« شبح اپرا | صفحه اول | بر باد رفته »

مدرنیته

یک سوال : شما در پاراگراف آخر گفتید با "پزیرفتن" مدرنیته...و الا آخر .. به نظر شما "آزادی های تعریف شده فردی در چارچوب محدود نکردن حقوق دیگران" مفهومی پایه تر و ایده آل تر نیست؟ که البته به نظر می رسد مدرنیته همیشه در پی دست یافتن به ایده آل های انسان است ولی همیشه رسیدن به تمام ایده آل ها را به آینده موکول می کند، حالا توجه به پذیرفته بودن ایده آل ها به نظر من هیچ وقت دنیای مدرن پذیرفتنی نیست، البته با نگاه های جدید امروزی و دید "فازی" داشتن به همه چیز (منظورم مطلق ندیدن است) باز هم نمی توان اظهار نظر کرد که این دنیا پذیرفتنی ست. من دارم به این نتیجه میرسم که اصول گرایی زیاد هم بد نیست، چون این قدر ها هم نمیشه در شک و شبحه بود. به عنوان کنایه باید بگم: "شاید بشه چیزی بیشتر از وجود خودمون را قبول داشته باشیم واصل بدانیم!"

این کامنتی بود که در مطلب 1984 دیدم. به نظرم خیلی بحث خوبی است. من هم اعلام آمادگی می کنم که در آن شرکت کنم. از همه علاقه مندان هم به این ترتیب دعوت می کنم که نظر بدهند.

و اما نظر من:
مهدی عزیز، همانطور که می دانی مدرنیته اصل اساسی اش تغییرات مداوم است. همانطور که خود انسان تغییر می کند و همانطور که انسان مدرن یا انسان در دنیای مدرن خیلی بیشتر از گذشته تغییر می کند و متحول می شود. از مدرنیته گیج کننده تر هم پست مدرنیسم است که با نوعی عدم قطعیت کامل همراه است. من موافقم که با پذیرفتن اصول گرایی و اعتقاد ثابت و مطلق به یک اصول خاص، آرامش بیشتری پیدا می کنیم، ولی مطمئن نیستم این درست ترین کار باشد، و مطمئن نیستم نهاد ناآرام انسان امروز اصلا بتواند همچین آرامشی را بپذیرد، چون هر روز در معرض سوالات جدید قرار می گیرد. یا در معرض سوالات قدیمی در قالبی نو.
این بحثی که در مطلب 1984 نوشته بودم، به ذهن خودم رسید که شبیه داستان لویاتان هابس است. برای اینکه شباهتش مشخص بشه یادآوری می کنم که هابز در زمان خودش به این نتیجه رسیده بود که بشر در وضع طبیعی که بدون حکومت زندگی می کنه، وضعیت عدم امنیت ولی آزادی کامل داره. جمله معروف «انسان گرگ انسان است» و «جنگ همه علیه همه» را به یاد بیاور. بعد حکومت را انسانها تشکیل می دهند تا امنیت به دست بیاورند. در این راه مقداری از آزادی خودشان را از دست می دهند. یعنی یک نوع معامله می کنند. لویاتان آن هیولایی است که انسانها حکومتش را پذیرفته اند، تا امنیت شان را به دست بیاورند. من الان کاری با درستی و غلطی این طرز فکر ندارم. فقط می خواستم شباهتش را با آنچه در دنیای مدرن -دنیایی که از تکنولوژی برای کنترل شهروندان استفاده می کند- نشان بدهم. اما آن 1984 ی که من گفته بودم در یک دموکراسی اتفاق افتاده بود و برای همین کسی احساس مزاحمت یا دخالت در زندگی خصوصی اش را نمی کرد. برعکس احتمالا با وجود آن چشمها نوعی احساس امنت در شهروندان پیدا می شد.
تفاوت ما با آنها این است که با ضبط شدن اس ام اس ها و مکالمات تلفنی مان نه تنها احساس امنتی نمی کنیم، که به حق احساس ناامنی هم می کنیم. و چون خودمان در چنین فضایی زندگی می کنیم، فکر می کنیم از اساس وسایل کنترل باید نباشند و خوب نیستند و با تصور چنین جامعه ای احساس خفقان می کنیم.
من می گویم اشکال کار از تکنولوژی نیست، از ابزار نیست، بلکه از مقصودی است که ابزار در آن مسیر مورد استفاده قرار می گیرند و باید آن مقصود مورد انتقاد ما باشد.

نظرات

ندا :

به خدمت گرفتن ابزارهای مدرن و پیشرفته برای رسیدن به اهداف پوسیده و عقب مانده.... پارادکس عجیبی سرنوشت مردم ما رو رقم می زنه. دلی جان بحث جالبی رو باز کردی بیشتر در این مورد بنویس.

 

مهدی :

سلام من متنی پر از غلط املایی فرستادم برای همین دوباره با کمی اصلاح پستش کردم.؛)
من می خواهم بحث خودم را کمی باز کنم، ولی برای این کار در مورد باور ها، اخلاق و تغییرات انسان حرف می زنم، که فکر می کنم از سوال پرسیده شده ی خودم اساسی تر باشه و در نهایت در مورد مدرنیته :
من تصورم این هست که هر فرد باورهایی دارد، و با تجربه در زندگی و دریافت از حواس 5گانه و استنتاج روی آنها این باور ها را می سازد و آن ها را اصلاح می کند .
من باور دارم استنتاج منطقی تنها وسیله برای فکر کردن است که به کار می رود و شکل فکر کردن به صورت قابل قبول برای همه ی ما برابر است ولی زبان های متفاوتی با رابطه های متفاوت و افعال و معانی متفاوتی در فکر کردن به کار می بریم.
و در استفاده از اصول منطق، اگر ما تعداد متناهی از باورهایمان را به عنوان "گزاره های همیشه درست" یا به تعبیری "اصل" بپذیریم راحت تر و صحیح تر می توانیم با استنتاج آنها فکر کنیم و نتایج درست حاصل از باور هایمان را کشف کنیم.
هر باوری روی اخلاق تاثیر می گذارد و همان طور که می دانید به هر حال هر اتفاقی و هر ورودی برای مغز روی باور ها تاثیر می گذارد، رابطه باور ها با اخلاق و باور که برای فکر کردن آن را به عنوان اصل می پذیریم چیست؟
به نظر من اگر این موضوع به صورت سوالات زیر باقی بماند بهتر است:
نخست :آیا اصولی که باید بپذیریم باید از جنس اخلاقیات باشد(به صورت باید و نباید)(مثل:باید شب ها خوابید!) یا از جنس "بیان حقیقت" (مثل:برف سفید است!) باشد؟
دوم :آیا می توان به اصولی صحیح دست یافت که بتوان تمام اخلاقیات را با آن ساخت؟(یعنی هر جمله های باید و نبایدی را به وسیله آن توجیح کرد)
فرض کنید که من موارد زیر را به عنوان اصل پذیرفته ام :
1.من وجود دارم.
2.خدا وجود دارد.
3.گل رز قرمز است.
4.دشمن یعنی مخالفان اصول من!
5.حرف دشمن را نپذیر.
6.گیاهشناسان گل ها را می شناسند.
پس من باید بر اساس این اصول عمل کنم و اگر کسی یک گل رز سفید آورد و گفت: این رز تقدیم به تو! و با بحث کردن نپذیرفت که این گل رز نیست چون سفید است! این فرد طبق اصل 4 دشمن است و طبق اصل 5 نمی توان حرف آن را قبول کرد.
البته در ادامه این جریان ممکن است با رفتن نزد گیاهشناس حرف طرف مقابل را بپذیرم و با برخورد با این تناقض اصول تاثیرات متفاوتی در باور ها و سپس اصول داشته باشم:
-> 7.گیاهشناسان دشمن هستند!
-> 6.گیاهشناسان ممکن است گل ها را نشناسند.
-> 5.حرف دشمن را بپذیر.
-> 4.دشمن به معنی مخالفان اصول من نیست!
-> 3.گل رز یا قرمز است یا سفید.
جالب اینجاست که هر کدام از این تغییرات به تنهایی می تواند به اصلاح مشکل کمک کند !
باید توجه کنید این اصلاح در لحظه نیست ممکن است با کمی تامل یا با مدتی فکر کردن همراه باشد و این ایراد را دارد که اصلاحات اساسی نیاز به اتفاق های عجیب دارند و در حالت عادی زمانبری اصلاحات به طور کامل ، از عمر آدمی بیشتر است!
می توانید برای اینکه داستان بالا خیلی هم از واقعیت دور نباشه برای هر اصل ارزش خاصی تصور کنید که مقدار اهمیت آن اصل را به ما نشان دهد یعنی اگر به تناقض رسیدم به طور طبیعی اصلاح هر اصل را از اصول کم ارزش شروع می کنم، و برای این که اصل با ارزشی را حذف کنم باید خیلی تغییرات و تاملات فراوانی داشته باشیم.
البته میشه باز هم دقیق تر شد و با دادن ارزش {0..1}به هر جمله گفت هر جمله با ارزش غیر 0 باور های ما نسبت به اطراف است، و هر باور با ارزش 1 یک اصل برای ماست، و هر تاثیری از اتفاقی برای ما تغییر در ارزش هر جمله حساب می شوند.
در نهایت اگر شما از این حرف ها نتیجه می گیرید که بر اساس "اصول" زندگی کردن خیلی هم راه صحیحی نیست، اشتباه می کنید چون راه های دیگر ممکن است اصلا با اصلاحات باور ها یا تفکر در مورد آنها همراه نشود و فقط سردرگمی همراه داشته باشد.
اگر بگید مدرنیته بر همین اساس (یعنی تغییرات انسان) دنیایی را به ما می دهد که می توانیم قدم به قدم آن را اصلاح کنیم باید بگم که ایرادی وجود دارد که در هیچ حالتی اصلاح نمی شود این ایراد در باور های انسان وجود دارد.ایراد اینجاست که انسان تعدادی باور هایی دارد که به نظر می رسد نمی تواند با دریافت های حواس 5گانه آنها را تغییر دهد یا تایید کند، مثلا باور هایی درباره جهان بعد از مرگ یا در مورد دنیا های غیر از این دنیا که قابل حس شدن و تجربه کردن نیستند.
بنا بر این دنیای مدرن برای جامعه ای که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند با جامعه کافر به این اعتقادات متفاوت خواهد بود و در صورتی که این افراد با هم یک جامعه بسازند تا جایی که با هم تناقض نداشته باشند اصلاحات می کنند و بعد از آن با کش مکش قوانین را به نفع تفکر خود تغییر می دهند.
باز ممکن است ایراد بگیرید که این باور ها همان طور که در انسان تغییر نمی کند مورد کشمکش تغییر هم قرار نمی گیرد، ولی این طور نیست، اگر هر کدام از این اعتقادات فقط جنبه های محض داشت و به صورت اعتقاد به باید ها و نباید ها نبود احتمالا مشکلی پیش نمی آمد.
من بر داشتم از مدرنیته یک نوع خود خواهی خاص است،که فرضش بر این است که در نهایت راه های علمی و تجربیات، حقایق را برای همه همان طور که هست، یعنی به یک شکل برابر روشن می کنند، و با وجود تفاوت ها بین افکار و سلیقه ها به یک حقیقت برای اداره جامعه می رسیم.
با وجود نگاه باز و آزادی فکر و آزادی بیان در مدرنیته، هیچ گاه مدرنیته نمی پذیرد که جامعه اصلی را باور کند که قابل اثبات نباشد(چنانکه از نظر من این موارد معمولا قابل رد هم نیستند)
البته همه ی این استنتاج هایی که من کردم نمی تواند در تایید یا تکذیب مدرنیته موفق باشد ولی شاید بحث در این موارد بتواند راه های فکری خوبی بدهد.

 

ساروی کیجا :

ضمنا پزیرفتن نه و پذیرفتن !!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007