آنجا همه ما گناهکار بودیم. در آن ترافیک سنگین پیش از افطار، آنها ارکسترشان کامل بود. یکی در نقش یک دیوانه با حرکات و اشاره دست و سر بازی می کرد، یکی لنگ می زد و می رفت، یکی پیرمردی عصا به دست بود، یکی هم زنی با یک بچه پنج شش ماهه در آغوش.
ماشین هایی که از اتوبان کرج با سرعت می رسیدند، فلاشر می زدند و ترمز می کردند. اینجا انتهای مسیر بود. به تهران رسیده بودند. توی ماشینها همه جور آدمی بود. خیلی ها از سر کار بر می گشتند، خیلی های دیگر از دانشگاه، بعضی ها از مسافرت، بعضی ها هم به مهمانی می رفتند. وقتی ناگهان به ترافیک می رسیدند، بین ماشین ها بازیگران را می دیدند که ایستاده اند، و راه می روند و بین ماشین ها می گردند.
کمی جلوتر، دو سه نفر کارگر داشتند پل عابر پیاده را درست می کردند. برایش پله برقی کار می گذاشتند. آن طرف اتوبان، ماشین های کرایه و تاکسی و تاکسی ران و مسافر هیاهوی خود را داشتند. پلیس هم کمی پایین تر ایستاده بود و خسته تماشا می کرد.
همه گناهکار بودیم. هم ما تماشاچیان، هم آنها، مجریان ارکستر شوم گدایی. همه ما گناهکار بودیم، جز آن بچه پنج شش ماهه چادرپیچ در آغوش زن متکدی.

نظرات
لیلا :
سلام.می خواستم بپرسم من و جواد چطور می تونیم عضو اون سایت والدین بشیم؟اگه بهم میل بزنید یا تو وبلاگ جواد جواب بدید ممنون می شم.
لیلا - October 29, 2005 5:03 PM
محمد جواد روح :
وبلاگ خوبي داريد.به دو مطلبتان در مورد بسيج لينك دادم. موفق باشيد.
محمد جواد روح - October 29, 2005 8:22 PM
نرگس :
عالي بود موافقم .
نرگس - October 31, 2005 12:03 AM
هادي :
آن کودک معصوم کودک نخواهد ماند آیا او هم در امتداد بزرگان امروز حرکت خواهد کرد؟
هادي - October 31, 2005 1:37 PM
سید عبدالحمید :
کاملا موافقم.موفق باشید
سید عبدالحمید - November 1, 2005 7:25 PM