زیر تابلوی «خواهرم، حجاب مصونیت است، نه محدودیت» سربازان نیروی انتظامی نشسته اند. هوا خوب است و ساحل شلوغ. هر چند اینجا جزو طرح سالمسازی دریا نیست، ولی در دو نقطه دور از هم پرده زده اند برای محل شنای خواهران و محل شنای برادران. خانواده ها هم جایی بین این دو پرده روی زمین نشسته اند. اگر صندلی هم اجاره می دادند خیلی خوب می شد.
بچه ها فوری با سطل های رنگین شان راهی می شوند تا بازی کنند. بیشتر بچه هایی که در آبند، لباس شنا ندارند و با لباس زیر یا (در مورد دختران) با لباس کامل رفته اند دریا.
خورشید به زیبایی بر دریا و شناگرانش و بر ساحل با تمام سنگها و ماسه هایش و تمام آشغالها و پوست هندوانه و خربزه ها و لنگه کفش و دمپایی ها و بطریهای نوشابه و سرنگهای خالی و کهنه و پوشک بچه می تابد!
محیطی امن برای بچه ها فراهم است اگر به سمت آشغالها نروند و پیش مادر و پدرشان بمانند و قلعه شنی درست کنند. اما نه! سه تا پاترول تا لب ساحل آمده اند و حالا گیر کرده اند و نمی توانند خارج شوند. از آنها دور می شویم، یک موتور سیکلت با ویراژ به جمع می پیوندد! نیروی انتظامی از دور تماشا می کند!
یکی از سربازان نیروی انتظامی سوت زنان نزدیک می شود، مثل اینکه بالاخره می خواهد تذکری بدهد! ولی نه، به سمت دیگری رفت تا درباره گوشه چادر محل شنای خواهران تذکر بدهد!
حالا دو قایق موتوری تفریحی مانور می دهند و دنبال هم می کنند. تمام وحشت من از این است که طی یکی از این چرخهای «قهرمانانه» به سر یکی از شناگران اصابت کنند. هیچ کس تذکری نمی دهد. همه چیز خیلی عادی است. اینجا ایران است. دریای خزر. اگر قرار بود اسمش را عوض کنند، چه ها که نمی کردیم! اینجا کنار دریاست. محل تفریح محلی ها و گردشگران. پر از زباله. پر از ماجراجو. محیطی ناامن. نیروی انتظامی هم حی و حاضر آنجا نشسته.
نه! مثل اینکه بلند شدند. اتفاقی افتاده؟ گوشه چادر شنای بانوان که صاف و سالم است، حجاب کسی هم که ایرادی ندارد. واقعا برای تذکر به قایقی و موتوری و پاترولی آمده اند؟
-آقا این چیه می خوری؟ الکلیه؟!!!
-دلستره بابا! از همین مغازهه خریدم!

نظرات
parya :
خیلی موشکافانه و قشتگ بود. ممنون.
parya - September 5, 2005 12:56 AM
ساروي كيجا :
عالي بود .. همين دو هفته پيش كه رفته بوديم گيلان كم مونده بود كارم با يك خانواده ي اصفهاني به گيس كشي بكشه . يك خروار تخمه خورده بودند و با تمام قوا داشتند پوست تخمه ها رو با پا زير ماسه دفن مي كردند . من گفتم خانم اگه ريخته بوديش تو يك نايلون مجبور نبودي انقدر زحمت بكشي ، اينجا هم انقدر آلوده نمي شد . طرف عين سگ هار پاچه ي منو گرفت كه به تو چه مربوطه زنيكه ... هرچي خواستم باهاش گفتگوي تمدن ها بكنم كه خانم اينجا مال همه ي آدم هاست ، به همه ي ما مربوطه كه اينجا آلوده نشه ، تك تك انسان ها در قبال طبيعت مسوولند و غيره ... ديدم نه خير ، يارو فقط بلده چادرش رو بزنه كمرش فحش بده .
خلاصه كه بايد با همون لنگه دمپايي ها و پوشك بچه بسازيم . ديگه سهم چنداني هم كه از اين دريا نداريم . همين رو هم حكومت بعدي لابد مي بخشه به يكي ديگه .
ساروي كيجا - September 14, 2005 9:17 PM