دو سه روز می روم مسافرت. حتما دست پر برمی گردم، ولی امروز یک مطلب آرشیوی دارم. این نوشته مال پارسال است ولی حیفم می آید دورش بیندازم.

هر جا آثار تمدن ديده میشود سايه آزار و تحقير انسانها هم به همره آن است. با ديدن بريتيش ميوزيم باز هم به همين نتيجه رسيدم. وقتی وارد قسمت مربوط به تمدن چين شدم سنگهای يشم زيبايی به دقت تراشيده شده بود و متعلق به هزاران سال قبل بود -اگر اشتباه نکنم ۵۰۰۰ سال قبل از ميلاد- بعد متوجه شدم اين يشم زيبا برای قطع سر انسانها استفاده میشده است. در مصر باستان بردهداري، در اروپای قرون وسطا سياهچالها و زنجير و ابزار شکنجه و تالارهای سرد کليساهای سنگی.
ديروز به تماشای تئاتر بينوايان رفتم. گرچه داستان تکراری بينوايان به نظر نمیرسيد که خيلی توجهم را جلب کند، در طول نمايش نکات جالبی به نظرم رسيد. در سالن نمايش از مليتها و کشورهای گوناگون آمده بودند و در رديفی که من نشسته بودم يک خانم و آقای امريکايی حضور داشتند. وقتی در قسمتی از نمايش جوانان بريکاد پرچم سرخ انقلاب را به احتزاز در میآوردند اين احساس را پيدا کردم که در تاريخ کشورهای تمامی آدمهای حاضر در سالن انقلابی رخ داده و با اين شور جوانان انقلابی و با درد آميخته به آن حداقل در تاريخشان آشنايی دارند. ولی در ضمن معنای نااميدی و شکست و تکرار را نمیدانم چند نفر در آن سالن از عمق جان درک کردند. وقتی ماريوس تک و تنها سر ميزی نشسته و به ياد دوستان شهيدش بود. وقتی مردم کشتهها را از خيابان با تاسف جمع میکردند و میگفتند اينها فقط بچه مدرسهای بودند و همه نااميد از فردايی بودند که آن جوانان وعده میدادند...
تئاتر تمام شد و وارد خيابان شدم. مردم را ديدم که احساس آزادی میکنند. انگار همين الان خيابانها توسط همان باريکاد فتح شده بود و مردم آزادیشان را جشن میگرفتند. نمیدانم چطور بگويم چه احساسی بود. فردايی که وعده داده شده بود با آن همه مشقت و زجر و کشته بالاخره رسيده بود.

نظرات
زهرا :
گاهی با خودم فکر میکنم انقلاب یه فریبه...نه اینکه انقلاب خاصی مد نظرم باشه....به طور کلی میگم.از یه طرفم به این فکر می کنم که چقدر برای پیروزی یه انقلاب هزینه میشه!...گاهی گیج میشم.گاهی به شدت گیج میشم...
زهرا - September 1, 2005 9:50 PM