« October 2005 | صفحه اول | December 2005 »

November 2005 بايگاني

November 5, 2005

اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری!

اینکه خیلی کم می نویسم به این دلیله که فرصتم خیلی کم شده. و چقدر خوبه که آدم فرصت نداشته باشه و همه ش کار کنه. راستی چند روز پیش رفته بودم شمال، بعد از مدتها. طبق معمول غصه خوردم و ناراحت شدم. از دیدن طبیعت و ظرفیت های بالقوه اونجا و خرابی و بدبختی و فقر و اعتیاد و... کنار دریا قدم می زدم یک موش غرق شده دیدم. فکر کردم آیا واقعا همه چیز اینقدر سیاه و ناامیدکننده است، یا نگاه من این طوری شده؟
وقتی سکوت می شه و آدم فکر می کنه، فکرهای عجیبی به کله آدم می زنه. قبلا با دیدن شالیزارها و روستاها و زنان و کودکانی که صبح خیلی خیلی زود سر زمین می رفتند، فکر کرده بودم الان من در چه وضعیتی بودم اگر چند میلیمتر(!) از روی نقشه این طرفتر به دنیا آمده بودم. ولی این بار فکر عجیبم چیز دیگه ای بود. داشتم فکر می کردم اینجا چی لازم داره تا آباد بشه، و مردم عادی ش از همون امکاناتی برخوردار بشن که مثلا من در تهران دارم، یا همه ما بیشتر از این امکانات عمومی داشته باشیم. چه منظره قشنگی بود، درختهای دوردست توی مه فرورفته بودن، و همه جا سبز بود. شکل بعضی مناظر نقاشی. یه کمی مثل انگلیس شده بود. یه دفعه به فکرم زد، اینجا یه چیزی کم داره. اینجا اخلاق پروتستانی کم داره!!! و پیرو این فکرم آدمهایی که رد می شدن رو یه جور دیگه دیدم: یه خانم چادر به سر روستایی رو با روحیه پروتستانی مجسم کردم. پر انرژی و عاشق زمین و کار و بچه هاش. یه موتور می اومد که سه تا جوون سوارش بودن. به اونها هم اخلاق پروتستانی دادم!
خب همه چی که توی این موضوع خلاصه نمی شه. ولی تو تخیلم انگار یه دفعه طبیعت بارور شد.

November 6, 2005

خدا

خداوند تنها موجودیست که برای سلطنت حتی نیاز به بودن ندارد.

-بودلر

November 7, 2005

نفت و دموکراسی

نمی دانم چرا تازگی هر جا را که نگاه می کنم یک مطلبی در مورد نفت و دموکراسی می بینم. شاید دلیلش شعار بسیار قشنگ آقای احمدی نژاد مبنی بر آوردن پول نفت سر سفره مردم بوده باشد. از یکی دو نفر هم همین طور رندم پرسیدم نظرشان در مورد نفت و دموکراسی چیست و متوجه شدم ما به عنوان شهروندان یک کشور نفت خیز خیلی در مورد این مساله آگاهی نداریم. تقریبا همه ما نفت را یک نعمت خداداد می دانیم که الحمدلله در کشور ما فراوان است و پولش نصیبمان می شود. عاملی هم که همیشه از زمان مادها تا زمان مصدق و بعد از آن باعث اذیتمان شده، دخالتهای خارجی بوده است. اینکه می خواهند ثروت ما را غارت کنند، و اینکه به خاطر نفت مانع شکل گیری دموکراسی در کشورمان هستند.
نه! ای همه! نفت ظاهرا بلای خانمان سوز ماست! (یک کتاب هنوز ترجمه نشده پیدا کردم به نام اعتیاد به نفت!)

نفت در خود خاصیت ضددموکراتیک دارد. هر چه درآمدهای نفتی بالاتر بروند، دموکراسی سطحش پایین تر می آید. (نمونه اش در کشور خودمان قابل مشاهده است)

دلایلش هم مفصل است. از آن خیلی دلایل، همین یک دلیل بس که بدانیم وقتی درآمد دولت از مالیات ما تامین نمی شود، نه دولت خود را موظف به پاسخگویی به ملت می داند، نه مردم چنین انتظاری از او دارند و نه مردم خیلی خواستار مشارکت در دولت هستند.

November 9, 2005

پاییز

درختان زردت
آسمان خاکستریت
زمین خیست را
دوست دارم

November 12, 2005

تنش های پست مدرن

شورش های هفته گذشته فرانسه به نظر من نشان داد که چقدر ماهیت اعتراضات با مثلا دهه 1960 تفاوت کرده است. من با دیدن اولین خبرها از این ناآرامیها به نظرم رسید که آنها نمودی از دنیای جدید هستند و تنشهایی هستند که ما را به عصر جهانی شدن بیش از پیش وارد خواهد کرد. یعنی یک دنیای جدید که در آن تنوع فرهنگی، ملیتی، نژادی، زبانی، مذهبی حرف اول را می زند و آن که هنوز دنیا را در چهاچوبه ملیتها و تک بعدی و بر اساس برتری جویی می بیند نمی تواند دوام بیاورد.
من خیلی نگران این نیستم که مثلا فرانسه یا امریکا کی پی خواهند برد که نمی شود دنیا را فرانسوی یا امریکایی کرد. آنچه به شدت نگرانم می کند این واقعیت است که فاصله ما تا این چهارچوبه فکری و زندگی جدید از نظر زمانی قرن ها و از نظر مکانی دنیاهاست! درهای بسته ما به روی دنیا، اجازه اختلاط فرهنگی و نژادی به ما نمی دهد. این اختلاط همان چیزی است که سرعت تحولات دنیای جدید را صد چندان کرده و ما را اندر خم یک کوچه نگاه داشته است. و نگرانی جدی تر من از آن هنگامی است که درها به ناچار باز شوند...

November 17, 2005

چوب خط

چهار ماه!
چهار ماه گذشته از چهار سال!
یعنی این کابوس می خواد چهار سال طول بکشه؟
شده م مثل زندانی هایی که روی دیوار چوب خط می کشن.

November 19, 2005

عقلانیت و دموکراسی

راستش باورم نمی شد که خرافات رسمی -از قبیل این سگی که گریه کرده! و هاله نور دور احمدی نژاد در سازمان ملل! و همه فیلم ها و سریالهایی که سالهاست دارند خرافات را تبلیغ و ترویج می کنند- توجهی در نسل جوان و روشنفکر برانگیزد و انتظار نداشتم که به عنوان دفاع از عقیده عده ای که به این خرافات معتقدند یا گولش را می خورند، مخالفت علنی با آن را جایز ندانند!
به نظر من بیراهه است که فکر کنیم مردمی که حق رای دارند، بنابراین هر وقت هر چه فکر کردند و گفتند، ما نباید به آن اعتراض کنیم. در واقع معتقدم رابطه ای هست بین عقلانیت و دموکراسی. هر وقت عقلانیت جایش را به خرافه بدهد، دموکراسی عقب نشینی می کند. جز این هم نمی تواند باشد. کسی که به آن تصویر دختر موش شده در اثر توهین به مقدسات(!) باور دارد، و آنرا مورد استناد قرار می دهد، چطور می تواند به خود اجازه تفکر و انتخاب بدهد؟ چگونه می تواند نسبت به مخالفین عقیده مقدس اش تساهل و تحمل داشته باشد؟
اگر بگوییم احترام به چنین عقایدی (خرافات) احترام به دموکراسی است، خود را فریب داده ایم.

November 20, 2005

رده بندی کشورهای خاورمیانه بر اساس آزادی های سیاسی

این هم از این! از نظر آزادی های سیاسی، ایران در ردیف شانزدهم از بین بیست کشور خاورمیانه قرار گرفته! کویت و قطر و مصر و سودان و یمن و عمان و بحرین همه بالاتر از ایران هستند. آفرین! آفرین!

توضیح: بر اساس یک سری ملاک ها این بررسی انجام شده و به هر کشوری بین یک تا ده نمره داده اند که نمره ده برای بیشترین میزان دموکراسی است. این ملاک ها عبارتند از: انتخابات رییس حکومت، انتخابات پارلمان، عادلانه بودن قوانین انتخابات، حق تشکیل احزاب سیاسی، قدرت نمایندگان انتخاب شده، حضور اپوزیسیون، شفافیت، مشارکت اقلیت، سطح فساد، آزادی اجتماعات، استقلال قوه قضایی، آزادی مطبوعات، حاکمیت قانون، حق مالکیت

November 21, 2005

توهم

گاهی احساس می کنم که وارد یک تونل زمان شده ام. یا احساس اینکه یک دفعه از توی تونل زمان خارج شده ام. گیج می شم و نمی دونم الان چه زمانیه. گذشته است یا آینده. 1984 ه یا 500-600 قبل از میلاد. یا شاید یک زمان مجهول در آینده. گاهی وقتی می خوام اتفاقات روزمره رو از کانتکست شون در بیارم و قدر مطلقشون رو ببینم، خنده م می گیره. آخه کی دیده که توی دانشگاه یک استاد و یک دانشجو بترسن با هم حرف بزنن؟!! بعد مثل فیلم های پلیسی، یه جوری با رمز و اشاره قرار بذارن که در جای دیگری در مورد یک موضوع کاملا علمی و مرتبط با درس و دانشگاه -نه بی ربط و مبتذل- صحبت کنن. کی دیده که توی دانشگاه به دختر و پسر دانشجو که تازه با هم ازدواج کرده ن تذکر بدن که شما حق ندارین توی دانشگاه با هم راه برین! یکی باید از یک راه بره و یکی از یه راه دیگه! بعد اون زن و شوهر تا دانشگاه رو با هم میان، کلاسشون هم یکیه، ولی قدم هاشون رو کند و تند می کنن و از هم فاصله می گیرن و هر کی از یه مسیری به همون مقصد می ره.
گاهی هم تاسف برانگیزه. کاش از اون سر تونل می شد بیام بیرون. جایی که هنوز خیابونای تهرانش اینقدر شلوغ نباشن. انقدر آدمها سطحی نشده باشن. استاندارد زندگی انقدر پایین نباشه. ای کاش این تونله یک خروجی داشت.

November 23, 2005

درد دل

بعضی وقتها آدم از اینکه خودش باشه باید فرار کنه. تا حالا پیش اومده؟ خیلی دردناکه. و بدترش وقتیه که خودت رو مثل یک عزیز، مثل یه عضو دوست داشتنی خانواده رها کنی، باهاش دست تکون بدی و خداحافظی کنی و با چشمان پر اشک، هر قدم که بر می داری پشت سرت رو نگاه کنی و فکر کنی کی دوباره بر می گردم پیشش. تا حالا پیش اومده؟
تا حالا پیش اومده از خودت بترسی؟ از اینکه دو دقیقه بعد چی کار خواهی کرد بترسی و نتونی مثل یک بزرگتر برای خودت تصمیم بگیری؟
باید یک کمی استراحت کنم.

November 24, 2005

دموکراسی، دموکراسی و باز هم دموکراسی!

چند وقتی هست که در فکر این هستم که دموکراسی از چه راههایی ممکن است در کشوری برقرار بشود. یعنی آیا می شود دموکراسی را خارج از تحولات اجتماعی و با زور به جایی تحمیل کرد؟ می شود پایه های دموکراسی را در کشوری که بستر فرهنگی مناسبی برای آن ندارد بنیان گذاشت و محکم کرد؟ آیا با انقلاب می توان دموکراسی را مستقر کرد؟ و یا این کار نیاز به سالهای سال حرکت تدریجی و کند اصلاحی دارد؟ مدت زیادی است که مطالعه روی این موضوع را شروع کرده ام. ولی اگر بگویم به نتیجه قطعی و درستی هم رسیده ام راست نگفته ام.
اولین سوالم این بوده که آیا حرکتهای انقلابی و رادیکال به دموکراسی منجر می شوند؟ در پی یافتن پاسخ به این سوال یک مقاله نوشتم، البته مربوط به چند سال پیش است. بدون پانوشتها اینجا دوباره می نویسمش و بعد در روزهای دیگر بحثم را پی خواهم گرفت:

ادامه "دموکراسی، دموکراسی و باز هم دموکراسی!" »

November 25, 2005

چهارچوب فکری

احتمالاتی که به آن فکر می کنم:

انقدر ایدئولوژی زده شده ایم که حتی از فلسفه ای که بتواند پراکنده گویی هایمان را به هم ربط دهد فرار می کنیم.
به یک نوع پریشان اندیشی سیاسی مبتلا شده ایم که قرار گرفتن در یک مبنای تئوریک و داشتن چهارچوبه فکری را از خود دریغ می کنیم.
اسمش را ایدئولوژی نگذارید، ولی به یک مبنای فکری نیازمندیم که سیاست و اقتصاد و فرهنگ مان در آن جا بگیرد و در آن قدرت مانور استراتژیک داشته باشیم.

November 26, 2005

پایگاه اطلاع رسانی حزب مشارکت

دیروز توی لینکدونی الپر به این خبر برخوردم که سایت رویداد فیلتر شده. همون موقع امتحان کردم، دیدم آی اس پی ما هنوز فیلترش نکرده، ولی تاریخ آخرین به روزرسانی رویداد، 30 آبانه! امروز دوباره دیدم الپر تاکید کرده که رویداد فیلتر شده و خبرش را از صبحانه نقل کرده. خیلی ها هم همونجا این خبر را تایید کرده بودن. با این حال من که دوباره آزمایش کردم و نتیجه همان بود: فیلتر نبود، ولی خبر جدید نداشت و به روز نشده بود. نمی دونم ایراد از منه، یا چیز دیگه؟
به هر حال یاد این موضوع افتادم که قرار بوده به احزاب روزنامه بدن!!!! یا مشارکت حزب نیست، یا حزب فقط باید روزنامه داشته باشه (یا نداشته باشه) یا من دیگه فکرم به جایی نمی رسه.

November 27, 2005

گذرگاه دشوار

چونان محکومی که تبر روی گردنش را دوست دارد و از آن متنفر است از او متنفر بودم و او را دوست داشتم. بالاتر از همه آنکه من دانش، رهبری، آرامش و مهربانی خالی از ضعف و نقصان او را تحقیر می کردم و از آنها تنفر داشتم، و از آنچه که در وجودم با او موافق بود، او را تایید می کرد، می خواست مانند او باشد و از او تبعیت کند متنفر بودم.

-هرمان هسه

November 30, 2005

چیستان!

هیچ می دونستید «ناموس» یعنی چه؟
این کلمه ریشه یونانی داره (nomos) و در یونان باستان به قوانین بشری و عرف گفته می شده. یعنی قراردادهایی که در انسانها وضع می کردند و نه قانون طبیعت. و البته احترام و عمل به نوموس خیلی مهم بوده. ناموس همان عربی شده نوموس هستش.

و اما اینکه حالا چرا یاد این افتادم؟ چون دارم دوباره اندیشه سیاسی کلاسیک رو می خونم. بنابراین نباید تعجب کرد اگر این روزها از افلاطون و ارسطو یه چیزایی بنویسم.

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007