« اسم ها و رسم ها | صفحه اول | سهم من از دموکراسی؟ »

بسیج در دورانهای مختلف

1-سال 72 دانشگاه: برای کاری وارد دفتر آموزش دانشگاه که ضمنا مقر بسیج دانشجویی هم بود وارد شدیم. جوانی با خوش اخلاقی نزدیک شد و یک کتابچه کوچک از مرجع تقلیدش به هر کدام از ما داد و گفت: امیدوارم با خواندن این کتاب تصمیم خود را درباره حجاب بگیرید!!
من که خودم با حجاب بودم گفتم لازم به توضیح شما نیست. خودمان قبلا تصمیمش را هر طور صلاح می دانستیم گرفتیم.
گفت: منظورم چادر است! حیف است که خواهران چادر نداشته باشند. چند روز پیش خواهری حالش بد بوده و مجبور شده بیاید در نمازخانه کمی استراحت کند، ولی یک چادر نداشته که رویش بکشد!!! واقعا بد است که یک دختر چادر نداشته باشد!!
گفتم: پس شما از خدا هم مسلمانترید

2-سال 74 همان جا: به طور ناگهانی یک گروه دانشجو از واحد قم به واحد کرج دانشگاه آزاد منتقل شد. دانشجویان جدید راه بسیج را ادامه دادند. یکی از آنها هر روز موق اذان در کلاسش را باز می کرد و راهرو را مزین به صدای خود می نمود! یک روز برای انجام کار اداری رفته بودم دانشگاه. دوران دانشجوییم تمام شده بود. در آموزش منتظر انجام کارم بودم که دیدم کارمندها همانطور که سرشان پایین است با اشاره دست و چشم مرا متوجه کسی می کنند که: باشماست!
دیدم موذن جدید دانشگاه است!! در حالیکه به نقطه تقریبا خلاف جهت وجود و حضور من خیره شده با لحن بی ادبانه ای می گوید که چرا کنار مانتویی که پوشیده ام چاکدار است. لحن تهاجمی و بی ادبانه اش کاملا اعصابم را بهم ریخته بود: چرا این طوری اومدی دانشگاه؟ این وضع لباس پوشیدنه؟ برو بیرون تا بیرونت نکردم!
پرسیدم «با منید؟» ولی قبل از آنکه چیز دیگری بگویم کارمندهای آموزش سعی کردند مساله را خاتمه بدهند. در واقع خطر کردند. کاملا واضح بود که از او حساب می برند.

3-...سالها گذشت و دیگر کاری با دانشگاه نداشتم. تا ....امسال. دیروز گذارم به همان دانشگاه و بسیج دانشجویی افتاد. باید کتابی می گرفتم که به آنجا سپرده شده بود. طبقه آخر ساختمان در اختصاص بسیج بود. البته طبقه آخر تنها یک اتاق دارد. پا به پله های طبقه آخر گذاشتم، وزن سنگین نگاه دانشجویان را حس کردم. بالا جلسه بود. عده ای از برادران دور میز نشسته بودند. با دیدن من خیلی محترمانه و مودب تعارف کردند که داخل اتاق بروم و کتاب را گرفتم و برگشتم. یکی دو ساعت بعد دیدم که اعضای بسیج دیگر رفتار غیرعادی با دانشجویان ندارند. دختری با مقنعه ای در فرق سر بدون تذکر و ناراحتی با آنها می گوید، می خندد. حتی دیدم دانشجویان متعرضی را که بسیجی هارا دوست و همراه خود می خواندند. و شنیدم ماجرای یک بیانیه را که در غیاب اعضای بسیج به نام آنها منتشر شده بود و مساله درست کرده بود. بیانیه ای که بعضی اساتید را سکولار و گناهکار خوانده بود و لحنی تهدیدآمیز داشت، اما ماجرایش معلوم نشد.

این ماجرا کماکان ادامه خواهد داشت. هر دوره ای بسیجش محصول زمان خودش است. بسیج آخری که گفتم فعلا تحت تاثیر فضای خاتمی است. تا سال دیگر چه شود. اما دوست داشتم جنبش دانشجویی را هم ارزیابی کنم. آنچه جنبش دانشجویی می خوانندش، ولی شاید بهتر باشد بگویم فضای سیاسی دانشجویی معترض. دورانهای مختلف ما چه تاثیری روی آن داشته است؟ دوست داشتم بدانم.

نظرات

ساروي كيجا :

تو هميشه فوق العاده اي . يك چيزي براي تو نوشته ام ( در واقع كپي كرده ام ) . تقصير من نيست كه جبهه مشاركت براي من با اسم تو عجين شده . بخوانش .

 

بهزاد :

مثل اونوقتها که گشت ثار ا.. بود ::: کمیته بود ::: آستین کوتاه کسی میپوشید دستش رو رنگ میزدن ::: مثل زمانی که روزنامه جامعه - طوس - نشاط و .... نبود ::: مثل وقتی که با دفترچه بسیج از شرکت تعاونی محل میخواستیم قندو شکر بگیریم همراهش دستمال کاغذی و نوار راکس ترکیه ای هم میدادن ::: مثل زمانی که آگهی حرام بود ::: یا اون موقع که پارکها درب داشتن و شب ساعت 22 تعطیل میشد . ::::::::::::::::::
اما حالا خیلی تغییر کرده اینطور نیست ؟ اما حالا خواستها چیز دیگه ای شده .
1)فلسطین
2)انرژی هسته ای
3)مبارزه با استکبار
4)اوراق مشارکت
5)بورس
6)مانتوهای کوتاه
7)آگهی در تلویزیون
.....

 

مهدی :

سلام .
تحلیل شما کاملا درست ولی روح حمله به اعتقادات چیزیه که فکر نکنم از بین بردنش با این دوره ها مقدور باشه، چون مختص به بسیجی و غیربسیجی نیست.
برای این تغییرات باید 50-60 سالی تمرین کرد!
مثلا فوراً حرف های فرد احمقی مثل احمدی نژاد رو رد نکرد، ممکنه از جای معتبری شنیده باشه و تعریف کرده باشه!!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007