گاهی احساس می کنم که وارد یک تونل زمان شده ام. یا احساس اینکه یک دفعه از توی تونل زمان خارج شده ام. گیج می شم و نمی دونم الان چه زمانیه. گذشته است یا آینده. 1984 ه یا 500-600 قبل از میلاد. یا شاید یک زمان مجهول در آینده. گاهی وقتی می خوام اتفاقات روزمره رو از کانتکست شون در بیارم و قدر مطلقشون رو ببینم، خنده م می گیره. آخه کی دیده که توی دانشگاه یک استاد و یک دانشجو بترسن با هم حرف بزنن؟!! بعد مثل فیلم های پلیسی، یه جوری با رمز و اشاره قرار بذارن که در جای دیگری در مورد یک موضوع کاملا علمی و مرتبط با درس و دانشگاه -نه بی ربط و مبتذل- صحبت کنن. کی دیده که توی دانشگاه به دختر و پسر دانشجو که تازه با هم ازدواج کرده ن تذکر بدن که شما حق ندارین توی دانشگاه با هم راه برین! یکی باید از یک راه بره و یکی از یه راه دیگه! بعد اون زن و شوهر تا دانشگاه رو با هم میان، کلاسشون هم یکیه، ولی قدم هاشون رو کند و تند می کنن و از هم فاصله می گیرن و هر کی از یه مسیری به همون مقصد می ره.
گاهی هم تاسف برانگیزه. کاش از اون سر تونل می شد بیام بیرون. جایی که هنوز خیابونای تهرانش اینقدر شلوغ نباشن. انقدر آدمها سطحی نشده باشن. استاندارد زندگی انقدر پایین نباشه. ای کاش این تونله یک خروجی داشت.

نظرات
بهزاد :
این تونل که شما ازش صحبت میکنین خیلی وقته که مسدود شده خیلی وقته که هیچ راه نفوذی نداره چه برسه که بخواد راه فراری توش داشته باشه .
ما همگی محکوم به مرگ تدریجی تو این تونل هستیم .
بیخودی خودمون رو گول نزنیم با این حرفهای مثبت باشیم یا چه میدونم جور دیگر باید دید .
نه از این خبرها نیست .
عمرمون رفتو هیچی نفهمیدیم.
جوانی را سفر کردیم تا مرگ :::: نفهمیدیم به دنبال چه هستیم :::: عجب آشفته بازاریست .
خانم غنیمی فرد باور کنین که ما همگی جوونیمون رو باختیم :: باختیم :: باختیم :: باختیم .
حالا هر کی میخواد بگه بهزاد آدم منفی باف یا افسرده ست عیبی نداره اما آدم سر خودش رو که کلاه نمیذاره .
بهزاد - November 22, 2005 2:52 AM