« September 2005 | صفحه اول | November 2005 »

October 2005 بايگاني

October 1, 2005

ما جنگ طلب نیستیم

سمینار «زن، صلح، امنیت» در جبهه مشارکت برگزار شد.
فریده ماشینی عضو دفتر سیاسی جبهه مشارکت در این سمینار گفت: زنان باید در فرآیند برنامه ریزی صلح پایدار حضور اثرگذار داشته باشند.
ناجیه حنیفی در این سمینار از تجربیات زنان افغان در جنگ گفت و همه را دچار بغض کرد.
الهه کولایی نیز در این سمینار سخنرانی کرد و گفت: زنان نگاهی واقع بینانه در ترویج فرهنگ ضد خشونت دارند.
شرکت کنندگان در پایان طوماری امضا کردند که در آن چنین آمده است:

ادامه راه و آرمان شهدا در تثبيت صلح و امنيت و نه در جنگ و خونريزي نهفته است. شهدا رفتند تا آرامش و رفاه را براي جامعه خويش به ارمغان آورند و مانيز تا تحقق آرمانها و اهداف مورد نظر آنان تلاش و حركت خود را در قالب جنبش صلح ادامه خواهيم داد.

این سمینار در زیرزمین جبهه مشارکت برگزار شده بود. برگزارکنندگان به این وسیله هم خاطرات سالهای دفاع مقدس را پاس داشتند و هم انزجار خود را از جنگ و طرفداری خود را از صلح گوشزد کردند.

October 8, 2005

نکته

دقت کرده اید چند ماهی است که شیشه عقب خیلی از ماشین ها مزین به عبارات و شعارهای مذهبی شده است؟

October 10, 2005

احمدی نژاد و مصری ها

یکی از دوستانم به تازگی از یک سفر بیست روزه کاری به مصر برگشته است. از او پرسیدم مصر چطور بود؟ و خیلی تعجب کردم که اولین نکته ای که گفت این بود:
-انگار ما نبودیم که به احمدی نژاد رای دادیم، همه مصری ها عجیب طرفدارش هستند. خوب می شناسندش و اخبارش را با کنجکاوی پیگیری می کنند! خوششان آمده که یک نفر جلوی امریکا ایستاده!!
-خب البته یک نفر ایستاده و هزینه ای هم متوجه آنها نیست.

October 19, 2005

دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ!

کار کار انگلیس هاس!

Daee John Napelon

بسیج

خانم...شما هم که عضو بسیج شدی؟!
-چطور مگه؟
کارت برات صادر شده بود، دیدم.
-همه عضو شدن. اینجا همه عضون
می دونم. دیدم.
-به خاطر کلاسهای ورزشی که گذاشتن
نه خیلی خوبه. خیلی خوبه.
-آخه کلاس تیراندازی گذاشتن، منم خیلی دوست داشتم.
نه اشکالی نداره. خیلی هم خوبه
-تازه ما جزو آخرین سری بودیم که عضو شدیم.
آره. خوبه. اشکالی نداره. ناراحت نباش!

توضیح: این گفتگویی بود که چند روز پیش من شاهدش بودم. اون خانم یکی از کارمندان دانشگاه و آقایی که ازش سوال می کرد یکی از دانشجویان بود.

October 23, 2005

بسیج--ادامه...

(خانمی که عضو بسیج شده بود رو به من به شوخی): کارت بسیجم اومده! دیگه مواظب خودت باش.
(یکی دیگر از کارمندان): ببینم کارتت رو، چرا مال ما هنوز نیومده؟... این که نوشته عضو عادی!
- آره دیگه ما که توی کلاسها فقط شرکت می کنیم عضو عادی هستیم.
-نه خب باید یه کاری کنیم بشیم عضو فعال!
-نه بابا برای عضو فعال شدن یه کارایی ازت می خوان که از عهده ما بر نمیاد.
-نه هیچ کاری ندارن. فوقش تو چهار تا سخنرانی شرکت می کنی. عوضش مگه تو نمی خواستی فوق لیسانس شرکت کنی؟ عضو فعال باشی صد در صد قبولی!
-(با تردید): نه آدم فروشی و اینا رو ما نمی تونیم.
- نه هیچی نمی خوان بابا. فقط مزایا داره. حقوقت رو هم زیاد می کنن

توضیح: گفتگوها تماما واقعی است. فقط نامها را حذف کرده ام. هیچ کدام از این افراد عضو بسیج بودنشان را حتی نمی شود حدس زد. نه از وضع ظاهری، و نه هیچ چیز دیگر.

October 24, 2005

فمینیسم فطری!

-راستی کافیه چطوره؟ ازش خبر داری؟
-فوق لیسانسش رو گرفت. حالا سه تا هم بچه داره.
-فوق لیسانس؟! اون که خیلی حالت های روستایی داشت! مطالعه و سواد هم که چندان نداشت
-هیچ وقت یادم نمی ره. روز اول دانشگاه، قادری (استادمون) از همه می پرسید که برای چی این رشته رو انتخاب کردین. جواب کافیه با همه فرق داشت. گفت توی ده ما همه فکر می کنن که دخترا نمی تونن سیاست بخونن و نمی تونن در مورد این چیزا صحبت کنن. من می خواستم به همه ثابت کنم که می تونم!
-عجب جوابی!
-با همین روحیه درس خوند و همه نمره هاش هم خوب بود.

October 29, 2005

بی حوصلگی

راستش حوصله ندارم در مورد مسائل مهمی مثل حرفهای احمدی نژاد و اسرائیل و امریکا و اینها بنویسم. در این مدت شنیدن این چیزها فقط خسته ام کرده. دلم می خواست فارغ از تمام این اتفاقات و مسائل می رفتم دنبال همون سقراط و افلاطون!دنبال اینکه سقراط واقعا همونیه که افلاطون معرفی می کنه یا نه. حالا ماجرای اونها رو هم بعدا تعریف می کنم.

قضاوت

کمی وارد دعواهای خاله زنکی بشم! امروز دیدم الپر لینکی به یکی از مطالب سرزمین آفتاب گذاشته، رفتم و خوندم. مضمونش این بود که چرا در مورد اشخاص از روی وبلاگشون قضاوت می کنین؟
خب چرا نکنیم؟ اصلا به چه درد آدم می خوره در مورد کسی خارج از چهارچوبی که باهاش کار داره قضاوت کنه؟ اصلا قضاوت کردن در مورد اشخاص به چه درد آدم می خوره؟ مسلما وقتی کسی در مورد شخصیت نویسنده فلان وبلاگ فکری می کنه، در چهارچوب همان وبلاگ و نوشته هاشه. اینکه در روز چه کارهای دیگه ای می کنه طرف، به چه درد آدم می خوره؟
فکر می کنم مشکلی که در وبلاگ ها به وجود میاد بیشتر مربوط به عدم تساهل و مطلق اندیشی باشه، تا قضاوت درمورد اشخاص.

ارکستر

آنجا همه ما گناهکار بودیم. در آن ترافیک سنگین پیش از افطار، آنها ارکسترشان کامل بود. یکی در نقش یک دیوانه با حرکات و اشاره دست و سر بازی می کرد، یکی لنگ می زد و می رفت، یکی پیرمردی عصا به دست بود، یکی هم زنی با یک بچه پنج شش ماهه در آغوش.
ماشین هایی که از اتوبان کرج با سرعت می رسیدند، فلاشر می زدند و ترمز می کردند. اینجا انتهای مسیر بود. به تهران رسیده بودند. توی ماشینها همه جور آدمی بود. خیلی ها از سر کار بر می گشتند، خیلی های دیگر از دانشگاه، بعضی ها از مسافرت، بعضی ها هم به مهمانی می رفتند. وقتی ناگهان به ترافیک می رسیدند، بین ماشین ها بازیگران را می دیدند که ایستاده اند، و راه می روند و بین ماشین ها می گردند.
کمی جلوتر، دو سه نفر کارگر داشتند پل عابر پیاده را درست می کردند. برایش پله برقی کار می گذاشتند. آن طرف اتوبان، ماشین های کرایه و تاکسی و تاکسی ران و مسافر هیاهوی خود را داشتند. پلیس هم کمی پایین تر ایستاده بود و خسته تماشا می کرد.
همه گناهکار بودیم. هم ما تماشاچیان، هم آنها، مجریان ارکستر شوم گدایی. همه ما گناهکار بودیم، جز آن بچه پنج شش ماهه چادرپیچ در آغوش زن متکدی.

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007