نرفتم.وقتی تصمیم می گرفتم بروم یا نه -به مراسمی که تنها جذابیتش برایم می توانست حضور خاتمی باشد- یاد روزی افتادم که برای حضور در میتینگ انتخاباتی او در دانشگاه صنعتی شریف لحظه شماری می کردم. یک ساعت قبل از ساعت اعلام شده به آنجا رسیدم و ردیف اول نشستم. آن موقع خاتمی وزیر سابق ارشاد بود، نه رییس جمهور و نه رییس جمهور سابق. شاید چون آن موقع فکر می کردم تحولی در شرف وقوع است، شاید چون در آن جمع می توانستم خودم را هر چند به سهم ناچیزی، منشاء اثر بدانم، شاید چون جوان تر بودم، رفتم.
عاقبت تصمیم گرفتم نروم. ولی اگر رفته بودم با وجود تمام خوش سلیقگی ها و برنامه های مبتکرانه چلچراغی ها، می دانم احساسی دوگانه تا به آخر آزارم می داد. احساسی از همان نوع که آرش حسن نیا می گوید. می دانم احساسی دو گانه نسبت به کرده ها و ناکرده ها، اتفاقات خوبی که افتاده و تلخی ها و فرصت سوزیها، روزهای خوب و بحرانها و به خصوص نسبت به تمام کسانی که در این مدت هزینه های سنگینی داده اند، پیدا می کردم.
نرفتم اما خوشحالم این جشن برگزار شد و به این خوبی. خوشحالم که دوستان خندیدند و هم اشک ریختند. و خواشحالم که از مرد عبا شکلاتی تقدیر و تشکر شد. او حقش را داشت. ممکن است ما اعتراض داشته باشیم که چرا بیشتر پافشاری نکرد و یا بیشتر از ناکرده هایش گله مندیم. ولی کرده هایش آنقدر هست که دوستدارانی این همه برایش سنگ تمام بگذارند.
و اما یک نکته:
زمان جنگ سختگیری های زیادی به زنان می شد. می گفتند: «خجالت نمی کشی رژ می مالی در حالیکه جوانها دارند در جبهه شهید می شن؟ نمی گی رنگ رژ لبت مادر شهید رو یاد رنگ خون شهدا می اندازه؟!»
خدا را شکر که من دچار چنین سخت گیری هایی (به عنوان سختگیری کننده) نشده ام هنوز!
توضیح: این مطلب را چند روز پیش نوشته بودم ولی وبلاگم از کار افتاده بود و دیروز هم که روز اتوبوس بود. ببخشید که از موضوعیت افتاده.
