بعضی وقتها آدم از اینکه خودش باشه باید فرار کنه. تا حالا پیش اومده؟ خیلی دردناکه. و بدترش وقتیه که خودت رو مثل یک عزیز، مثل یه عضو دوست داشتنی خانواده رها کنی، باهاش دست تکون بدی و خداحافظی کنی و با چشمان پر اشک، هر قدم که بر می داری پشت سرت رو نگاه کنی و فکر کنی کی دوباره بر می گردم پیشش. تا حالا پیش اومده؟
تا حالا پیش اومده از خودت بترسی؟ از اینکه دو دقیقه بعد چی کار خواهی کرد بترسی و نتونی مثل یک بزرگتر برای خودت تصمیم بگیری؟
باید یک کمی استراحت کنم.

نظرات
بهزاد :
آره :::: اونم وقتی که یکی رو دوست داشته باشی اما اون جوری تو رو ترک کنه که هیچوقت نتونی اونو ببینی اون دیگه بین ما نباشه ::: آرزوم این بود اون سره دنیا بود" اما بودش . نمیدیدمش اما ایکاش بودش .
خیلی از روزها چشمهام خیس میشه از نبودنش .
من دیگه نمیتونم اون عزیز رو ببینم :::: دیگه نمیشه باهاش خداحافظی کنم .
و ادامه داره این ماجرا اما اینجا جاش نیست ...
ببخشید معذرت میخوام .
بهزاد - November 23, 2005 2:58 PM
ساروي كيجا :
نشستم بعد از مدت ها دوباره خوندمت . نمي دوني چقدر روحم تازه مي شه . وقت ندارم براي همه ي پست هات كامنت بگذارم ، همين جا يه جا در مورد همه شون مي گم كه :
جانا بدجوري سخن از زبان ما مي گويي ...
ساروي كيجا - November 23, 2005 4:26 PM
zahra eshraghi :
ای بابا من که هیچ وقت خودم نبودم از صبح تا شب هنرپیشه بودم. گاهی یادم میره کی هستم در واقع عادت کردم . حالا یک روز تو هم مثل من زندگی کن.....
zahra eshraghi - November 24, 2005 12:53 AM