روز ثبت نام دانشگاهها بود. بیشتر نودانشجویان دست پدر و مادرشان را گرفته بودند و آمده بودند برای ثبت نام. جلوی در دانشکده خیلی شلوغ بود. هر کسی شماره ای داشت و مامور دم در، شماره ها را یکی یکی می خواند. او اجازه نمی داد همراه با دانشجو وارد ساختمان بشود و این موضوع داد عده ای را درآورده بود: «آخه خودش نمی تونه، بلد نیست! باید همراهش باشم...» و مامور دم در اصرار داشت که: «بذارین خودش یاد بگیره، دیگه باید این کارا رو یاد بگیره و از پس خودش بربیاد»
یک زمانی بود که ما ثبت نام مدرسه مان را هم از راهنمایی به بعد خودمان انجام می دادیم. یادش به خیر!
قبلا برای بچه هایی که در درسی ضعیف بودند معلم خصوصی می گرفتند. این طور بود که معلم خصوصی داشتن خیلی مایه افتخار نبود و کمی هم مایه شرمندگی بود اتفاقا. کم کم معلم خصوصی به دبیرستانها و بعد راهنمایی ها و بعد دبستانها رسید. زمانی شد که باید در به در دنبال معلم خصوصی بگردی و با شرط نمره و معدل فرزندت را قبول کنند. از همه اینها بگذریم، دیدن آگهی «تدریس خصوصی درسهای دانشگاهی» برایم خیلی جالب بود.
هنوز جلوی در دانشکده خیلی شلوغ است. دختری با عصبانیت آمده و به مادرش می گوید که کارش را راه نینداخته اند! مادرش هم کمی حرص می خورد و بعد نصیحت می کند که اولش است. درست می شود. حالا خودت را ناراحت نکن...
دو سال پیش در شهری جهانی مثل لندن دختران نوجوانی را ملاقات کردم بین 17-19 ساله. دنیا را به تنهایی گشته بودند، چند زبان می دانستند، کار می کردند، دختران پاک و سالمی هم بودند، فهمیده و با مطالعه، و بالغ. حسرت خورده بودم که زندگی دختران ما و جوانان و نوجوانان ما هدر می روند.

نظرات
بهزاد :
دقیقا درست میفرمایید
جوانان اونجا هم کار میکنند
هم درس میخونن
هم به زبانهای دیگه آشنا هستن
هم سرزنده هستند
دائم تو سیاست دخالت نمیکنن
زندگیه سالم هم دارن
اما اما اما اما اما اما اما .... در اینجا
رفتن به دانشگاه بدون انگیزه فقط به جهت چشم و همچشمی.
زبان دوم به ندرت دیده میشه.
اکثرا اهل خرافات.
فقط دنبال شوهر پولدار یا بالعکس دنبال دختر پولدار.
اینجا همه ما ها تحلیلگر سیاسی هستیم .
آرامش معنی نداره.
روابط بر حسب نوع لباس و قیافه افراد سنجیده میشه.
تفریح فقط خیابان گردی تو ماشین صدای موزیک هم بلند بعد هم یه شام توی ساندویچی یا پیتزا فروشی
این شده تفریح جوانان حالا فرقی نمیکنه دختر یا پسر
واقعا جای تاسف یا حسرت هم داره.
فاصله ها زمین تا نمیدونم کجاست ::: حدی نمیشه قائل شد
اینجاست که آدم کم میاره و نمیدونه چی کار کنه
به قول یه خواننده لس آنجلسی که میگه
جان کندن است زندگیه ما حیات نیست
بهزاد - September 20, 2005 2:12 AM
پدر اروند :
و شايد اين یکی از همان دلایلی باشد که سبب شد مشارکت زنان در انتخابات اخیر حتا بیشتر از مردان باشد، آنهم برای رای دادن به فردی که معلوم است هيچگاه برای اصلاح تعبیر رجل از قانون اساسی نخواهد کوشید!
پدر اروند - September 21, 2005 3:14 AM
Majid Zohari :
:)
Majid Zohari - September 21, 2005 6:30 AM
سجاد :
سلام. توی اینکه ما خیلی با حالیم و عرضه هیچ کاری رو نداریم که شکی نیست :)
سجاد - September 21, 2005 10:57 AM
ساروي كيجا :
مشكل اين جوان ها خودشون نيستند . مشكل اونها پدرها و مادراشون هستند كه اونها رو اين جوري تربيت كرده اند . اونها رو تبديل به انگل هايي كرده اند كه بدون حضور و وجود والدينشون هيچند . جوان هايي كه كار كردن براشون فقط افتتاح يك شركت كامپيوتري و مديرعامل شدنه و هيچ تصوري از شاگردي كردن يا كارآموزي كردن ندارند . جوري تربيت شده اند كه خودشون رو محور جهان بدونند و از همه ي دنيا طلبكار باشند . البته بعضي مواقع بد نيست آدم اين جوري باشه . من كه از آدم هاي توسري خور بدم مياد . اما اينها ديگه شور قضيه رو درآورده اند . و من اينا رو فقط از چشم پدر و مادرشون مي بينم .
ساروي كيجا - September 21, 2005 11:28 AM
اروند :
دارم می رم شیراز با پدر تا ماآنی به حاطر شما و آزیتا هم که شده یه نفسی بکشه ...
اروند - September 22, 2005 12:07 PM
faryad :
فکر می کنم می ترسی منو لینک بدی .
ولی به هر حال من خواننده پر و پا قرص شما هستم .
faryad - September 23, 2005 10:00 PM