه و مودب تعارف کردند که داخل اتاق بروم و کتاب را گرفتم و برگشتم. یکی دو ساعت بعد دیدم که اعضای بسیج دیگر رفتار غیرعادی با دانشجویان ندارند. دختری با مقنعه ای در فرق سر بدون تذکر و ناراحتی با آنها می گوید، می خندد. حتی دیدم دانشجویان متعرضی را که بسیجی هارا دوست و همراه خود می خواندند. و شنیدم ماجرای یک بیانیه را که در غیاب اعضای بسیج به نام آنها منتشر شده بود و مساله درست کرده بود. بیانیه ای که بعضی اساتید را سکولار و گناهکار خوانده بود و لحنی تهدیدآمیز داشت، اما ماجرایش معلوم نشد.

این ماجرا کماکان ادامه خواهد داشت. هر دوره ای بسیجش محصول زمان خودش است. بسیج آخری که گفتم فعلا تحت تاثیر فضای خاتمی است. تا سال دیگر چه شود. اما دوست داشتم جنبش دانشجویی را هم ارزیابی کنم. آنچه جنبش دانشجویی می خوانندش، ولی شاید بهتر باشد بگویم فضای سیاسی دانشجویی معترض. دورانهای مختلف ما چه تاثیری روی آن داشته است؟ دوست داشتم بدانم.

December 20, 2005

سهم من از دموکراسی؟

وقتی اون برگه ها رو می دیدم که نوشته بود «یک برگ رای سهم من از دموکراسی»، خیلی فکر می کردم. آیا واقعا سهم من از دموکراسی همینه؟ سهم آزادیم همینه؟ سهم حقم و سهم تکلیفم؟
بحثی نیست که این یک قسمت مهمش هست. ولی مطمئنا همه ش نیست. به خصوص وقتی دموکراسی ما اون طور که می خوایمش استقرار پیدا نکرده هنوز. ما روزنامه هامون رو نتونستیم در این شبه دموکراسی حفظ کنیم. تقصیری هم نداشتیم. NGOهامون به محض اینکه فضا رو نامناسب دیدن بدون هیچ تذکری با میل و رغبت خودشون «کم فعال» یا «نافعال» شدن. جنبش زنانمون تقریبا خوابید. بعد از انتخابات یک چیزی رشد کرد، اونم تمایل برای ایجاد احزاب و جبهه ها و گروهها بود، ولی همون چهار تا حزب موجود وضعشون وخیمه. یا از نظر ساختاری، یا فکری، یا سیاسی، یا مالی، یا...
سیاست در همه جا هزینه داره. هزینه جانی، آبرویی، مالی و... در ایران شکل سیاست مثل جاهای توسعه یافته نیست. سیاست تنها کسب قدرت معنی نمی ده. اینجا سیاست یک راه دشواره که برای رونده ش نه دنیا داره و نه آخرت. ولی نباید این طوری بمونه. در کشور ما نفس کشیدنمون هم سیاسیه. باور نمی کنین؟
در این سیاست، جایگاه من این بود که به سهم خودم حامی دموکراسی باشم. سهم من این بود که وقتی تشخیص دادم کار درستیه رای بدم، سهمم این بود که نهادهای مدنی رو به اندازه خودم تقویت کنم. یا با عضویت توشون، یا با هر کاری که به حفظشون کمک می کرد. سهمم این بود که روزنامه هامون و روزنامه نگارانمون رو حمایت کنم. یادم نمی ره وقتی روزنامه ها رو فله ای تعطیل می کردن، عده زیادی بیکار شده بودن و به عبارتی داشتن هزینه استقرار این شبه دموکراسی رو می دادن. این هزینه فقط مالی نبود. اونها امنیت شغلی و آرامش زندگی و راحتی خانواده شون رو هزینه کرده بودن. و برام جالب بود که مردم تنهاشون نگذاشتن.
حفظ نهادهای مدنی مختص روزهای پرشور و آزاد نیست. اتفاقا این نهادهای نوپا در روزها سخت نیاز به حمایت و کمک دارن.
سهم من چیه؟ من چطور کمکی می تونم به پایه های دموکراسی بکنم؟ به پایه هایی که اگر نه امروز، یک روز نه چندان دور، اگر وجود داشته باشن، می تونن ستونهای دموکراسی باشن.
سهم من چیه؟ چقدر حاضرم هزینه کنم؟
شما چطور؟ سهمی دارید؟
...ادامه دارد...

December 25, 2005

ایستگاه اتوبوس

متاسفانه چند روزی وبلاگم از کار افتاده بود و نتوانستم به عنوان سهم یک نفره خود کمکی به سندیکای اتوبوس رانی کنم. امروز روز اعتصاب کارکنان شرکت واحد بود (به جز رانندگان تعدادی از کارکنان دیگر شرکت واحد نیز در اعتصاب و تجمع حضور داشتند). به نظر من شکل گیری این سندیکا و عملکرد آن از ابتدا تا کنون بسیار تحسین برانگیز بوده است.
از گفتگوی چند نفر امروز شنیدم: «راننده های شرکت واحد امروز اعتصاب کرده ن»
یک نفر دیگر: «ا! چرا؟»
«نمی دونم، فکر کنم کمبود نیروی کار!!»
دوستان اطلاع رسانی کنید.

اینم یکی دو تا لینک خوب و باارزش:
سایت رسمی سندیکا
اتوبوس شادی-وبلاگ منصور اسالو، رییس هیات مدیره سندیکا

همچنان در ایستگاه اتوبوس

لینک حرفهای چمران را درباره سندیکا و اعتصاب در لینکدونی وبلاگ الپر دیدم. آمدم من هم لینک بدهم، دیدم این طوری فایده ندارد و موضوع بیش از اینها ظرفیت پرداختن دارد.

چمران گفته: «تشكيل سنديكا غيرقانوني است و متاسفانه اين مساله از 6 يا 7 سال گذشته مطرح بوده اما در همان ابتدا برخورد منطقي با اين موضوع انجام نشده است و به جاي چاره‌انديشي از كنار آن به راحتي گذشتند.»

پس تا اینجای کار از نظر ایشان:
1- سندیکا غیر قانونی است و لابد باید باز هم با آن برخورد کرد.
2- اینها همه تقصیر 6-7 سال گذشته است و از اول باید جلوی اینها را می گرفتند تا رویشان زیاد نشود ولی چاره اندیشی نشد و به راحتی از کنار آن گذشتند.

بعد چمران افزوده: «از روز گذشته اتوبوسراني اقداماتي انجام داده و با بكارگيري رانندگان كمكي قصد رفع مشكل را داشته است، ولي صد در صد موفق نبوده و مشكلات زيادي براي مردم در روز يكشنبه ايجاد شد.»

پس مورد بعدی هم این است که:
3- مردم از این وضع ناراحت شده اند. البته به نظر نمی آید مردم با اینکه کارشان به مشکل بر می خورد از رانندگان اعتصابی ناراحت باشند. مثل همه جای دنیا اعتصاب حق کارگر است و همه مردم این را به طور غریزی درک می کنند. یعنی کاملا قابل درک است که تا جایی از کار اشکال نداشته باشد اعتصابی اتفاق نمی افتد. رانندگان شرکت واحد هم نرفته اند امروز سینما یا تفریح یا تا شب هم نخوابیده اند. با توجه به این چیزهایی که از مردم شنیدیم امروز، مردم با اعتصابیون نوعی همبستگی دارند.

وقتی چمران می گوید: «رانندگان و كاركنان شركت واحد براي همدردي در پي تعدادي از اعضاي دستگير شده سنديكا و دعوت اين تشكل اقدام به اعتصاب كردند.»

یعنی تلویحا:
4- رانندگان و کارکنان با سندیکا فرق دارد. و مقصر سندیکاست نه رانندگان (لابد چون تعدادشان زیاد است!)
5- مساله تماما سیاسی است. در حالی که می دانیم این بخشی از ماجراست نه همه آن. در ضمن به گفته روح، به جز اسالو، بقیه دیشب آزاد شده اند.

بعد هم مهندس حسن بيادي، نايب رييس شوراي اسلامي شهر تهران در گفت‌وگو با خبرنگاران بهترين راهكار حل مشكل اتوبوسراني را واگذاري حداقل 50 درصد اين شركت به بخش خصوصي دانست و افزود: تفكر و ساختار مديريتي شركت واحد داراي اشكالات زيادي است، به طوري كه مسؤولان اين شركت علاقمند و موافق واگذاري شركت به بخش خصوصي نيستند.

6- چند وقت پیش جایی بحث خصوصی سازی بود. یکی اعتراض کرد که بابا خصوصی سازی همچین هم دردی رو دوا نمی کنه، بلکه کار رو هم بدتر می کنه. گفتیم چرا؟ گفت نمونه ش اتوبوس رانی کرج! اتوبوس رانی کرج به بخش خصوصی واگذار شده، ولی از همون وقت خیلی کارش بد و نامنظم شده و همه ناراضین.
همه شروع کردیم تئوری و نظریه دادن که لابد خصوصی سازی خوب انجام نشده، لابد کامل اجرا نشده و لابد انحصار بر آن حاکمه. بعد پرسیدیم اتوبوس رانی به چه شرکتی واگذار شده؟ گفت به هیچ شرکتی!! به خود راننده ها واگذار شده و هر کی هر وقت هر کار دلش خواست می کنه!!!!

December 26, 2005

عمل انقلابی و عبای شکلاتی

نرفتم.وقتی تصمیم می گرفتم بروم یا نه -به مراسمی که تنها جذابیتش برایم می توانست حضور خاتمی باشد- یاد روزی افتادم که برای حضور در میتینگ انتخاباتی او در دانشگاه صنعتی شریف لحظه شماری می کردم. یک ساعت قبل از ساعت اعلام شده به آنجا رسیدم و ردیف اول نشستم. آن موقع خاتمی وزیر سابق ارشاد بود، نه رییس جمهور و نه رییس جمهور سابق. شاید چون آن موقع فکر می کردم تحولی در شرف وقوع است، شاید چون در آن جمع می توانستم خودم را هر چند به سهم ناچیزی، منشاء اثر بدانم، شاید چون جوان تر بودم، رفتم.
عاقبت تصمیم گرفتم نروم. ولی اگر رفته بودم با وجود تمام خوش سلیقگی ها و برنامه های مبتکرانه چلچراغی ها، می دانم احساسی دوگانه تا به آخر آزارم می داد. احساسی از همان نوع که آرش حسن نیا می گوید. می دانم احساسی دو گانه نسبت به کرده ها و ناکرده ها، اتفاقات خوبی که افتاده و تلخی ها و فرصت سوزیها، روزهای خوب و بحرانها و به خصوص نسبت به تمام کسانی که در این مدت هزینه های سنگینی داده اند، پیدا می کردم.
نرفتم اما خوشحالم این جشن برگزار شد و به این خوبی. خوشحالم که دوستان خندیدند و هم اشک ریختند. و خواشحالم که از مرد عبا شکلاتی تقدیر و تشکر شد. او حقش را داشت. ممکن است ما اعتراض داشته باشیم که چرا بیشتر پافشاری نکرد و یا بیشتر از ناکرده هایش گله مندیم. ولی کرده هایش آنقدر هست که دوستدارانی این همه برایش سنگ تمام بگذارند.
و اما یک نکته:
زمان جنگ سختگیری های زیادی به زنان می شد. می گفتند: «خجالت نمی کشی رژ می مالی در حالیکه جوانها دارند در جبهه شهید می شن؟ نمی گی رنگ رژ لبت مادر شهید رو یاد رنگ خون شهدا می اندازه؟!»
خدا را شکر که من دچار چنین سخت گیری هایی (به عنوان سختگیری کننده) نشده ام هنوز!

توضیح: این مطلب را چند روز پیش نوشته بودم ولی وبلاگم از کار افتاده بود و دیروز هم که روز اتوبوس بود. ببخشید که از موضوعیت افتاده.

December 27, 2005

پراکنده

1- پیاده شدم که علیرغم شبهات بهداشتی، یک سمبوسه بخرم. ولی وقتی به آن طرف خیابان رسیدم وجدانم به داد و فریاد درآمد که می روی طرف کیوسک و به جای روزنامه و نشریه، قاقالی لی می خری؟
روی پیشخوان روزنامه فروشی کیهان جلوی چشم بود، و البته ایران و همشهری و چند روزنامه ورزشی. بیشتر که گشتم پایین، طبقه زیرین پیشخوان دو سه روزنامه دیگر از جمه آفتاب یزد بود.
تقصیر خودم بود، باید حدس می زدم. پرسیدم شرق ندارین؟ گفت برای ما شرق نمیاد! بعد مکث و نگاه طولانی مرا دید و گفت: آفتاب یزد!
پرسیدم سمبوسه چنده و با دستی پر از «قاقالی لی» برگشتم.

2- داشتم از خودم می پرسیدم: چرا با سندیکا و اعتصاب مخالفند؟
الف) چون صبح خیلی توی صف ایستاده اند و دیر به محل کارشان رسیده اند؟!
ب) چون دلشان برای مردم سوخته و راضی نیستند که مردم ناراحت باشند!
ج) چون سندیکا و اعتصاب در اسلام نبوده!
د) چون اگر به این یکی تن بدهند، از فردا هر صنفی برای خودش می خواهد سندیکا و احیانا اعتصاب راه بیندازد.

نکته) به شدت یاد وقتی افتادم که عبدالله نوری را استیضاح می کردند. یکی از دلایل آن این بود که یکی از تاجزاده -به عنوان یک مسوول وزارت کشور- با شنیدن مشکلات یک صنفی که یادم نیست کدام بود، پیشنهاد کرده بود که چرا اعتصاب نمی کنید!!

3- این روزها باز هم بازار انتقاد و همچنین افسوس از دوران خاتمی و خود او داغ شده است. داشتم فکر می کردم که کاش برعکس بود: به جای اینکه دوران اول خاتمی دوران شکوفایی شود، و دوران دوم دوران رکود، کاش دوران اول حرکتها با آرامش بیشتری صورت می گرفت و دوره دوم آن حرکتهای تکمیلی انجام می شد. نمی دانم، شاید هم زیادی دارم فکر می کنم.

December 28, 2005

1984

تازگیها دریافته ام که زمان خواندن رمانهای بزرگ سیاسی گذشته. شاید زمانی بود که همه می دانستند 1984 چطور جامعه و چطور حکومتی است. و شاید آن زمان همه «برادر بزرگتر» یا «برادر ارشد» یا «رهبر بزرگ» یا... "Big Brother" را می شناختند. حالا ارجاع می دهم به کتاب 1984 جرج ارول و هر کسی نخوانده بشتابد، وگرنه نصف عمرش برفناست. برای کسانی که نخوانده اند این توضیح را اضافه می کنم که کنترل های شدید حکومت توتالیتر بر تمام ابعاد زندگی فردی و اجتماعی مردم در یک جامعه فرضی موضوع این کتاب است.
...بگذریم. دو سه سال پیش، من خارج ندیده، در مواجهه ابتدایی با دنیای مدرن یک مقدار زیادی گیج و وحشت زده شدم. حضور دوربینهای مداربسته در تمام (باز هم تاکید کنم: تمام) اطراف و اکناف و قدم به قدم در هر کوچه و خیابان، احساسی به من می داد که خود را در همان جامعه فرضی 1984 حس می کردم. هر ساختمانی در چندین جای مختلف دوربین داشت و دیوارها پر از اخطار بود که حرکات شما ضبط می شود. بعضی جاها این دوربین ها برای جلوگیری از دزدی بود. مثلا همانطور که روی شیشه هر ماشینی نوشته بود «این ماشین به سیستم دزدگیر مجهز است»، توی قفسه های فروشگاه نوشته بود: «لبخند بزنید، شما در تلویزیون هستید!» موضوع لبخند بزنید به قفسه های فروشگاه ها محدود نبود، چون برای جلوگیری از تخلفات رانندگی دوربین ها همه جا بودند. در خط ویژه اتوبوس، سر هر کوچه ای که مدخل ورودی به طرح ترافیک بود (اصولا کنترل ورود به طرح ترافیک بدون هیچ نیروی انتظامی، و فقط با دوربین انجام می گرفت). دوربینها حتی در گوشه و کنار پارکها بودند (درست مثل 1984). یادتان هست که عاملان بمبگذاری های لندن چطور شناسایی شدند؟ از روی فیلم های همین دوربینها. یکی از فیلمها، متهمان را در حال ورود به یک خانه نشان می داد. و یکی دیگر در یک ایستگاه مترو بود و دیگری در جای دیگر. شاهد بودم که بعد از اتفاق افتادن هر دزدی، قتل و جنایت، به سرعت فیلمها بازبینی می شدند. مثلا در حادثه قتل یک دختر در یک پارک، فیلمهایی که قاتل را نشان می داد به کرات از تلویزیون پخش شد.
و اما مکالمات تلفنی. مطمئنا همه مکالمات تلفنی هم ضبط می شد و می شود. اتفاقا در بیشتر موارد قبل از برقراری ارتباط (مثلا با شرکت ها و یا ادارات دولتی) تذکر داده می شد که مکالمات تلفنی ضبط می شوند.
به علاوه سیستم های اروپایی طوری هستند که همیشه می دانند چه کسی و کجا زندگی می کند و مشغول چه کاری است. بعضی کشورها کنترل شدیدتری بر شهروندان و غیر شهروندانشان دارند، و بعضی کمتر.
شاید در ایران خیلی سعی شده با درست کردن کد ملی و کد پستی ده رقمی و غیره به این هدف نزدیک شوند، ولی ساختار نامنظم و آشفته اجتماعی ایران هنوز چنین شرایطی را فراهم نکرده است. بنابراین برای منی که از ایران به آنجا رفته بودم، اوایل همه عرصه تنگ و خفه کننده و هراس آور به نظر می رسید. مسلما بعد از مدتی به حضور همه دوربینها و ضبط صوتها و افراد مسوول و چشمهای ناظر عادت کردم و دیگر ندیدمشان.
خیلی بحث های در این مورد می توان کرد. حدود آزادی افراد، حدود نظارت دولت، معنی دموکراسی، و اینکه چرا این کشورها همچنان کشورهای آزاد تلقی می شوند و از امکانات فنی و اجتماعی پیچیده شان برای کنترل و سرکوب مردم خود استفاده نمی کنند. من قصد پرداختن به آنها را فعلا ندارم.
فقط می خواستم این نکته را متذکر شوم که نفس ضبط مکالمات تلفنی یا اس ام اس ها، مخالف حقوق شهروندی نیست. اگر مدرنیته را می پذیریم، تبعاتش را هم باید بپذیریم. اما چگونگی استفاده از این ضبط شده هاست که باید مورد توجه باشد و نقد شود و مردم نسبت به آن هشیار و حساس باشند. ممکن است بگویید نباید ایران را با یک کشور اروپایی مقایسه کرد. مقایسه هم نمی کنم، اما همچنان معتقدم یک جامعه منظم و مدرن، ابعادی دارد که اگر با آن بدون فکر مخالفت کنیم به نفع خودمان نیست. باید راههای پیشگیری از سو استفاده را به جای انتقاد صرف پیدا کنیم.

December 29, 2005

MNCs

هیچ دقت کرده اید که گاهی بیش از اینکه برای هویت ملی خود به عنوان یک جمع احساسات نشان دهیم، به هویتی که شرکت های چند ملیتی ایجاد کرده اند احساس تعلق می کنیم؟ مثلا پژو 206 بخشی از هویت ما می شود، یا ویندوز، یا مثلا فوتوشاپ!
گاهی این هویت جدید فراگیر تر است، گاهی محدودتر و مربوط به عده ای خاص. مثلا همه در هویتی که کوکا کولا برایمان ساخته شریکیم، ولی شاید عده کمتری نسبت به یونایتد کالرز آو بنتون احساسات نشان بدهند. آن مرغ های سوخاری اسمش «کنتاکی» است! و مایع ظرفشوی «ریکا»!
خنده دارتر اینکه با بودن همین چیزهایی که تبدیل به نوعی «هویت مشترک» برای ما شده، حتی می توانیم با بیگانگانی که به طور انتزاعی احساس دشمنی می کنیم، همدلی هم پیدا کنیم. مثلا سر سفره ما و یک اسرائیلی همزمان پپسی وجود دارد. ما و او هر دو به نفع شرکت پپسی کولا با علاقه و اشتیاق عمل می کنیم!! این هم از برکات عجیب جهانی شدن.

December 31, 2005

چشم درد من

چشم راستم به شدت درد گرفته. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته و خیلی اذیتم می کنه. امیدوارم زودتر خوب بشه که بتونم به کارام برسم.

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007