چند وقتی هست که در فکر این هستم که دموکراسی از چه راههایی ممکن است در کشوری برقرار بشود. یعنی آیا می شود دموکراسی را خارج از تحولات اجتماعی و با زور به جایی تحمیل کرد؟ می شود پایه های دموکراسی را در کشوری که بستر فرهنگی مناسبی برای آن ندارد بنیان گذاشت و محکم کرد؟ آیا با انقلاب می توان دموکراسی را مستقر کرد؟ و یا این کار نیاز به سالهای سال حرکت تدریجی و کند اصلاحی دارد؟ مدت زیادی است که مطالعه روی این موضوع را شروع کرده ام. ولی اگر بگویم به نتیجه قطعی و درستی هم رسیده ام راست نگفته ام.
اولین سوالم این بوده که آیا حرکتهای انقلابی و رادیکال به دموکراسی منجر می شوند؟ در پی یافتن پاسخ به این سوال یک مقاله نوشتم، البته مربوط به چند سال پیش است. بدون پانوشتها اینجا دوباره می نویسمش و بعد در روزهای دیگر بحثم را پی خواهم گرفت:
حزب گروهی است که با هدف به دست گيری قدرت و به اجرا در آوردن بينشهای خود با تاثيرگذاری مستقيم بر نهاد قدرت، متشکل گرديده و در اين راه فعاليت میکند. اگر به دست آوردن قدرت از طرق شناخته شده دمکراتيک هموار باشد، احزاب به راحتی جذب نظام سياسی میگردند و آنرا تحکيم میبخشند. اما در جايی که حق فعاليت به آنان داده نشود، يا حقوقشان ناديده گرفته شود و خلاصه اينکه ميدان فعاليت قانونی نداشته باشند و سرکوب شوند، احتمال دارد که تشکيلات خود را جهت براندازی حکومت بسيج کنند. هرچند رسيدن به چنين نتيجهای برای اعضای حزب، انگيزهای قوی و ايدئولوژيک میطلبد، ليکن حتی برای گروهها و احزابی که گرايش به انقلاب در سرشت ايدئولوژيکشان نهفته است، تا شرايط سرکوب حاکم نباشد، توطئه و براندازی ممکن نمیگردد.چه گوارا در کتاب جنگ پارتيزانی خود، پيش از آنکه به استراتژی و تاکتيکهای مبارزه چريکی بپردازد، چنين مینويسد:
در آنجا كه رژيم ستمگري از راههاي كم و بيش دمكراتيك به قدرت ميرسد (حتي با تقلب در انتخابات) و در جاييكه دست كم عليالظاهر صورت قانوني حفظ ميگردد، جنبش پارتيزاني پديدار نميگردد، زيرا هنوز امكان مبارزه از طرق مسالمتآميز وجود دارد.
لنين در سال ۱۹۰۲ طرح ايجاد سازمانی انقلابی را پيش کشيد که بتواند عليه پليس سياسی مبارزه کند. وی در مقاله چه بايد کرد؟ با تاکيد بر اينکه برای ارائه فرمول خود فقط روسيه استبدادی را در نظر دارد به تشريح سازمان انقلابيون حرفهای میپردازد: «اشخاصی را در برگيرد که حرفه آنها فعاليت انقلابی باشد... در آن هر گونه تفاوت بين کارگران و روشنفکران به کلی زدوده شود... آنقدرها وسيع نباشد و حتیالمقدور با پنهانکاری بيشتری فعاليت کند.»
پيش از اين تشکيل انجمنهای سری و گروههای کوچک سياسی با سازماندهی شبه نظامی در اروپا سابقه داشتُ که البته نسبت به شکل های امروزی سازمانهای انقلابی بسيار ابتدايی بودند. تفاوت اصلی اين سازمانها با احزاب در اين است که حزب در حکومت دمکراتيک و فضای آزاد سياسی شکل میگيرد و سازمان مخفی انقلابی در شرايط عدم مدارا و فشار سياسی. (در اينجا لازم به يادآوری است که در شرايط دمکراتيک هم امکان دارد سازمانهای مخفی شبه نظامی شکل بگيرندُ ولی شرايط مقبوليت برای آنها فراهم نخواهد بود و عملا عقيم خواهند ماند.)
جنبش «کاربوناري» (زغالگران-carbonary) نمونهای از اين تشکلها در ابتدای قرن نوزدهم بود که ابتدا در ايتاليا و سپس در فرانسه و چند کشور ديگر اروپا شکل گرفت. اين سازمان مخفی انقلابی در دهه ۱۸۱۰ در ناپل به وجود آمد و هدفش ايجاد حکومتی مشروطه همراه با آزادیهای سياسی بود. اعضای روه در ساختارهای شهری و نيروهای مسلح سازمان يافته بودند. در فرانسه نيز «از پايان سال ۱۸۲۰ به بعد... سلولها يا وانتهای جمعيت زغالگران به تبعيت از حرکت کاربوناری ايتاليا شکل گرفت. اين سازمان شديدا مخفی بود و هر زغالگر بيش از ۹ تن از اعضای وانت خود را نمیشناخت.»(۲)
در قرن اخير نيز مبارزات آزاديخواهانه و ملی گرايانه در کشورهايی که زير سلطه استعمار و استبداد سنتی بودند جان گرفت. در ابتدای قرن بيستم «سون يات سن» سازمان سری «تونگ منگ هويي» (اتحاد انقلابی چين) را تاسيس کرد. اين سازمان بعدا به حزب ملی يا «کئومين دانگ» تبديل شد. در سال ۱۹۲۳ سون يات سن با عضويت کمونيستها در حزب ملی موافقت کرد. اما پس از مرگ او و با استقرار ملیگرايان در قسمتی از چين در سال ۱۹۲۷ «چيان کای شک» رهبر حزب دستور قتل عام کمونيستها را داد. در اين زمان کمونيستها مخفی شدند ودر دو گروه سازمان يافتند. گروه اول نيروی خود را در شهرها متمرکز کرد و گروه دوم به رهبری مائو به نواحی مرکزی چين نقل مکان کرد تا پشتيبانی روستاييان چينی را که اکثر جمعيت کشور را تشکيل میدادند به دست آورد. گروه اول نيز عاقبت در نواحی مرکزی به مائو پيوست و حزب کمونيست مبارزه ای سخت را عليه نظاميان و ملیگرايان که دو بخش متفاوت چين را زير سلطه گرفته بودند آغاز کرد.
سازمانهای مخفی از زمان کاربوناری و پيش از آن تا قرن بيستم تحولاتی را طی کردهاند. در ابتدا اين سازمانها در بين روشنفکران تشکيل میشدند و اهدافی نظير بسط انديشه ها و مبارزه سياسی و انقلابی را به اين طريق دنبال میکردند.با گذشت زمان و استفادهای که جنبشهای بعدی از تجربيات پيشينيان خود کردند و همچنين تفاوت ايدئولوژیهای اين تشکيلات، سازمان های مخفی از جهاتی تغيير کردند و از جهاتی کاملتر شدند.
يکی از مهمترين تحولات آنها اين بود که هر چه بيشتر به تودههای مردم متکی گرديدند و با آنان ارتباط برقرار کردند. جمله معروف مائو در اين مورد معروف است که مبارزين را به ماهی و مردم را به آب تشبيه میکند و بدين ترتيب نياز مبارزين را به مردم حياتی میداند. دومين تحول در سازماندهی تشکيلات بود که در هر مرحله پيچيدهتر میگشت و سوم اينکه سازمان مخفی به تدريج جنبه نظامی بيشتری پيدا کرد و در آخر به شکل سازمانهای چريکی و پارتيزانی درآمد. «رژه دبري» نظريهپرداز دهه ۱۹۶۰ انقلاب در امريکای لاتين در کتاب «انقلاب در انقلاب» مینويسد:«برای نابودی يک ارتش، ارتش ديگری ضروری است. و لازمه اين کار تعليمات، انضباط، و اسلحه است. برادری و شجاعت، ارتش به وجود نمیآورد.»(۳) و «ارتش خلق هسته حزب خواهد بود و نه برعکس... در موقعيت مخصوص کنونی بايد تاکيد اصلی بر تکامل نيروی پارتيزانی گذاشته شود و نه بر تحکيم احزاب موجود يا خلق احزاب جديد.»(۴)
و اما کارکرد چنين سازمانهايی که بنا به موقعيت خاص خود بسيار سختگير و منضبط هستند و مبارزه سياسی و گاه نظامی خود را اينچنين دنبال میکنند، پس از برقراری فضای آزاد سياسی يا نظام جديد، قاعدتا بايد تغيير کند و ماهيت حزبی به خود بگيرد. اما حزبی که زاده يک سازمان انقلابی است تجربه دمکراتيک ندارد و در يک نظام استبدادی تکوين يافته چگونه حزبی خواهد بود؟
در زمان انقلاب کبير فرانسه گروههايی با عنوان «باشگاه» شکل گرفتند. باشگاهها از طرفی تقريبا وظايف احزاب را انجام می دادند (مبارزات سياسی و قانونی) و از طرف ديگر سازماندهی انقلاب را به عهده گرفتند. يکی از مهمترين باشگاهها، «باشگاه ژاکوبنها» (Jacobins) بود. اين گروه در سال ۱۷۸۹ به نام «جامعه دوستداران مشروطيت» تاسيس شد و با گرفتن ۳۰۰۰ عضو در پاريس و ۱۲۰۰ شعبه در نقاط مختلف فرانسه به فعاليت پرداخت. در سال ۱۷۹۰ جناح راست باشگاه انشعاب کرد و جمعيت ديگری تشکيل داد.
باشگاه ديگر «کوردليه» (Cordeliers) بود که در سال ۱۷۹۰ تاسيس شد. باشگاه «فويان» (Feuillants) که انشعابی از سلطنتطلبان مشروطهخواه ژاکوبن بود در سال ۱۷۹۱ متشکل گرديد و با سقوط رژيم سلطنتی در سال ۱۷۹۲ منحل شد.
«ژيروندن»ها (Girondins) نيز در سال ۱۷۹۱ به دنبال اختلاف نظر با ساير ژاکوبنها -بر سر جنگ با اتريش- از آنها جدا شدند و تا سال ۱۷۹۳ که باشگاهشان منحل گرديد و اعضای آن اعدام شدند، به فعاليت ادامه می دادند. کوردليهها در سرکوب ژيروندنها نقش مهمی داشتند. در سال ۱۷۹۴ اعضای اصلی کوردليه در پی مخالفتهای راديکاليستی با ژاکوبنها با گيوتين اعدام شدند.
باشگاه ژاکوبن نيز پس از اعدام روبسپير (رهبر آن) در سال ۱۷۹۴ توسط کنوانسيون منحل گشت. بدين ترتيب نظام حزبی و دمکراتيک در فرانسه تا سالها عقيم ماند.
وقتی لنين در اوايل قرن بيستم بر ضرورت شکل گيری سازمان انقلابيون پافشاری کرد، باعث بروز مخالفتها و انتقادات بسياری شد. تروتسکی در سال ۱۹۰۳ شيوههای او را «کاريکاتور بیمزهای از ناسازگاری تراژيک ژاکوبنيسم» ناميد و وضعی را پيشبينی کرد که در آن «سازمان حزبی جای حزب را میگيرد و کميته مرکزی جای سازمان را و سرانجام ديکتاتور جای کميته مرکزی را.» (۵)
پلخانف نيز معتقد بود که لنين «ديکتاتوری پرولتاريا را با ديکتاتوری بر پرولتاريا اشتباه کرده است.» (۶)
لنين در پاسخ به چنين انتقاداتی که سازمان انقلابيون را «غير دمکراتيک» میناميدند، میگويد:«لازمه اصل دمکراتيک وسيع دو شرط حتمی است: نخست آشکار بودن کامل و دوم انتخابی بودن تمام مقامات. بدون آشکار بودن و آن هم چنان آشکار بودنی که تنها محدود به اعضای سازمان نباشد، صحبت از دمکراتيسم خنده آور است.»(۷) سپس استدلال می کند که با توجه به شرايط سياسی روسيه و استبداد حاکم بر آن چنين شروطی برای سازمان انقلابی غيرعملی و خطرناک است. زيرا اگر انقلابيون اصل پنهانکاری را رعايت نکنند و فعاليتهای خود را آشکار نمايند به راحتی در دام پليس سياسی میافتند. انتخابی بودن سازمان نيز به دليل پنهانی بودن فعاليتها و اعضای آن غيرممکن میگردد.
انقلاب معروف به اکتبر روسيه در سال ۱۹۱۷ با کمک سازمان انقلابی لنين و حزب او (بلشويکها) به پيروزی رسيد و زمان آن رسيده بود که انقلابيون به سنتهای حزبی و دمکراتيک بازگردند. اما مدت کوتاهی پس از انقلاب (کمتر از يک ماه) سرکوب احزاب مخالف آغاز شد. احزابی که خود نيز به فعاليت قانونی قانع نبودند. تروتسکی که در اين زمان عضو کميته نظامی انقلاب بود، به مناسبت سرکوب يکی از اين احزاب چنين گفت:«تا کمتر از يک ماه ديگر خشونت به پيروی از انقلابيان بزرگ فرانسه اشکال بسيار شديدی پيدا خواهد کرد. نه تنها زندان بلکه گيوتين نيز برای دشمنان ما آماده کار خواهد بود.»(۸) سپس سازمان «چکا» به منظور مقابله با ضد انقلاب از کميته نظامی انقلاب به وجود آمد. پس از سال ۱۹۲۱ «بلشويکها» تنها حزب باقيمانده در شوروی بودند.
در سال ۱۹۲۱ در دهمين کنگره حزب کمونيست، لنين خطاب به «جبهه کارگران مخالف» که از اعضای خود حزب کمونيست بودند گفت:«ما وقت زيادی صرف بحث کردهايم و من میگويم حالا بحث با تفنگ خيلی بهتر از بحث با نظريات جبهه مخالف است. ما به جبهه مخالف نياز نداريم، رفقا، امروز وقت اين کار نيست! يا در اين جانب باشيد يا در آن جانب -با تفنگ، نه با مخالفت.»(۹)
حذف احزاب توسط يکديگر و انهدام جمهوری، و حذف احزاب توسط حزب قدرتمندتر و استقرار نظامی تکحزبی، منحصر به دو انقلاب فرانسه و روسيه نيست، بلکه يک تراژدی تکرار شونده است که در کشورهای بسياری به طرز مشابهی اتفاق افتاده است. در کره شمالی، کوبا، چين...
در طول انقلاب چين دو بار چنين اتفاقی افتاد: ابتدا هنگامی که پس از مرگ سون يات سن، چيان کای شک فرمانده ارتش انقلابی ملی، رهبر حزب کومين دانگ گرديد و پس از استقرار يافتن در مناطق آزاد شده چين در سال ۱۹۲۷ متحدان کمونيست خويش را سرکوب کرد. دومين بار وقتی بود که حزب کمونيست چين به عنوان تنها حزب حاکم بر کشور پس از پيروزی انقلاب در سال ۱۹۴۹ حکومت را آغاز کرد.
آيا میتوان چنين نتيجه گرفت که ماهيت احزاب، گروهها و سازمانهايی که تجربه انقلابی، نظامی و شبه نظامی دارند طوری است که پس از قرار گرفتن در نهاد قدرت نمیتوانند خود را به راحتی با روشها و سيستمهای دمکراتيک و حزبی منطبق سازند بلکه بيشتر به روشهای خشونتگرايانه و حذف تمايل نشان میدهند؟
به عقيده تروتسکی -که خود از انقلابيون روسيه بود- انقلاب ناگزير از داشتن اين گونه سازمانهاست و اين سازمانها ناگزير از داشتن انقلابيون سازش ناپذير- روحیای که از ديدگاه او وحشتناک است:«بیدليل نبود که کلمات «سازشناپذير» و «بیگذشت» آن قدر زياد بر زبان لنين جاری میشد. فقط توجه مطلق به هدف انقلاب و وارستگی از هر گونه غرض حقير شخصی میتواند اين گونه بیرحمی شخصی را توجيه کند...رفتار او به نظرم ناپذيرفتنی و وحشتناک و حيرتآور میآمد. اما در عين حال اين رفتار از لحاظ سياسی درست بود، و لذا از ديدگاه سازمانی ناگزير بود.»(۱۰)
مسلما رويدادهای سياسی تنها به يک عامل متکی نيستند و نمی توان به طور تکبعدی به تحليل آنها پرداخت، اما تعدادی از صاحب نظران معتقدند که سوابق احزاب تاثير غير قابل انکاری بر رفتارهای بعدی آنها خواهد گذاشت. از جمله «ای.اچ.کار» محقق انقلاب شوروی میگويد:«شکی نيست که سنتهای پنهانکاری و انضباط که پيش از ۱۹۱۷ در حزب برقرار شده بود، وضع خاصی که حزب پس از ۱۹۱۷ به عنوان يگانه حزب کشور پيدا کرد و شايد هم واپسماندگی و بیتجربگی کارگران روسيه در قياس با همقطاران غربی آنها، اين روند (تکحزبی شدن نظام شوروی) را سرعت بخشيدند.»(۱۱)
الکسی دو توکويل، جامعه شناس فرانسوی نيز معتقد است هيچ کدام از احزاب امريکا نيازی نداشت که «يک نظم کهن و قديمی را واژگون کند و یا در سنتها و وضع اجتماعی موجود انقلابی ایجاد کند» بنابراین مبارزات حزبی در این کشور هیچگاه «صورت خشن و خصمانه به خود نگرفت.»(۱۲)

نظرات
shahin :
دموکراسی کیلو چنده دوست من ؟!! گشتم نبود نگرد نیس ! با این رییسس جمهور خوشگلی که شورای نگهبان برامون انتخاب کرده ، فکر نون باشیم بهتر که خربزه ...حالا یه حرف جدی : بهتر اینه که فکر حرکت اساسی نباشیم . همیشه جنبشهای اساسی موجب انحراف می شه نه تعادل . بهایی هم که باید پرداخت بشه خیلی زیادتر از چیزیه که بدست میاد . بهتره بصورت کجدار مریض با همین وضعیت بسازیم . موفق باشی ...
shahin - November 24, 2005 11:36 PM
آرش :
قبل از هر چیز باید توجه داشت که هدف نهایی تغییر بنیادی انسان است در قالب دیالکتیک زمان در عرصه ی جامعه. آن چه که ضروری به نظر میرسد بقای هرچه بیشتر ایشان است.
طبیعیست که مبارزه یک فرایند سازنده است نه ویرانگر نتیجتآ مبارز باید در این فرایند به نحو بهینه تکامل یابد. گاهی این تکامل به نحو مبارزه ی مسلحانه است (انقلاب کوبا) که درست منطبق بر مختصات بقای بیشتر انسان است و گاهی هم به نحو انقلاب ظاهر گرای هند که البته باز آن هم با قانون بقا همخوانی دارد.
اما در ایران کنونی , زیبا ترین راه بقای نوع بشر و گشایش راه مبارزه, مشارکت ملیونی مردم در مسیری است که طرف مبارزه میشناساند . یعنی دقیقآ شرکت فعال در کشمکش های سیاسی ,سازماندهی قانونمند مردم در قالب یک و فقط یک حزب مشروع و نهایتآ کسب قدرت سیاسی که بتوان اعمال اراده کرد.
آرش - December 13, 2005 12:44 PM