اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری!
اینکه خیلی کم می نویسم به این دلیله که فرصتم خیلی کم شده. و چقدر خوبه که آدم فرصت نداشته باشه و همه ش کار کنه. راستی چند روز پیش رفته بودم شمال، بعد از مدتها. طبق معمول غصه خوردم و ناراحت شدم. از دیدن طبیعت و ظرفیت های بالقوه اونجا و خرابی و بدبختی و فقر و اعتیاد و... کنار دریا قدم می زدم یک موش غرق شده دیدم. فکر کردم آیا واقعا همه چیز اینقدر سیاه و ناامیدکننده است، یا نگاه من این طوری شده؟
وقتی سکوت می شه و آدم فکر می کنه، فکرهای عجیبی به کله آدم می زنه. قبلا با دیدن شالیزارها و روستاها و زنان و کودکانی که صبح خیلی خیلی زود سر زمین می رفتند، فکر کرده بودم الان من در چه وضعیتی بودم اگر چند میلیمتر(!) از روی نقشه این طرفتر به دنیا آمده بودم. ولی این بار فکر عجیبم چیز دیگه ای بود. داشتم فکر می کردم اینجا چی لازم داره تا آباد بشه، و مردم عادی ش از همون امکاناتی برخوردار بشن که مثلا من در تهران دارم، یا همه ما بیشتر از این امکانات عمومی داشته باشیم. چه منظره قشنگی بود، درختهای دوردست توی مه فرورفته بودن، و همه جا سبز بود. شکل بعضی مناظر نقاشی. یه کمی مثل انگلیس شده بود. یه دفعه به فکرم زد، اینجا یه چیزی کم داره. اینجا اخلاق پروتستانی کم داره!!! و پیرو این فکرم آدمهایی که رد می شدن رو یه جور دیگه دیدم: یه خانم چادر به سر روستایی رو با روحیه پروتستانی مجسم کردم. پر انرژی و عاشق زمین و کار و بچه هاش. یه موتور می اومد که سه تا جوون سوارش بودن. به اونها هم اخلاق پروتستانی دادم!
خب همه چی که توی این موضوع خلاصه نمی شه. ولی تو تخیلم انگار یه دفعه طبیعت بارور شد.
