چند تا اسمارتیز خوشرنگ ته یک ظرف جلوم هست. اشتیاقی به خوردنشان ندارم. وسط شلوغی و همهمه گم شده ام. زمین بوی آسفالت داغ و خاک آفتاب خورده می دهد. همهمه و شلوغی بی معنای صداهای در هم تنیده و گنگ آدمها که بلند حرف می زنند، داد می زنند، عصبانیند، با صدای بوق های پی در پی و ممتد به هم می آمیزند. آدمهای بی چهره. صداهای بی کلمه. دود و گازوئیل و بوی تنهای عرق کرده تار و پود این شهر را به هم تنیده است. در میان جمعیت گم شده ام. کسی را نمی شناسم. حرفی را نمی فهمم. احساس بیگانگی می کنم.
کلیک می کنم تا خاموش شود. تا نجات پیدا کنم.
یک لیوان هست پر از مداد و خودکار. نمی توانم. جا می مانم.
از حوادث جا مانده ام. صداها را نشنیده ام. صدای تیراندازی می آمد. ولی بوی گاز اشک آور را خوب به خاطر دارم. جایی که یک ایستگاه بود در زندگی من. دود غلیظی همه جا را گرفته بود. صدای آلارم آتش درآمده بود.
-دود دارین؟
-بله؟؟
-کباب درست می کنین؟
-بله!
زندگی روزمره من.
دکمه را می زنم. خاموشش می کنم.
هیچ ملالی نیست جز دوری شما!

نظرات
بهزاد :
حیف :: حیف :: حیف ::
حیف از این جوونی که همش به مسائل بیهوده و بیخود گذشت .
حیف که جوونی همه ما یا با سیاست گذشت یا تو جنگ بود یا تورم و مشکلات اقتصادی یا ...............
حیف که دیگه جوونی بر نمیگرده .
جوانی را سفر کردیم تا مرگ :::: نفهمیدیم به دنبال چه هستیم :::: عجب آشفته بازاریست دنیا ........
خانم غنیمی فرد ما همگی به آخر خط رسیدیم .
بهزاد - February 22, 2006 12:59 AM