هنوز سال هفتاد و پنج بود. اولین میتینگ انتخاباتی خاتمی در سالن ورزش دانشگاه صنعتی شریف برگزار می شد. نمی دانم چقدر به شروع مراسم مانده بود که رسیدم، اما هنوز درهای سالن بسته بود. سه چهار نفر که شدیم کم کم درها را گشودند. آن وقت ها هنوز رسم بر این بود که دختران یک طرف سالن بنشینند و پسران یک طرف دیگر. رسم بر این بود که پرده ای هم بین شان نصب باشد. آن وقت ها رسم بر این نبود که سخنران را با کف زدن های ممتد تایید کنند، و رسم نبود هنوز که هیجان و احساساتشان را با سوت های ممتد اعلام کنند. رسم این بود که تکبیر بگویند و با مشتهای گره کرده شعار بدهند. رسم بود، هنوز رسم بود که سرفصل شعارها، همه «مرگ بر» باشد. زیاد طول کشید، نه یک روز و دو روز، نه یک ماه و دو ماه، خیلی بیش از اینها طول کشید تا خاتمی گفت: «از زندگی بگویید، نه از مرگ».
آن روز در صف جلو نشسته بودم و شاکی بودم که چرا وقتی صحبت از حمایت از خاتمی است، قدر او را نمی دانند. چرا خیلی ها به جای اینکه ظرفیت ها و توانایی های خود او را بسنجند، به جای اینکه شخصیت و نفوذ خود او را ببینند، می گویند چون هیچ کس دیگری نیست، و مهندس موسوی هم نمی آید، ناچار خاتمی بهترین گزینه است.
آن سال، سال هفتاد و پنج بود. و ما هنوز دمکرات نبودیم. هیچ کدام مان. تصوری هم نداشتیم که می شود در ایران دمکرات بود.
خاتمی از پایان انقلاب گفت. از آزادی، از حاکمیت قانون. او می گفت هر فردی به صرف اینکه زیستن در این نظام را برگزیده، از ماست و شایسته حقوق شهروندی. و اینها همه کلمات بیگانه ای بودند که ما می شنیدیم. ما که دمکرات نبودیم. شاید هم ته دلمان بودیم، نمی دانستیم می شود پشت تریبون دانشگاه، در مقام کاندیدای ریاست جمهوری هم دمکرات بود.
او می گفت باید کاری کنیم که معاند به مخالف قانونی، و مخالف قانونی به موافق ما تبدیل شود. و ما همه با قلبهایی که تندتر می تپید و با چشمهای گرد شده نگاهش می کردیم.
یکی از دانشجویان پرسید: چرا کاندیدا شدید؟ شما که می دانید قرار نیست انتخاب شوید، چرا اصلا وارد این بازی شدید؟
ما ملت تحقیر شده، عادت کرده به دورویی، به تقلب و فریب، باورمان نمی شد کسی این قدر صداقت داشته باشد. او از کجا آمده بود؟ خیلی هایمان همین سوال را داشتیم. خیلی هایمان فکر می کردیم قرار نیست انتخاب شود، اما کاشکی تا آخر در همین بازی بماند.
اما پاسخ او قاطع بود: از کجا می دانید که قرار نیست انتخاب بشوم؟ من برای انتخاب شدن آمده ام. و تمام کوششم را هم می کنم و باید انتخاب بشوم.
ما آن روزها خیلی دمکرات نبودیم. اما دمکراسی آرزویی بود برایمان، یک هدف دوردست، یک «چشم اندازی در مه»!
امروز اما... امروز....
فکر می کنیم خاتمی به درد دمکراسی نمی خورد. فکر می کنیم ضعیف است، شجاع نیست، و هزار چیز دیگر. یادمان نیست که چه کسی بود که ما را «دمکرات» کرد. که به ما یاد داد می شود آرزو کرد و به آن نزدیک شد. قدر خاتمی را ندانستیم. و هنوز هم قدرش را نمی دانیم. می دانید چرا؟ چون ما هنوز هم دمکرات نیستیم. ما انقلابی شده ایم.
نه. من انقلابی نشده ام. هنوز خیلی مانده. یاد شریعتی می افتم و مثالی که می زد. می گفت بعضی ها با کوچک ترین ناملایمتی صدایشان در می آید. زود «آخ» می گویند (نقل به مضمون). نه. تا انقلابی شدن راه زیادی مانده. ترجیح می دهم دمکرات بمانم. دمکرات بمانم و خاتمی را برای این دوره رییس جمهور خود بخواهم.
دیروز گردهمایی پویش دعوت از خاتمی بود. خودش که مسلما نیامده بود، اما مرا به یاد آن زمستان 75 انداخت. و خاطرات تلخ و شیرین هشت سالی که گذشته بود. ای کاش دوباره خاتمی بیاید.

نظرات
sin :
کاملا درست می گی. خیلی از رفتارهای اجتماعی ما عوض شد بعد از دوران خاتمی. تا جایی که حتی مخالفین خاتمی بعدها سعی کردن از همون گفتمان استفاده کنن. این تحول خیلی بزرگیه. من هم امیدوارم که بیاد.
sin - November 8, 2008 3:03 PM