مشاهدات انتخاباتی
یکی از آقایان رای دهنده به فامیلشان که با هم برای رای دادن آمده بودند، در حالیکه داشت با نگاه گیجی به لیست کاندیداها روی دیوار نگاه می کرد گفت:
-از یک تا بیست دو تا عدد بگو بنویسم.
-چی بگم آخه؟
-نمی دونم. دو تا عدد شانسی بگو دیگه. ما که نمی شناسیم!
آن طرف تر یک خانم جاافتاده از پای صندوق کنار آمده بود و به دو خانم دیگر با حرص می گفت:
-بالاخره رای دادم ولی از اینکه رای دادم خیلی عصبانیم!
برگه را روی میز گذاشتم که پر کنم. نگاهم به برگه آقایی که کنارم بود افتاد که از یک تا پانزده همه را خط زده بود. او هم نگاهی به لیست در دست من انداخت: «لیست یاران خاتمی». انگار کمی تردید کرد و بعد برگه اش را برداشت و رفت.
دو سه نفر با خودشان لیست آورده بودند و می دانستند به چه کسانی می خواهند رای بدهند. بقیه نگاه های سرگردانشان روی لیست های روی دیوار می چرخید.
من این جزیره سرگردان را...
از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام
همیشه انتخابات این طور نبوده است. اوایل شرکت در انتخابات یک «تکلیف شرعی» بود. آن وقتها بیشتر چهره ها و اشخاص رای می آوردند. بعد کم کم جریانهای انتخاباتی شکل گرفت. و جریانها و چهره ها در هم ادغام شدند. بعد رای دادن به لیست ها کم کم متداول شد. جمعیت و مجمع و جامعه عنوان هایی بودند که مجموعه ای از کاندیداها را برای ما معین می کردند. بعد دوم خرداد شد. واژه هایی مثل توسعه سیاسی، جامعه مدنی، دمکراسی، نهادینه سازی دمکراسی، گفتگو، گفتمان، تساهل و تسامح و مدارا، مطبوعات آزاد و همچنین حزب در ادبیات سیاسی جا باز کردند. به زودی جبهه و حزب شدند سرمشق هایی که بایداز روی آن تمرین می کردیم. دمکراسی را تمرین می کردیم و انتخابات را. مردم با لیست هایشان وارد حوزه های انتخابی می شدند. لیست هایی که اسم و نشان احزاب را یدک می کشید.
سالهای اصلاحات سپری شد. بعضی برنامه ها توفیقی نیافت، بعضی جاها شکست خوردیم. حزبها دیگر نتوانستند توجه افراد را جلب کنند. هر حزبی ساز خود را می زد و مردم هم یا به هیچ کدام رای نمی دادند یا به چند نفر از هر کدام. دوباره چهره ها نقش موثرتری پیدا می کردند تا مرام احزاب و برنامه هایشان. اما این بار احزاب بودند که باید چیزی می آموختند، و آموختند. آنها یاد گرفتند با هم صحبت کنند، افراط و تفریط های خود را کنار بگذارند و با هم لیست مشترک بدهند. یاد گرفتند ائتلاف کنند.
همیشه دور و بر گلها علف های هرز هم می رویند. حالا هر دو نفری که قبلا جمعیت و جامعه و حزب و جبهه تشکیل می دادند، حالا با هم دو تایی «ائتلاف» می کردند.
...حکایتی است...
شاید حالا باز نوبت مردم باشد که بیاموزند. که انتخابات حق آنهاست. در این چند روزه چندین بار از رادیو و تلویزیون این اصطلاح مسخره را شنیدم که «شرکت در انتخابات حق و تکلیف ماست!». بگذریم...
صفرها
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشت
در این مملکت خبرها همیشه کمی دیر می رسد. دفعه گذشته در انتخابات شوراها -یا انتخابات شوراهای دوم- انفعال مردم و سرخوردگی از همه آنچه انتظار می رفت اصلاحات انجام دهد و نتوانسته بود، سرنوشتی را رقم زد که دو سال بعدش احمدی نژاد را رییس جمهور ایران کرد.
بعد از پیروزی عجیب اصولگرایان در آن انتخابات، انتخابات مجلس هفتم با رد صلاحیت های گسترده باعث اعتراض و تحصن نمایندگان اصلاح طلب مجلس شد و آنها اعلام کردند که انتخابات مجلس هفتم را قانونی نمی دانند و با توجه به عدم مشارکت مردم در انتخابات شوراها، انتخابات را به نوعی تحریم کردند.
انتخابات مجلس هفتم با یا بدون تحریم یا شرکت اصلاح طلبان انجام شد و نتیجه مجلسی شد که هم اکنون هست. بعد از آن هم اصلاح طلبان -بعضی هاشان- کوتاه نیامدند و نمایندگان مجلس هفتمی را «راه یافته» و نه نماینده نامیدند. و بعد باز هم برای انتخابات میان دوره ای مجلس در همین جمعه بیست و چهار آذر کاندیدایی به طور رسمی معرفی نکردند.
انگار خبر تحریم انتخابات دیر رسیده باشد. انتخابات ریاست جمهوری -به جای انتخابات مجلس- با تحریم فعال عده ای مواجه شد. عده ای که در شعارها و اهداف گاهی فاصله ای با اصلاح طلبان ندارند و تنها تاک تیک های سیاسی شان متفاوت است. مرز تحریم و مشارکت در انتخابات آنقدر ظریف بود و هست که بسیاری را به اشتباه انداخت. نتیجه اینکه انتخابات ریاست جمهوری با عدم حضور کسانی مواجه شد که اگر در آن شرکت می کردند همفکرانشان دولت را در دست می گرفتند ولی آنها ترجیح دادند قدرت را دو دستی تقدیم «رقیب» کنند. نمی خواهم بگویم کارشان درست بود یا غلط. فقط به نکته ظریفی توجه می دهم که فاصله تحریمی ها و اصلاح طلبان مشارکت جو تنها یک قدم است. و برایم جالب است که برای این عده هنوز جا نیفتاده است که تحریم یک وسیله است و کاربرد کوتاه مدت دارد و یک استراتژی دراز مدت نیست وگرنه تاثیر خود را از دست خواهد داد، و ما را تبدیل به همان صفر خواهد کرد.
مبارزه من چیست؟
حالا انتخابات را پشت سر گذاشته ایم. هنوز هم -تا الان که این مطلب را می نویسم- نتیجه معلوم نیست. ولی من گمان می کنم تکلیف خود را -و حق خود را- می دانم. آنچه من می خواهم این است که در زندگی عمومی خود سهم موثری داشته باشم. که کسی نتواند به نام من بجنگد یا صلح کند. که کسی نتواند حق مرا ثروت ملی و عمومی مرا از من دریغ کند. که بتوانم بی آنکه شرمگین باشم یا بترسم یا ملاحظه کنم، هویت خود را به طور واقعی داشته باشم و آن را ابراز کنم. که بتوانم به آنچه خود هستم افتخار کنم.
برای اینکه به این خواسته خود برسم باید صدایی داشته باشم. و صدایم را هر روز بلندتر کنم تا شنیده شود. گاهی سکوت بلندترین فریاد است، گاهی هم باید فریاد زد. گاهی باید نوشت، گاهی باید خواند. گاهی هم باید تلاش کرد که با همفکران همصدا شد.
من تصور می کنم تمام اینها یعنی دمکراسی و مبارزه امروز من مبارزه برای استقرار و استحکام گام به گام و آهسته دمکراسی است. و برای همین بود که رای دادم، و از این رای دادن بی نهایت راضی ام.

نظرات
دلارام اکار :
سلام:
این که آدم رای می دهد و می فهمد تقلب شده است
کلی خشم و غضب را تقدیم می کند!
شرمشون بادا !!!
دلارام اکار - December 16, 2006 11:29 PM